تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ - 166- زایمان 1 JavaScript Codes

غروب 4 ام خرداد به هواي اينکه فردا ميخوام سزارين شم و آخرين ويزيتمه راهي دکتر شدم ولي اونجا دکي گفت که از نظر من بايد تا پايان هفته 39 صبر کني اگه بخواي فردا سزارينت ميکنم اما بايد تعهد بدي مسئوليت  تمام چيزا از جمله نارس بودن بچه با خودته
منم ترس برم داشت و راضي شدم با وجود استرس زياد يه هفته ديگه صبر کنم
تکون هاي دخترم ديگه خيلي خيلي کم شده بود به همين خاطر دکي منو فرستاد تا سونوي پروفايل بدم و خيالش راحت شه تا خون رساني و اکسيزن رساني به بچه چک شه
فردا جواب رو که براش بردم گفت نمره اش شده 8 از 10 يعني نمره قبولي برا موندن يه هفته ديگه رو کسب کرده
استرسم شروع شده بود از يه طرف دخترم اصلا تکون نميخورد مگر اينکه من راني يا نوشابه ميخوردم در اين صورت يه تکون کوچيک ميخورد از طرف ديگه ميترسيدم دردم زودتر بگيره اون وقت بايد توسط يه دکتر ديگه غير دکتر خودم سزارين ميشدم
البته بيشتر ترسم از اين بود که دردم بگيره و بخوان منو معاينه کنن چون شنيده بودم خيلي وحشتناکه
فقط بايد تا 3 شنبه بعدي صبر ميکردم
روزهاي آخر هفته اومدن و زود رفتن چون همسري آخر هفته ميومد و روزهايي که اون بود زمان زود ميگذشت جمعه شب هم وايساد و شنبه صبح زود رفت
يکشنبه بود که يه احساس هايي داشتم عين انقباض هاي پي در پي البته زمانشون 2-تا3 ساعت فاصله بود
غروب 2 شنبه بود که همسري اومد چون قرار بود من 3 شنبه زايمان کنم يه چند روزي مرخصي گرفته بود تو غروب2شنبه انقباض ها منظم تر از قبل شدن تقريبا هر ساعت يه انقباض داشتم يه کم ترسيده بودم که آيا تا فردا صبح دوام ميارم يا نه با دکترم تماس گرفتم که درد دارم اونم گفت بيا برا معاينه
منم ترسو از معاينه ميترسيدم پيش خودم گفتم اگه يه بار ديگه از اون انقباض ها اومد برم دکتر
خدا رو شکر با کلي نذر و نياز ديگه خبري از اون انقباض ها نشد
 طبق توصيه متخصص بيهوشي ساعت 8 يه سوپ خودم و ديگه نبايد چيزي ميخوردم تا صبح
مادر شوهرم اينا هم اومده بودن به من سر بزنن
شب وقتي ميخوابيديم به همسري گفتم اين آخرين شبي هستش که دو نفري ميخوابيم راحت خوابيدم
اما نصفه هاي شب با يه درد بيدار شدم
رفتم دستشويي دوباره خوابيدم
اين درد سه بار تکرار شد شدتش اونقدر بود که منو از خواب بيدار ميکرد اما هنوز به گفته دکتر که گفته بود دردي درده که اشک بياره تو چشت نشده بود
از يه طرف ميترسيدم کسي رو بيدار کنم منو ببرن بيمارستان تا صبح چند ساعتي بيش فاصله نبود تصميم گرفتم چيزي به کسي نگم چون حتما اگه ميرفتم بيمارستان منو معاينه ميکردن
بالاخره ساعت 5 صبح شده بود
پا شدم اومدم نت
رفتم ني ني سايت اول واسه دخترم يه تولد گرفتم چون همه دوستام زايمان کرده بودن و مطمئنا کسي نبود اون روز براي آرشيدا تولد بگيره
نزديکيهاي ساعت 6 مامان اينا و همسري هم بيدار شدن اونا صبحونه خوردن و کم کم ميخواستيم اماده شيم دوربين رو رو پايه سوار کردم و منو همسري رو تخت نشستيم و عکس گرفتيم از زير  قرآن رد شدم رفتم بيمارستان
اونجا هم همسري با نگهبانا مشکل پيدا کرد نميذاشتن منو با ماشين تا دم در بيمارستان ببرن همسري هم بدون توجه به اونا منو تا دم در وروديش با ماشين برد يعني تا آخرين نقطه اي که با ماشين مي شد رفت
اونجا گفتن چه قد زود اومدي حالا منتظر باش دکتر ساعت 8 تازه مياد
يه خانومي هم بود که درد زايمان طبيعي داشت هي قدم ميزد يه دفعه اي به خودش ميپيچيد از ساعت 4 صبح اونجا قدم ميزد خواهرش هم زير دستش رو گرفته بود 
ادامه دارد



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 19:44 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.