تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
JavaScript Codes ღیک عدد ساراღ




















ღیک عدد ساراღ

عجب هفته ای بود این هفته تقریبا هر روزش مهمون داشتیم نمیدونم چرا همه با هم خواستن بیان توی این هفته
یه روز خاله ماندانا و دخترش
یه روز خاله نسترن و پسرش
یه روز دیگه خاله مهرناز البته دخترشو نیاورد چون میگفت ارشیدا رو اذیت میکنه
یه روز هم خاله فروزان و وشوهرش و پسرش امیر حسین
کلی هم لباس آرشیدا خانومی کادو گرفته
تازشم یه بار هم آرشیدا خانومی مهمونی رفته اینقده دختر خوبی بوده تا رفتم خوابید
نمیدونم تا یکی رو می بینه چقدر خوب میشه بعدش همه میگن چه دختر ارومی داری اما نمی دونن شما چه قده وروجکین خانوم خوشگله
یه روز هم شیکمش کار نکرد این با شرایطی که قبلا داشته کلی نگرانم کرد چون در حالت عادی روزی 7 الی 8 بار باید عوضش میکردم خلاصه فردا شد تا غروب هیچ خبری نشد به چند تا از دوستام که نی نی دارن زنگیدم اونا گفتن طبیعیه و مشکلی نداره دکترش هم نبر که بهت میگه تا 10 روز طبیعیه
خلاصه 24 سات گذشت خبری نشد 36 ساعت گذشت خبری نشد به 40 که رسید دو چشمتون روز بد نبینه نشون به اون نشون که از پمپرز از شورت از شلوار از بلوز گذشت و به ملافه رسید و مارو بسی خوش حال کرد
فردا صبح هم این وضعیت تکرار شد البته چون این دفعه رو تخت خودمون گذاشته بودم مجبور شدم ملافه خودمون رو که تازه 1 روز بود عوض کرده بودم دوباره عوضش کنم

خلاصه که این 2 روز رو جمع کرد و یه دفعه ای خالی کرد
نتیجه اخلاقی از این به بعد بیشتر از این چیز ها خواهیم دید......

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 11:31 توسط ☆ سارا ☆| |

بعد از ظهر جمعه ات و ميريم که خواب بعد از ظهر رو شروع کنيم از حياط صداي دست مياد از پنجره نيگا ميکنم يه عروس و دوماد  خيلي جوون و با ادمهايي که هلهله ميکنن
يه احساس خوب
تو راه پله شادي کنان و دست زنان بالا ميرن
دلم ميخواست درمون رو باز ميکردم و بهشون تبريک ميگفتم اما طبق معمول لباس تنم نيست و به قول همسري مث قبايل نخستين زندگي ميکنيم که البته از فوايد شير دادنه......
ميرن بالا و صداي شادي مياد
بعد يه مدت فک ميکنم احتمالا کدوم واحد بايد خونشون باشه هر چي فک ميکنم چيزي به ذهنم نميرسه چون همه واحد ها پرن و صدا از واحد بالاي سريمون مياد
دلم ميگيره دلم برا عروس مي سوزه يعني اين عروسيشون بود
يادم ميوفه يکي با همين دوربين هاي معمولي داشت ازشون فيلم ميگرفت
کلا 20 نفر ادم اونم جش کوچييک تو خونه يکي از فاميلا....
برا خوشبختيشون دعا ميکنم....
خوشبختي که به جشن عروسي نيست....
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:54 توسط ☆ سارا ☆| |

جلوي دريم تند پياده ميشم و آرشيدا تو بغلمه يه کم راه ميرم تا آرشيدا يه کم ديگه طاقت بياره و باباش بره در خونه رو باز کنه تا من بهش مي مي بدم
تو پارکينگ يه پسر کوچولو ميبينم 4 ساله با چشاي خوشگل رنگي
بهش ميگم اسمت چيه ميگه بنيامين
بعدش ادامه ميده بزار بابات ماشينو پارک کنه بره بالا بعدش توبرو
خنده ام ميگيره
چرا بچه ها اولش فک ميکنن هر مردي که همراه آدمه لزوما بايد باباي آدم باشه......
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:7 توسط ☆ سارا ☆| |

یه مدته که اوضاع و احوال روحیم چندان مساعد نیست ظاهرا مث گذشته رفتار میکنم اما تنها خودم میدونم که اون پشت چه خبره
حس می کنم یه زندونی هستم از آزادی های گذشته هیچ خبری نیست از بیرون رفتن ها......
هنوز شیکمم هم بزرگه اندازه یه چهار ماهه
دلم میخواد دوباره خوش تیپ شم
سخته فک نمی کردم اینقده سخت باشه...
تنهامیتونم نیم ساعت بیرون برم و دخملم عادت بدی داره و زود به زود شیر میخواد و هر دفعه هم کم شیر میخوره وقتی شیر بخواد چنان گریه ای میکنه که نگو و نپرس
نیم ساعتم وقت کمیه که به هیچ جایی نمی رسم گاهی وقتها پشیمون میشم که چرا تصمیم گرفتم شیر خودم بهش بدم
تنها امیدم به غروب هاست که اگه همسری حال داشته باشه ما رو یه سر کوتاه تو خیابونا بگردونه
کاش رانندگیم بهتر بود
کاش بهتر بگم جراتم بیشتر بود و این ماشینم تو پارکینگ خاک نمیخورد اونوقت میتونستم راحتتر بیرون برم
با همه این حرفها عاشقانه دخمرم رو دوس دارم وقتی میخوابه دلم براش تنگ میشه.....
این روزها هم میگذرد....
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 11:3 توسط ☆ سارا ☆| |

   روزها چه زود میگذرن
چشم برهم زدنی
انگاری همین دیروز بود

۱۷مرداد ۱۳۸۳

روز زن

Wedding Cake
و خدا خواست 5امین سال با هم بودنمون رو 3 نفری جشن بگیریم


من و تو و آرشیدا خانومی

Spray I Love You





نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 8:51 توسط ☆ سارا ☆| |

باباي آرشيدا يه روز مرخصي گرفت و به خاطر واکسن آرشيدا موند حالا صبح ميخواييم بريم واکسن بزنيم آرشيدا خانوم مگه بيدار ميشه
کلک احتمالا فهميده بود که ميخواييم بريم آمپولش بزنيم
خلاصه خانوم ساعت 9 و نيم بلند شدن و برديمش واکسنش کرديم توي دو تا روناش و يه قطره هم تو دهنش
کلي گريه کرد دلم ضعف رفت
آورديم و بهش قطره استامينيفون با طعم توت فرنگي داديم چون شنيده بودم قطره هاي ساده رو چون تلخه بچه ها نميخورن ولي اين قطره رو آرشيدا خانومي راحت میخوره خدا رو شکر درجه حرارتش اونقدر بالا نرفت که بگيم تب کرده
فقط پاهاش درد ميکنه که اونم با حوله داغ گرمش ميکنم تا دردش کمتر احساس شه
دخملم قدش شده 58 و وزنش هم 5150 و دور سر هم 38
يعني درسته درست داره رو نمودارش بالا ميره اونم با شير مادر
بگين ما شا الل...
من يه پسر دايي دارم تو فروردين به دنيا اومده يعني 2 ماهي از آرشيدا بزرگ تره الانه وزنش شده 10 کيلو از نمودار ها زده بيرون البته با شير خشک تغذيه ميکنه تازشم مامانش اينا به بچه 4 ماهه خوراکي  هم ميدن مث بستني
اين هفته خونه مامان اينا خيلي خوش گذشت چون هيچ کاري جز شير دادن به بچه نداشتم غصه ام ميگيره دوباره بايد برم خونه خودم و تنهايي....
واسه ابرو هام هم اینو گرفتم اون ماژيک هاي تتو زود خشک ميشدن اما اين بهتره تازشم موندگاريش بهتره
اين هفته مامان اينا با خواهري اينا و عمو اينا ميرن مسافرت غرب کشور و بانه يه هفته
منم دلم مي خواست اما به بچه سخت ميگذره تو مسافرت ما هم از خيرش گذشتيم

اینم عکس آرشیدا موقع رفتن برا واکسیناسیون

حذف شد

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 8:40 توسط ☆ سارا ☆| |

با چندین روز تاخیر با یه آپ اومدم
وای نمیدونین شمال چه خبره هواش شده هوای آبان ماه
خیلی خیلی خنک شده اصلا انگار نه انگار که چله تابستونه
5 شنبه ای هم عروسی پسرخاله ام بود کلی خوش گذشت اول از آرشیدا بگم که توی راه 2 ساعته تا خونه مامان اینا خوب بود فقط یه بار  که باباش خواست بنزین بزنه و ماشین حرکت نمی کرد گریه اش در اومد تا دوباره ماشین دوباره حرکت کرد آرشیدا خانوم هم دوباره ساکت شد  و با چشمای باز تو صندلیش کلی کیف در میکرد
واسه شب 5 شنبه هم جاتون خالی یه عروسی بود ها تو باغ و مختلط
آرشیدا همش تو بغل باباش بود و با چشمای قشنگش همه رو نیگا میکرد احتمالا با خودش می گفت اینجا کجاست منو آوردن
کلی به موهاش رسیده بودم همه عاشق موهاش با اون رینگ های رنگا رنگش شده بودن خلاصه کلی از خودمون حرکات موزون در کردیم البته به تنهایی چون شوهر جان مشغول بچه داری بودن و تازشم دلشون نمی یومد بچه رو به کس دیگه ای بدن

واسه آرشیدا حدود 60 سی سی شیرم رو دوشیده بودم تا اگه وسط عروسی شیر خواست بهش با شیشه بدم بخوره حالا وسط عروسی شیشه رو گذاشتم دهنش اصلا یه قطره هم نخورد همش عوق میزد نه اینکه قبلا باشیشه نخورده باشه خورده ولی از طعم شیرم احتمالا تو شیشه خوشش نیومد و ما مجبور شدیم یه گوشه خلوت پیدا کنیم و تا ارشیدا خانوم شیر تازه نوش جان کنن
آه یه چیز دیگه  یادم اومد شانس آوردم دستبندم پاره شده بود افتاده بود که دختر خاله ام پیدا کرد
البته من از اون آدم های طلا دوست نیستم اما اگه گم هم می شد زیاد به خودم سخت نمی گرفتم
بعد اون ماجراهای تلخ دنیا  طلا پول اصلا برام ارزشی نداره فقط از خدا سلامتی میخوام و دلی خوش
خلاصه تا آخر عروسی نموندیم زودتر اومدیم چون دیگه دخترم خسته شده بود
این هفته رو هم خونه مامان اینا موندیم اگه گفتین چرا
دیروز دومین ماهگرد تولد دخترم بود و امروز آرشیدا خانومی میره تا واکسن دو ماهگیشو بزنه و من تنهایی میترسیدم چون میگن بچه تب میکنه و اینا موندم خونه مامان اینا
پ ن : در یه اقدام غیر منتظره دوباره ابرو هامو زدم اونم با بچه که به هیچ چی نمیرسم  و همیشه الانه بایه ابروی نصفه هستم و الانه مث... پشیمونم

دوباره الان بیان مسافرت شمال هوا خیلی خیلی خوبه ها

پ ن : خبر دارین تی تی هم نی نی دار شده؟از همین جا بهش تبریک می گم

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 8:5 توسط ☆ سارا ☆| |

دیروز تنهايي آرشيدا رو حمومش دادم باباش چون دستاش حساسيت زده و نميتونست کمکم کنه اولش يه کم هول شدم اما اونقدر که فک ميکردم هم سخت نبود بعد باباش اومد با حوله آرشيدا رو برداشت و منم نشسته و کثيف تند اومدم تنش لباس کنم چون باباش ميترسه تنش لباس کنه
اینقدم میکیفه شستن دست و پاهای کوچیکش تازگیها یه کم شیطون بلا شده پاهاشو به من فشار میاره تا ه دفعه بپره باید خیلی مواظبش باشم از حموم خیلی خیلی خوشش میاد رو موهاش که آب میریزم تا رو شونه هاش میاد
آخرشم سفت نگهش میدارم و تو وان  میزارم شنا کنه پاهاشو تکون میده تو آب کلی ذوق میکنم

اینم عکس بعد حمومش

حذف شد

دیروز برا اولین بار من و آرشیدا رفتیم بیرون اونم تنهایی آخرین باری که تنها رفتم بیرون رو اصلا یادم نمیاد اینقده دوره مال قبل بارداریه حتما برا همین کلی ذوق کردم
آرشیدا با دقت به مردم نیگا میکرد و ساکت بود تازه اشم موقع برگشت خوابی
امروز قراراه بعد 3 هفته که خونه خودم موندم برم خونه مامان اینا خدا کنه توی این 2 ساعت راه تو ماشین اذیتمون نکنه عروسی داریم اونم عروسی پسر خاله البته با این هیکلمو بچه دیگه نمیتونم بترکونم
ولی خب عروسی میچسبه تو این هوا
هوای شهر شما چه جوریه اینجا که هوا خنکه خنک شده به لطف این بارون اصلا بگم سرد شده چون ما پنجره ها رو میبندیم
 يه خبر ديگه اون کسي که رو بالشي رو برده بود پسش آورد گذاشت تو حياط وقتي ديدم تو حياطه همسري رو تند تند فرستادم برام بياره بالا تا يکي ديگه نبردتش انگاری فهمید یه رو بالشی به دردش نمیخوره.....

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 9:58 توسط ☆ سارا ☆| |

بر خلاف روزهای بارداری که روزها کند میگذشت الانه اینقده روزها تند تند میگذره کهنمیفهمم اصلا چند شنبه است این سومین هفته ای که من دارم تنهایی از فرشته کوچولوم نگهداری میکنم این هفته هم 5 شنبه جمعه مهمون داشتم دو تا خواهر شوهرام و مادر شوهرم و پدر شوهرم البته نمیشه گفت مهمون چون وقتی مادر شوهرم میاد من دیگه هیچ کاری تو آشپزخونه نمیکنم  اینم خیلی خوبه یعنی استراحت
فقط این چند روز سر سام گرفتم هر کدوم از خواهر شوهرام یدونه بچه دارن که وقتی باهم میوفتن دیگه چه شود
راستی من گوش درد گرفته بودم دکی بهم گفت نباید باد کولر بهم بخوره یه سردردی هم گرفته بودم که نگو و نپرس تب هم داشتم آرشیدا هم همش لج میکرد فک کنم شیرم تب دار شده بود مادر شوهرم میگفت خودم نفهمیدم یعنی چی
آرشیدا کم کم داره شب و روز رو از هم تشخیص میده خیلی خوبه  تو شب فقط 2 تا 3 بار بلند میشم شیر میدم و گاهی هم جاشو عوض میکنم تازگیها فک میکنم بیناییش تکمیل شده باباش رو میشناسه تا صدای ناز باباشو میشنوه میخنده
پ ن: امروز ملافه های تخت رو عوض کردم گذاشتم رو بالکن خشک شه آرشیدا گریه کرد اومدم بهش سر بزنم به رختها گیره نزدم دوباره اومدم دیدم یه رو بالشی رو باد برده تو حیاط انداخته گفتم به همسری میگم غروب برش داره
غروب از رو بالشی خبری نبود
حالا من با یه رو تختی و یدونه بالش چیکار کنم

 پ ن :همه رو یه دستی در حالی که آرشیدا بغلمه تایپیدم

نوشته شده در دوشنبه پنجم مرداد 1388ساعت 20:32 توسط ☆ سارا ☆| |


Design By : Night Skin