تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
JavaScript Codes ღیک عدد ساراღ




















ღیک عدد ساراღ

این چند روزه خیلی تو فکرم همش فک میکنم اگه من جای جاری بودم چی میشد
اگه من جای اون بودم و دقیقا قبل عقد بهش می گفتم مطلقه هستم چی میشد آیا همسری با من ازدواج میکرد یا همه چیز بهم میخورد
مطمئنم همه چی بهم میخورد من حسودیم میشه به اون دختره به اون که  با این که شوهرش میدونست مطلقه هست با اون وضع خونوادگیشون - دو تا داداش معتاد- ولی بازم رفت و باهاش ازدواج کرد
من حسودیم میشه به اون همه محبتی که شوهرش بهش میکنه
من حسودیم میشه که شوهرش با اینکه میدونه حداقل چندین چندین بار تو بغل یکی دیگه بوده باز هم می پرستتش
من اگه جایی اون بودم مطمئنم همه چی بهم میریخت
من هنوزم که هنوزه اون عشقی که شوهر اون بهش میکنه رو تو زندگیم دریافت نکردم
من به همه چیز اون حسودیم میشه
من حسودیم میشه که وقتی خونواده شوهرش فهمیدن اون قبلا ازدواج کرده اصلا آب از آب تکون نخورده تازه واسش دلسوزی هم کردن
اما تازه فهمیدن که چه گ... خوردن
تازه فهمیدن وقتی عموی دختره برگشت و گفت که شوهر قبلیش خیلی هم خوب بوده و دختره و مادرش باهاش نساختن
مث این ماجرایی که الان پیش آوردن و دعوا راه انداختن
من تازگیها فک میکنم از شوهر قبلیش مهریه هم میگیره وگرنه چه جوری میتونست با اون وضع خونوادگیش ترمی 1 میلیون هزینه دانشگاه آزادش رو بده
یادتون میاد خاله هاش موقع عقد چی میگفتن  وسط ها به جای اون که بگن عروس رفته گل بچینه میگفتن عروس رفته دانشگاه
ما رو بگو که رفتیم دانشگاه سراسری قبول شدیم هیچ وقت هم نگفتم دانشگاه رفتم
ماجرا همچنان ادامه دارد دعواشون رو میگم
البته همه دعوا ها الکیه چون شوهره فداشه
دعوا بیشتر بین خواهر شوهر و مادر شوهر و عروس و مادر زن و پدر زن و  یه دفعه ای بگم همه به جز داماد با عروسه
چون عروس هم با داماد دعوا داره

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 13:39 توسط ☆ سارا ☆| |

این روزها سرم خیلی شلوغه به هیچ کاری نمی رسم اما امروز اتفاقی افتاد که خواستم تند بیام و میون این همه کار - امشب مهمون دارم- بیام و ثبتش کنم
آرشیدا خیلی وقته یه آواهایی از خودش در میاره اما امروز  به طور واضح گفت ماما
حالا ارادی یا غیر ارادی مهم نیست
اما مهم اینه که فرشته کوچولوم منو صدا کرده
دارم از خوشحالی پر در میارم
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 13:10 توسط ☆ سارا ☆| |

5 شنبه ای سومین ماهگرد دخترمون بود سه ماهگیش تموم شد باباش هم براش یه عروسک شکل گاو خریده چون دخترم تو سال گاو به دنیا اومده بردیمش برا وزن و قد وزنش شده بود 5750 و قدش 60 یه کمی وزنش کمه خدا کنه تا ماه دیگه وزنش جبران شه البته اونم دلیل داره چون چند روزی آرشیدا اصلا جی جی نمی خورد چون عادت به شیه شیر کرده بود
جمعه ایی رفتیم کوه خیلی خوش گذشت کلی هم عکس گرفتیم این عکس جمعه هستش

اینجا سرد با هرچی دم دستم بود پیچیده بودمش

حذف شد

اینجا هم خودشو فشار داده

حذف شد

 

 شاید دفعه دیگه یه عکس سه نفره از خودمون رو بذارم البته خصوصی کلی روحیه گرفتیم
دیروز در عوض همه اون رو حیه ایی که گرفته بودیم پس دادیم
اول از همه صبح زود وقتی میخواستیم از خونه مامان اینا برگردیم پلیس ما رو گرفت
اونم به خاطر چی وقتی می خواستیم بعد بنزین زدن کل جاده رو برنگردیم و اندازه 20 متر خلاف بیاییم البته هنوز خلاف هم نیومده بودیم تازه ماشین برعکس کرده بودیم تا مثلا تو خیابون خلوت که هر چند دقیقه ماشین رد میشد این 20 متر رو خلاف بیاییم که توسط رئییس رئیسسشون هم دستگیر شدیم حالا جلو پمپ بنزینه تازه قصد خلاف رفتن رو کرده بودیم که دیدیم از رو به رو یه ماشین داره میاد اونم چی ماشین پلیس
بلافاصله همسری دوباره برگشت تو جایگاه که مثلا ما قصد بنزین زدن رو داریم که ماشین پلیسه گیر داد و کارت و گواهینامه و بیمه ماشین رو گرفت و بهمون گفت حدود 50 کیلومتر رو تا پلیس راه قبلی برگردیم تا ماشین رو توقیف کنه
عینه از همونا که تو tvنشون میدن
جلوی پلیس راهها رو تازگیها دیدین  رو ماشین ها پارچه کشیدن و نوشت به علت تخلف حادثه ساز توقیف
خلاصه تو راه برگشت ما مجبور شدیم هی به این زنگ بزن به اون زنگ بزن تابتونیم از بند پ استفاده کنیم و تا شاید ماشینمون رو نخوابونن تا اینکه بند پمون رسید به فرماندهی کلشون که با وساطت اون فقط ماشین جریمه شد و نخوابید
اما کلی اذیتمون کرد اونم با بچه کلی جریمه کرد که برین واریز کنین تا مدارکتون بهتون پس داده شه اونم چی تا ساعت 8.5 منتظر موندیم تا بانک ها باز شه
شاید همه اینا تو شرایط عادی خیلی راحت باشه ولی وقتی یه بچه سه ماهه داشته باشی که اشتهاش تو ماشین همیشه بازه و جی جی میخواد و تازه زمان مسافرت از 2 ساعت بگذره خسته میشه و لج میگیره خیلی سخته
مورد دوم درگیری همسری با امور مالیشون و اون دختر بی تربیت امور مالی هستش که کلی حالمون گرفته شد بعضی موقع ها یه آدمی بی تربیتی میکنه اما شخصیت آدم به آدم اجازه نمیده که عین خودش باهاشون رفتار شه اون موقع هستش که آدم حرصش می گیره
مورد سوم که زیاد برا من مهم نبود اما برا همسری مهم بود و حالش گرفته تر شد دعوا بین خونواده اش و خونواده عروسشون بود
تو این دعوا من یه چیز تازه هم کشفیدم اونم چی
بله جاری جان قبل ازدواج با برادر شوهرم یه بار قبلا ازدواج کرده بودن
اتفاقا پارسال برام جای سوال بود که چرا ایشون با 22 سال سن شناسنامه المثنی دارن
تازه باید ناز و ادا ها و رفتارش رو ببینین
من که باید پیشش کلاس برم اینقدر ساده هستم
از دیروز همش دارم فک میکنم چرا من اینقدر ساده هستم اصلا حرصم گرفته چرا من از اون ناز و اداها بلد نیستم
اونم تازه با اون خونواده اش اونم با اون برادر های معتادش اونم با اون وضع زندگی باباش
اگه باور کنین اون جای من بود و موقعیت منو داشت نمیدونم چیکار میکرد فک میکرد شاهزاده هستش
نیازمند به یک سری کلاس ناز و ادا و اطوار هستیم........

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 9:46 توسط ☆ سارا ☆| |

وقتي که بغلت ميکنم
وقتي اون سر کوچولوتو رو شونه ام ميذاري
وقتي با دست هاي کوچيکت محکم بازومو رو نگه ميداري که نيوفتي
اون وقته که بهترين حس دنيا رو تجربه ميکنم
حس زيباي مادري
خدايا بازم ممنونتم
 اين حس رو از هيچ کس دريغ نکن

نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت 16:20 توسط ☆ سارا ☆| |

همسري ميگه
بگو بابا..با....با..بابا
بگو بابا
تندي من ميام ميگم
بگو ماما ...ما ما
ماما
آرشيدا با تعجب به ما نيگا ميکنه
و حرف خودشو ميزنه
آ قققققققققق
از بچه ای که سه ماهش پر نشده  انتظار داريم مارو صدا کنه!!!!

اینم عکس عروسک من

                                   حذف شد

 پ ن:کسی میدونه چه جوری میشه تو گوگل ریدر برا کسی کامنت گذاشت

وبلاگ همه دوستا رو میخونم اما نمیتونم کامنت بذارم                                      

نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:13 توسط ☆ سارا ☆| |

روزها داره به بچه داری میگذره کاری که سخت تر از اون چیزیه که به نظر میاد هر روز یه چیز جدید تازگیها تا آرشیدا جی  جی شو میبینه شیر که نمی خوره هیچ چی تازه گریه هم میکنه مجبورم بخوابونمش بعد بهش شیر بدمکه تازه یه کم نخورده بیدار میشه
یه بار هم تصمیم گرفتم که بهش شیر خشک بدم دیگه که بازم اطرافیان منصرفم کردن
یه کم رفته تو  اعصابم
یه هفته ای که دو باره مهمونی خونه مامان اینا هستیم چون از مسافرت غرب کشور برگشتن و دلشون برا نوه شون تنگ شده بود یه هفته ای ما رو نگه داشتن
تازه کلی سوغاتی هم آوردن بعدن عکساشو میزارم
کلی هم برا آرشیدا مای بی بی سوغاتی آوردن_بهترین سوغاتی_
همسری هم سه شنبه ای اومده بود و دوباره صبح خیلی زود رفت حالا سه شنبه میخواست بیاد پیش ما بهش گفتم این همه راه رو میخوای بیای چیکار یه دفعه ای وایسا همون 5 شنبه بیا که بعدش جمعه برگردیم
برگشته میگه حالا چون میگی دلت خیلی تنگ شده میام و من

پ ن : میدونستم بلاگفا هم بالاخره پست خصوصی میزنه

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 8:49 توسط ☆ سارا ☆| |


Design By : Night Skin