تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

کارام خيلي خيلي زياده نميدونم زمان چه جوري ميگذره
جمعه ايي مامان اينا اومدن رشت  با خواهري چون شوهر خواهري کشيک بود نيومد از قبل گفته ودم که وسايل پيک نيک رو هم بيارن خلاصه صبح جمعه البته چه عرض کنم تا آرشيدا رو شيرش بدم و آماده کنم ساعت 11 شد راه افتاديم و تا آرشيدا اولين پيک نيک شو بره
هي رفتيم و هي رفتيم خيلي سخت بود نه ميتونستيم کولر ماشين رو روشن کنيم نه ميتونستيم طاقت گزما رو بياريم خلاصه بعد کلي خاموش روشن کردن کولر و باز و بسته کردن پنجره رفتيم به کوه
اونم کجا
بالاي سياهکل جنگلهاي ديلمان تازه همسري يه جايي مارو برد که بلد بود 40 دقيقه هم خاکي بود کلي غر زدم اينجا کجاست خونه ميمونديم تواين گرما کجا مارو با بچه آوردي اما نتيجه اش مي ارزيد کنار يه جوي کوچيک که آب از لابلای سنگا در میومد همراه با سرسبزی و یه نسیم خنک
آب جوی اینقده خنک بود که پاهامون داشت قندیل می بست
آتیشی که برا کباب روشن کرده بودیم و اینقده هوا خوب بود که هر چی میخوردیم سیر نمی شدیم
آرشیدا هم آب و هوا رو مساعد دید و حسابی خوابیدآب و هوا بهش ساخته بود یه ریز شیر میخواست حتی تو ماشین مجبور شدم بهش شیر بدم
اینم آبشار بین راه
 و اینم عکس آرشیدا خانومی خواب آلوده  ژولی پولی

حذف شد

 پ ن :حجم عکسها رو خیلی کم کردم راحت تر ببینین اما خب از کیفیتشم به همون مراتب کم میشه
پ ن :یه پوزش واسه دوس جونام من میام بهتون سر میزنم اما باور کنین وقت خالیم اونقدر نیست که کامنت بذارم اونم با این کامیمون که تا صفحه ها کاملا دانلود نشه که اونم با این سرعت افتضاح نت کلی طول میکشه کامنت دونیاتون رو باز نمی کنه
 مهری عزیزم از خوش حالیت کلی خوش حالم کاملا این روزها رو چون گذروندم درکت میکنم همسری من آرشیدا رو از ترسش اون موقعی که باردار بودم یه بار هم ناز نکرد..... منم به خاطر اینکه دخترم ناراحت نشه یه دست لباس براش گرفته بودم و اونم از وسایل و لباسها دو تا دو تا داره..... نمیتونم برات کامنت بذارم.....
 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 13:11 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


   آخیش بالاخره من یه کم وقت پیدا کردم از غروب شنبه تا حالا دارم دور خودم میچرخم اینقده کار دارم نمی دونم به کدومشون برسم
آرشیدا همه وقتمو میگیره تازه باید خونه داری و شوهر داری هم بکنم تازشم از اسفند ماه که به این خونه اومدیم تا حالا چون باردار بودم و خونه خودم نبودم نیاز به یه جابجایی هم این خونه داره....
اصلا غذا پختن یادم رفته چند ماه میشه من غذا نپختم ....
یه ریز هم باید پمپرز آرشیدا رو عوض کنم  بیشتر وقتا تا میام دوباره ببندمش دوباره رو جای تعویضش خرابکاری میکنه و روز از نو روزی از نو 
منم وسواس دوباره میبرمش میشورمش فک میکنم با دستمال خیس بچه تمیز نمیشه
بعدشم می می میخوادMom And Baby یه ساعت نگذشته خرابکاری دوباره
خلاصه میچرخیم
دوشب اول رو تخت خودمون خوابوندیمش و برا اینکه جا شیم از عرض خوابیدیم پاهامون میزد از تخت بیرون چون اونجوری جا نمیشدیم الان دوشبه یا سه شبه حساب از دستم در رفته تختشو کنار خودمون گذاشتیم تو اون میخوابه
اگه بدونین دخترا چه قده لوسن تا باباش نازش میکنه هی میخنده یه ضرب المثل داریم میگه دخترا تا به دنیا میاد میگه منو تا سه روز نندازین دور بعدش من جامو باز میکنم
واقعا که واقعیت داره
صبح تا نیم ساعت میخوابه من باید تند تند به کار های خونه و آشپزی برسم حتی برنجم صبح های زود ابکش میکنم تا ظهر فقط دمش کنم چون تا آرشیدا بیدار شه من هیچ کاری نمیتونم بکنم
دو بار هم تا حالا من و همسری حمومش دادیم اینقده حموم دوس داره
نگهداری از فرشته کوچولومو دوس دارم وقتی دو ساعت میخوابه دلم براش تنگ میشه..... Morph

  






لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388ساعت 19:34 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


40روز گذشت هرچي فک ميکنم نميدونم اين مراسم چله از کجا  اومده پيش ما رسمه که نوزاد و مادرشو تا 40 روز نبايد تنها گذاشت واسه همينه که ما تا حالا هم خونه مامان اينا موندگار شديم اما اگه خدا بخواد قراره امروز برگرديم خونه خودمون  از يه طرف دلم برا زندگيمون تنگ شده از يه طرف هم به مامان اينا عادت کردم حس ميکم دوري ازشون واسم سخته
ميام خونه مامان اينا دلم برا زندگيم تنگ ميشه ميرم خونه خودم دلم برا مامان اينا تنگ ميشه سخته به نظر من يه دختر بايد تو شهر مامانش اینا زندگی کنه
دیروز هم همسری هر کاری کرد و کلی همفکری کردیم نتونستیم بفهمیم این صندلی ماشین بچه چه جوری به ماشین وصل میشه فک کنم تموم راه باید آرشیدا رو بغل کنم
به این باید گفت مسافرت یا نه نمیدونم از این به بعد همیشه باید این راه رو بره اما بالاخره اولین مسافت راه دور دخترمه
این دو هفته اخری همسری هر دفعه که میومد و می رفت کلی از وسایل آرشیدا رو برده
برا امروز فقط یه سری وسایل دم دستیش بیشتر نمونده حتی دیروز غروب هم که داشت میرفت پمپرزهای آرشیدارو دادم ببره فقط 15 تا دونه نگه داشتم که آرشیدا خانم از ساعت 7 که باباش رفت تا 12شب 5 تاشو مصرف کرد حالا نمیدونم واسه امروزش بسه تا با باش برگرده یا نه باید زنگ بزنم دوباره چند تاشو پس بیاره
امروز هم حموم چله امونه  و 40تا کاسه آب و  از این چیزا
از چله در رفتیم میگن چله بچه تموم شه دیگه بچه بزرگ میشه ...



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت 8:14 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


روزهاي راحتي البته نيمه راحتي ما هم داره تموم ميشه و قراره ديگه بعد چندين ماه برگرديم خونه خودمون تو بارداري ماهي يه بار ميرفتم خونه خودم اما الان از آخر فروردين ديگه نرفتم دلم برا خونه ام يه ذره شده
حالا برم خونمون کلي جابجايي دارم  اونم چي با بچه اونم چي بچه اي که نه به تکون هاي تخت عادت داره نه به تکون تو ني ني لاي لاي فقط و فقط به تکون هاي رو پا عادت داره و غير اونو قبول نداره تازگيها فک ميکنم حتما صداي ضربان خون رو روي پا حس ميکنه و احساس امنيت ميکنه که فقط رو پا اروم ميگيره
تا حالا چندين بار سعي کردم تو تخت به تکون هاي تخت عادتش بدم اونجا خوابش ببره اما هيچ توفيري نداشته در عوض تا ميزارم رو پا آروم ميگيره
حالا يکي از فاميلامون يه بچه 1 ساله داره ميگه خدا رو شکر کن پات که هميشه همراهته
ما پاني (دخترش ) رو بايد ميزاشتيم رو تشکچه يه طرف رو باباش ميگرفت يه طرف رو من تا صبح تو هوا تاب اش ميداديم تا بخوابه
يکي ديگه رو هم سراغ دارم که برا خواب بچه، بچه رو تا صبح با ماشين ميگردوندن تا بچه خوابش ببره
البته ماشين خيلي خاصيت داره آرشيدا تو فاصله 10 دقيقه اي هم تو ماشين خوابش ميبره
باز خدا رو شکر که آرشيدا رو پا آروم ميگيره
حالا بريم خونه خودمون بايد تو تختش عادتش بدم  برا عادت دادن هم بايد يه کم سنگدل باشي و به گريه بچه توجه نکني که منم سنگدل نيستم پس اصلا نميتونم عادتش بدم
تازگیها دخترم به tvاونم وقتی تصاویرش متحرکه مث شو ها توجه میکنه  نمیدونم الانه بینایی بچه ها هم تو این سن تکمیله یا نه یا وقتی یکی نازش میکنه یا باهاش حرف میزنه زل میزنه و نیگاش میکنه
یه بار هم خودش رو از رو تشکچه اش کج کرد و تا من بجنبم  با صورت قل خورد رو زمین دیگه نمیشه تنهاش گذاشت
هر چی که بیشتر میگذره برام باور ناکردنی تر میشه یعنی این دختر کوچولو از تو شیکم من اومده
اینجا داره به باباش نیگا میکنه

حذف می شود




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 7:31 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


 

حذف شد

اینم عکس دخملم تو یه ماهگی قدش شده ۵۲ وزنش۴۳۰۰




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 8:51 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


تیکرم میگه ۱ ماه از ورود فرشته مون گذشته چه زود گذشت اینقده سرم شلوغ بود اصلا متوجه گذر زمان نشدم

اين روزها وقتي که شب شروع ميشه خدا خدا کردن منم شروع ميشه که کي فردا دوباره صبح ميشه
قراره تا چله خونه مامان اينا بمونيم امروز 30 امين روزه با مامان قرار داد بستم از سر شب تا نماز صب من آرشيدا رو نيگه ميدارم موقع نماز که مامان بلند ميشن آرشيدا رو تحويل ميگيرن اون موقع من ميتونم تا 10 صب بخوابم البته نه خواب يکسره ها بازم هر ساعت يا 2 ساعت بايد بلند شم شير بدم بعدش بخوابم
اون اوايل شبا مامان ميومدن با من تو اتاق من ميخوابيدن اينجوري هر دوتامون بي خواب ميشديم اما از وقتي شيفت بندي شديم يه کم اوضاع بهتر شده
واسه همين چشم هاي من شبا به پنجره است که کي اون سياهي شب کم رنگ ميشه  اونوقته که ديگه شيفت من تموم ميشه
البته آرشيدا دختر آروميه ولي تازگيها که دل درد يا همون کوليک نوزادان پيدا کرده اينجوري شده
هيچ دارويي هم کار ساز نيس
گريميچر که تا يه ماه نشه نميتونيم بهش بديم بعد کلي پرس و جو يه قطره خارجي پيدا کرديم که مخصوص هم کوليک هاست
بعضي موقع ها موثره تا ميخوره مي خوابه اولا فک ميکردم نکنه داروي خواب اوره که تا ارشيدا ميخوره ميخوابه اما دکترش گفت که چون دل دردش خوب ميشه ميخوابه
بعضي موقع ها شدتش زياد تره با اين چيزا خوب نميشه تازگيها رفتيم سراغ همون دارو هاي گياهي خودمون
عرق نعنا و نبات
ديگه نميدونم چيکار کنم
دلم ميسوزه وقتي دخترکم پيچ ميخوره و به قول دکترش تا 3 ماهگيش طبيعيه و من هيچ کاري نمي تونم براش بکنم
فک ميکردم بچه که به دنيا بياد ديگه ميتونم عوض اين 9 ماه تو خونه موندن رو در بيارم و حسابي برم بيرون اما زهي خيال باطل بچه ام شير ميخواد اصلا دل خودم طاقت نمياره تنهاش پيش کسي بذارم دلم براش تنگ ميشه
اون موقعي که لباش رو عين يه غنچه کوچيک جمع ميکنه دلم ميخواد درسته قورتش بدم حتي اون موقعي که اخم ميکنه
همسري هم که به قول خودش مارکوپولو شده يه بار وسط هفته و آخر هفته ها پيش ماست
ديگه اگه خدا بخواد چله ام که تموم بشه ميريم سر خونه زندگي خودمون
البته من هنوز نمي دونم که ميتونم از عهده نگهداري دخترم بدون کمک مامانم بر بيام يا نه
ما که خدا تو 5 امين سال زندگيمون خدا اين هديه رو به ما داد اما اونايي که تا ازدواج ميکنن بچه دار ميشن واقعا از زندگيشون هيچ چي نميفهمن
حداقل تا يه مدتي ( اون مدت هم که بهترين دورانه(
پ ن :آقاي پدر اينقده حواسش پي دخترشه که يکي از امتحانهاي دانشگاهشو نداد تاريخ امتحان رو يه روز پس و پيش کرد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه یازدهم تیر 1388ساعت 8:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


مامان ميگه اول که نيمه بيهوش بودم و از ريکاوري در اومدم فقط ميگفتم بچه ام
البته با ناله هايي از درد
خودم که فيلمم رو ميبينم فقط ناله ميکردم با اون ناله هايي که ميکردم دلم برا خودم ميسوزه البته خودم يادم نمياد
منو که بردن اتاق عمل و بيهوشم کردن توي فيلم مامان اينا پشت در اتاق عملن و دعا ميکنن ساعت 9 ميان و ميگن بچه به دنيا اومده بعدشم بچه رو زودتر ميارن  همسري داره به همه پول شيريني ميده آرشيدا رو تو يه پارچه سبز پيچيدن تو يه پتوي ديگه مي پيچنش بعد ميبرن اتاق نوزادان تنش لباس کنن
توي فيلم کاملا قرمز قرمز هست آرشيدا اولش يه کم گريه ميکنه بعدش به اطراف نيگا ميکنه موقعي که خانوم پرستار داره تنش لباس ميکنه
مامان و مادر شوهرم هي تند تند نازش ميدن
بعدم همه نوبتي بغلش ميکنن و عکس ميگيرن  تو زماني که من هنوز تو اتاق عمل بودم توي يه عکس همسري داره به آرشيدا نيگا ميکنه آرشيدا هم داره به باباش نيگا ميکنه
ساعت نزديکيهاي ده منو  از ريکاوري ميارن بچه رو در جا ميزارن رو سينه ام تا شير خوره
منم نيمه هوش بودم
این اولین صحنه دیدار منو دخترمه
یه کله کوچولوی پر از مو که داره به کمک اطرافیان می می میخوره
من لبخند ميزنم
پرستاره ميگه تو بيهوشي لبخند ميزنه
من با چشمهاي بسته ميگم نه بچه ام شير ميخوره من لبخند ميزنم
اشک شوق اطرافيان که بالاخره بعد اون همه سختي منم ني ني  دار شدم
همه اينا يادم مياد البته انگاري هي خوابم ميبرد و بيدار ميشدم
مث اون دفعه اي هم موقع بهوش اومدن سوتي ندادم
بياين بغلم کنين بياين بوسم کنين
بعدشم درد زياد اومدن شياف برام گذاشتم درد کمتر شد خيلي کمتر

يه چيز مهم
درد سزارين دوم با سزارين اول اصلا قابل مقايسه نيست
نسبتش مث 30 به 100 ميمونه

اولين باري که دخترم رو ديدم فقط به موهاش نيگا ميکردم چون پدر شوهرم اون موقعي که من باردار بودم و هنوز نميدونستيم که من باردارم خواب ديده بود من يه دختر کچل دارم
دلم ميخواست بخوابم و خيلي خيلي گشنم بود
لبام خشک بودن همش سعي ميکردم با زبون خيسشون کنم اما فايده اي نداشت

گذشت زمان رو حس نميکردم
بعد از ظهر هم همسری با یه گلدون گل قشنگ و شیرینی اومد موقعی که بیمارستان بودم مادر شوهر و مامان خودم شیفتی پیشم بودن
هر کي ميومد ملاقاتم ميگفت نوزاد نديده اينقده مو داشته باشه پسر دار ها هم هي تند تند خواستگاري ميکردن
روز اول با نگراني گذشت دخترم تا 25 ساعت ادرار نکرد فقط از اون دستشويي سياه ها ميکرد
پرستار اومد يه کم زير اب گرفتش
 برد پمپرزشو در آوردو بازش گذاشت تا دخترم دستشويي کرد
وقتي که دستشويي کرد انگاري بهترين خبر دنيا رو به من دادن اينقده خوش حال بودم
من 3 روز بيمارستان بودم دکترم نظرش برا سزاريني ها اينه چون معتقده سزارين عمل بزرگيه و برا جلوگيري از مشکلات بعدي بايد يه سه روزي طرف بيمارستان بمونه
24 ساعت بعد عمل هم اجازه بلند شدن از تخت رو ميداد که اينم مث سزارين قبلم سخت نبود البته راحت هم نبود دفعه قبل سه بار بلندم کردن چشام سياهي رفت خوابوندم رو تخت اما اين دفعه اي بار اول بلند شدم
سختترين مرحله بعد سزارين اولين بلند شدن از تخت و رفتن به دستشوييه

فک کنم روز دوم بيمارستان هم افسرگي زايمان گرفته بودم الکي گريه ام مي گرفت نميتونستم به مامانم بگم دليل گريه ام چيه فقط دلم ميخواست گريه کنم بيشتر فک کنم به خاطر محيط بيمارستان بود فقط مي تونستم بگم همه جاي بدنم درد ميکنه کمرم بيشتر بعد 9 ماه به پهلو خوابيدن و گودي کمر پيدا کردن بايد به پشت ميخوابيدم حس ميکردم همه جام درد ميکنه
موقع مناظره احمد*ي نژا*د و مو*سوي من رو تخت بيمارستان بودم و اصلا هم حالم خوب نبود و دلم ميخواست بخوابم از يه طرف هم tv رو نيگا کنم بنابر اين خوب مناظره اشون رو نديدم

روز سوم هم دکترم اومد کلي خدا رو شکر کرد که من و بچه سالميم با اون خطراتي که متوجه مون بود و مرخصم کرد البته من يه کمي بيشتر موندم تا متخصص اطفال هم بياد آرشيدا رو ببينه چون پرستارها معتقد بودن زرد شده خدا رو شکر دکتر اطفال گفت زردي داره اما فيزيولوژيکه و خيلي کمه و مشکلي نداره
همسري هم با يه جعبه شيريني برا پرستارا اومدو کارهاي ترخيص رو انجام داد و رفتيم خونه مامان اينا و گوسفند زير پامون قربوني کردن وباباش همش قربون صدقه دخترش ميرفت
به این ترتیب نعمت پرستاری از یکی از فرشته های الهی به ما داده شد

پ ن ۱: بنده به دلیل اینکه هنوز خونه مامان اینا هستم و کارها رو مامان انجام میدن فعالم و آپ میکنم تند تند

پ ن ۲:برا ساخت بلاگ رو لینگ از همونها که لیست دوستا رو بر حسب آپدیتشون نشون میده و اونهایی رو که تازه اپ کردن پر رنگ تر میتونین به این آدرس برین برا فهیمه جونم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 11:15 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


داشتم ميگفتم اون خانومه 2 سانت دايلت شده بود بعد سه ساعت درد کشيدن و راه رفتن تازه رسيده بود به 3.5 سانت
منم دلم خواست يه کم قدم بزنم  تو بارداري که قدم نزده بودم گفتم منم با اين خانومه يه کم قدم بزنم 5 دقيقه که قدم زدم ديدم از کمر درد داره ميترکم
مجبوري اومدم رو صندلي نشستم
ساعت حدود هاي 7.30 بود که صدام کردن
اول صداي قلب بچه رو چک کردن و منو بردن تو يه اتاق ديگه که اماداه ام کنن و گفتن لباسهات رو در بيار و تحويل بده گفتم اينجا گفتش آره گفتم نميشه برم تو اون اتاقه لباسهامو تعويض کنم يه کم چپ چپ نيگام کرد و گفت اونجا اتاق زايمانومنه زود برو بيا
 رفتم تو اتاق زايمانشون تا لباسهامو عوض کنم
محض اطلاع بگم اونايي رو که ميخوان طبيعي زايمان کنن ميبرن تو يه اتاق تا حسابي درداشون رو بکشن بعدش بچه که ميخواد بياد ميبرن تو اتاق زايمان بچه رو ميگيرن خلاصه رفتيم تو اون اتاقه  توش دو تا تخت بود از اون تخت هاي لنگ در هوايي ها کلي وسيله استيلو و جراحي داشت تندي همه لباسامو در اوردم از اون گان هاي اتاق عمل پوشيدم و به زور چسباشو چسبوندم
جالبه مال من صورتي بود ولي مال بقيه آبي بود انگاري ميدونستن ني ني من دختره اومدم از پشت دستم رگ گرفتن و آنژيو کتم رو وصل کردن يه خانوم ديگه هم بود که اونم ميخواست سزارين شه دکترم اومد و گفت اول اين دخترمو اشاره به من سزارين ميکنم  اون رفت اتاق عمل منم سوندم رو وصل کردن و شيو کردن  البته فقط همون رو شيکم جاي عملو  آماده تا با زنگ اتاق عمل منو ببرن اتاق عمل
بالاخره اون زنگه به صدا در اومد يه اقايي اومد برانکادرم رو با يه خانومي بردن
سوار آسانسور کنن اونجا آخرين بار مامان و همسري رو ديدم در حالي که اشک ميريختم و ميگفتم من ميترسم  حالا همسری میگه نترس من اینجا هستم یه لحظه خندم گرفته بود آخه چیکار میتونست بکنه خارج اتاق عمل که مثلا دلداریم میداد من اینجا هستم سوار آسانسور شدیم حالا يه شيشه دارو عين پني سيلين هم داده بودن دستم که تو اتاق عمل به اونجا بدم تو دستم بود دستم پر بود نميتونستم حسابي دست بدم باهاشون
بعد از چند بار عوض کردن برانکادر اونم با اون وضعيت لخت وگان خيلي سخت بود به اتاق عمل رسيدم يه برانکادر از بخش تا برا انتقال به اتاق عمل يکي هم از نزديکيهاي اتاق عمل به داخل اتاق
يکي هم جابه جا شدن از از برانکادر به روي تخت اتاق عمل
اتاق عمل سرد بود اما نه به سردي پارسال
دکترم رو ميديدم که يکي داره تنش لباس سبز ميکنه
متخصص بيهوشي اومد يه سري سوال ها کرد که تا حالا بيهوش شدي و از اين چيزا
  دستامو باز کردن رو يه چوبهايي که از تخت در اومده بود بستن انگاري ميخواستم بال بزنم
به متخصص بيهوشي گفتم منو هواپيما کردين ها
گفت تازه الان ميخوام بفرستمت تو آسمونها
من بيهوشي کامل ميخواستم ماسک اکسيژن رو که اومد وصل کنه گفتم الان ميخواي بيهوشم کنين
لبخند زد و گفت هنوز نه گفتم تو رو خدا نگين موقع بيهوشي آب دهنت رو قورت بده اون دفعه اي انگاري آب دهن تو گلوم موند و گير کرد وقتي من داشتم بيهوش ميشدم گفت باشه پس زودتر خودت قورتش بده
دکترم اومد پارچه سبز رو جلوم وصل کردن بتادين ميريختن رو شيکمم
درست يادم نمياد ديدم که تو هواهه يه چيزايي ريختن و گفتن سه تا نفس عميق بکش
تو ذهنم گفتم دارم بيهوش ميشم فقط به ساعت اتاق عمل نيگا کردم ساعت 10 دقيقه به 9 بود و گفتم بيدار شم دخترم رو ميبينم
با سومين نفس رفتم
 ادامه دارد......

خبر خبر منم بلاگ رولینگ دست کردم از همونا که لیست پیوندهای وبلاگ بر اساس آپدیتشون نمایش داده میشه الانم کلی ذوق کردم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت 11:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


 

پمپرز سبز

 

پمپرز های دخترم هم سبز است
پدرش میگوید 4 سال دیگر که ا*حمد*ی نژ*ا* د برود به امید خدا دخترم 4 ساله می شود....




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوم تیر 1388ساعت 13:46 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.