تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ - 168- زایمان 2 JavaScript Codes

داشتم ميگفتم اون خانومه 2 سانت دايلت شده بود بعد سه ساعت درد کشيدن و راه رفتن تازه رسيده بود به 3.5 سانت
منم دلم خواست يه کم قدم بزنم  تو بارداري که قدم نزده بودم گفتم منم با اين خانومه يه کم قدم بزنم 5 دقيقه که قدم زدم ديدم از کمر درد داره ميترکم
مجبوري اومدم رو صندلي نشستم
ساعت حدود هاي 7.30 بود که صدام کردن
اول صداي قلب بچه رو چک کردن و منو بردن تو يه اتاق ديگه که اماداه ام کنن و گفتن لباسهات رو در بيار و تحويل بده گفتم اينجا گفتش آره گفتم نميشه برم تو اون اتاقه لباسهامو تعويض کنم يه کم چپ چپ نيگام کرد و گفت اونجا اتاق زايمانومنه زود برو بيا
 رفتم تو اتاق زايمانشون تا لباسهامو عوض کنم
محض اطلاع بگم اونايي رو که ميخوان طبيعي زايمان کنن ميبرن تو يه اتاق تا حسابي درداشون رو بکشن بعدش بچه که ميخواد بياد ميبرن تو اتاق زايمان بچه رو ميگيرن خلاصه رفتيم تو اون اتاقه  توش دو تا تخت بود از اون تخت هاي لنگ در هوايي ها کلي وسيله استيلو و جراحي داشت تندي همه لباسامو در اوردم از اون گان هاي اتاق عمل پوشيدم و به زور چسباشو چسبوندم
جالبه مال من صورتي بود ولي مال بقيه آبي بود انگاري ميدونستن ني ني من دختره اومدم از پشت دستم رگ گرفتن و آنژيو کتم رو وصل کردن يه خانوم ديگه هم بود که اونم ميخواست سزارين شه دکترم اومد و گفت اول اين دخترمو اشاره به من سزارين ميکنم  اون رفت اتاق عمل منم سوندم رو وصل کردن و شيو کردن  البته فقط همون رو شيکم جاي عملو  آماده تا با زنگ اتاق عمل منو ببرن اتاق عمل
بالاخره اون زنگه به صدا در اومد يه اقايي اومد برانکادرم رو با يه خانومي بردن
سوار آسانسور کنن اونجا آخرين بار مامان و همسري رو ديدم در حالي که اشک ميريختم و ميگفتم من ميترسم  حالا همسری میگه نترس من اینجا هستم یه لحظه خندم گرفته بود آخه چیکار میتونست بکنه خارج اتاق عمل که مثلا دلداریم میداد من اینجا هستم سوار آسانسور شدیم حالا يه شيشه دارو عين پني سيلين هم داده بودن دستم که تو اتاق عمل به اونجا بدم تو دستم بود دستم پر بود نميتونستم حسابي دست بدم باهاشون
بعد از چند بار عوض کردن برانکادر اونم با اون وضعيت لخت وگان خيلي سخت بود به اتاق عمل رسيدم يه برانکادر از بخش تا برا انتقال به اتاق عمل يکي هم از نزديکيهاي اتاق عمل به داخل اتاق
يکي هم جابه جا شدن از از برانکادر به روي تخت اتاق عمل
اتاق عمل سرد بود اما نه به سردي پارسال
دکترم رو ميديدم که يکي داره تنش لباس سبز ميکنه
متخصص بيهوشي اومد يه سري سوال ها کرد که تا حالا بيهوش شدي و از اين چيزا
  دستامو باز کردن رو يه چوبهايي که از تخت در اومده بود بستن انگاري ميخواستم بال بزنم
به متخصص بيهوشي گفتم منو هواپيما کردين ها
گفت تازه الان ميخوام بفرستمت تو آسمونها
من بيهوشي کامل ميخواستم ماسک اکسيژن رو که اومد وصل کنه گفتم الان ميخواي بيهوشم کنين
لبخند زد و گفت هنوز نه گفتم تو رو خدا نگين موقع بيهوشي آب دهنت رو قورت بده اون دفعه اي انگاري آب دهن تو گلوم موند و گير کرد وقتي من داشتم بيهوش ميشدم گفت باشه پس زودتر خودت قورتش بده
دکترم اومد پارچه سبز رو جلوم وصل کردن بتادين ميريختن رو شيکمم
درست يادم نمياد ديدم که تو هواهه يه چيزايي ريختن و گفتن سه تا نفس عميق بکش
تو ذهنم گفتم دارم بيهوش ميشم فقط به ساعت اتاق عمل نيگا کردم ساعت 10 دقيقه به 9 بود و گفتم بيدار شم دخترم رو ميبينم
با سومين نفس رفتم
 ادامه دارد......

خبر خبر منم بلاگ رولینگ دست کردم از همونا که لیست پیوندهای وبلاگ بر اساس آپدیتشون نمایش داده میشه الانم کلی ذوق کردم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.