یه کمی ارتباط برقرار کردن برام مشکله هنوز باورم نمیشه این نی نی از تو شیکم من اومده مگه ممکنه تو شیکم من جا شه بغلش میکنم روی شیکمم نگهش میدارم هر جور که فک میکنم نمیتونم باور کنم که تو شیکمم من جا میشده شاید اونایی که زایمان طبیعی داشتن یا سزارین با بی حسی کمر شدن چون تولد نوزادشون رو دیدن مث من مشکل نداشته باشن یعنی واقعا این دخمله از تو شیکمم من اومده من که هنوز شیکمم گنده است الان اندازه 5 ماه بارداری میمونه میتونم لباس بارداری هم بپوشم و عکس بارداری هم با این شیکم گنده ام بندازم از وقتی هم که دکی گفته این شیکم بند ها تاثیری تو کوچیک شدن شیکم نداره منم از قید بستنش آزاد شدم جمعه اولین حموم دخترم بود اگه دقت کرده باشین تو عکسشم معلومه دخترم یه کمی زردی داره البته متخصص اطفالش گفته کمه و با شیر خوردن و دفع رفع میشه خدا رو شکر الانه زردیش بهتره دختر من شبیه هیچ کس نیست نمیدونم به کی رفته فقط میتونم بگم ابرو هاش به من رفته آخه دمن از اون ابرو قجری ها بودم الان که نیگا میکنم ابروهای دخترم هم به هم پیوسته میشه اون روز اول که از بیمارستان اومده بودم من و همسرم هی نیگا میکردیم که یه چیزی شبیه خودمون پیدا کنیم همسری تنها چیزی رو که تونست پیدا کنه میدونین چی بود اون نوک گوشش یه برجستگی در حد میلیمتری بود که مثلا نوک گوش همسری هم اون برجستگی میلیمتری رو داشت حالا میگن تا 40 اش بچه به 40 تا رنگ در میاد بعدش دیگه چهره واقعی خودشو میگیره حالا موندیم تا اون موقع ببینم شبیه کی میشه یه اداهایی از خودش در میاره آدم دلش میخواد درسته قورتش بده اگه نخواد شیر بخوره لبهاشو اونقدر بهم فشار میده که سفید میشه چشماشو میببنده ابرو هاشو میکشه بالا یه نازی داره که نگو همسری همش داره نازش میکنه فک نمی کردم اینقدر بچه دوست باشه روزها خوابه و شبها بیدار مصرف مای بی بی اشم که سیر صعودی داره به 10-11 تا در روز رسیده جمعه روز 4 ام اولین بار حموم گرفتش شنبه هم بردیمش آز تیروئید از کف پاش خون گرفتن و دخترم کلی گریه کرد بعد ظهر شنبه هم بردیمش شنوایی سنجی و متخصص اطفال 1 شنبه هم یعنی تو روز 6 ام نافش افتاد دوشنبه هم دخترم رسمی شد یعنی شناسنامه دار شد هر جا میریم اسم دخترم رو میشنون زودی ازم معنی اشم میپرسن سه شنبه هم مامانش بخیه هاشو کشید دکی برگشت بهم گفت تو بارداری خطر زیادی متوجه ات بود بهت چیزی نگفتم تا نگران نشی احتمال تکرار حادثه قبل دو برابر بود دکی چند بار خدا رو شکر کرد خدایا بازم ممنونتم هزاران هزار بار ممنونتم رفته بودم بخیه هامو بکشم یه خانومی اومده بود مث من بود اومده بود بخیه هاشو بکشه 9 ماه تمام استراحت مطلق بود میگفت من تو این 9 ماه نه بارون رو دیدم نه آفتاب الان اومدم بیرون بعد چند ماه همش لرزم میکنه خدایا بازم ممنونتم من شاید دفعه بعد زایمان رو تعریف کردم
لينك ثابت
نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 10:50 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.
درباره من
زندگی چیزی جز انتظار نیست انتظار فردا و فردا یادمان میرود که روزیست که قبلا در انتظارش بودیم