5 شنبه هفته پيش یعنی ۲۱ ام خرداد جشن دهه بچه ام بود کلي مهمون داشتيم و بزن و برخص عقده اين چند ماه رو از تنم در کردم و حسابي از خودمون حرکات موزون در کرديم البته با شيکم گنده الان که فيلم رو نيگا ميکنم انگاري يه دونه ديگه ني ني تو شيکمم دارم بدي سزارين همينه ديگه البته تا سه ماه ديگه پايين تر ميره اون دفعه اي بعد 6 ماه برگشته بودم حالت اولم الانه 10 کيلو اضافه وزن دارم فک کنم با شير دهي زودتر برگردم به وزن سابقم خدا رو شکر اين دفعه سزارينم خيلي خيلي عالي بود فک کنم دفعه پيش به خاطر عوارض روحي که داشتم خيلي بهم سخت گذشت بالاخره بعد 9 ماه مادر شوهر جان از خودشون لطف کردن و گفتن یه چند روزی هم بیا پیش ما حدود یه هفته ای هم رفتم اونجا حالا که فک میکنم خواهر شوهرم یعنی دخترش تو حاملگیش با مادر شوهرش دعوا و فحش کاری کرده بود و اون وقت مادر شوهرم انتظار داشت مادر شوهر خواهر شوهرم هی زنگ بزنه و هی از عروسش نگهداری کنه اما تو این 9 ماه بارداری من یه بار هم بهم تعارف نکرد یه هفته هم بیا پیش ما بمون دست مامانم درد نکنه خیلی برام زحمت کشید هیچ وقت نمیتونم زحمتهایی رو که برام کشیده جبران کنم... میرسیم به بچه داری وای من هر چی بگم باورتون نمیشه خودم هم قبل از این اونایی که میو مدن و از سختی ها میگفتن درکشون نمیکردم دختر من روزها میخوابه و شبها بیداره شب و روز رو قاطی کرده خالم گفت شب ها برق اتاق رو روشن بذارین فک کنه روزه بخوابه اما این کلک هم فقط یه شب افاقه کرده دلم لک زده برا یه شب خواب راحت فک میکردم بعد زایمان سبک میشم میتونم برم بیرون بگردم اما زهی خیال باطل چون زود به زود باید به دخملم شیر بدم و منم غیر حالت خوابیده بلد نیستم شیر بدم الان که فک میکنم تو خونه مامان اینا هستم و اینقده وقت کم میارم اگه برگردم خونه خودم حتما گشنه میمونیم شبها وقتی بیدار میشم تا به آرشیدام شیر بدم اولش یه کم دلخورم که مجبورم نصفه شب از خواب بیدار شم شیر بدم اما همین که دخملم یه لبخند بهم میزنه همه چیز یادم میره خستگی ها سختی ها بیرون نرفتن ها دلتنگی ها فقط یه چیز میمونه اونم فقط شیرینی لبخند آرشیداست
اینم عکس ده روزگی آرشیدا
حذف می شود
لينك ثابت
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 10:3 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.
درباره من
زندگی چیزی جز انتظار نیست انتظار فردا و فردا یادمان میرود که روزیست که قبلا در انتظارش بودیم