تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

بالاخره این تست nstرو هم فهمیدیم چیه
امروز صب که بیدار شدم در یک اقدام ناگهانی دستام رو بردم بالا تا خمیازه بکشم
بالابردن دست همان و کشیده شدن یه چیز تو شیکمم یه طرف و درد ناگهانی یه طرف دیگه
بیدار شدم حالا هر چی وایمیستم این دخمله تکون بخوره اصلا انگار نه انگار
با مامان و بابا شال و کلاه به طرف بیمارستان
اونجا هم اول ضربان قلبش رو چک کردن بعدم کلی ساندیس و رانی و بعد هم تست nst
یه چیزایی بستن و صدای قلب دخترم تو اتاق پخش میشد
البته من همش تو فکر اون تلوزیونه بودم که بالای تختم بود و من میترسدم نکنه الان بیفته روم
اماده باش بودم بپرم از رو تخت پایین
بهشون گفتم نکنه اون کشیدگی مربوط به بند ناف باشه یه جاهایی گیر کرده اونا هم گففتن بند ناف در گیر باشه قلبش اینجوری نمیزنه
خلاصه یه دوره نوار
یه خانومه هم اومد کلی شیکمم رو فشار مشار داد به خیال خودش دخمرم رو بیدار کنه
 nstگرفتن بردن به دکتر نشون دادن و اومدن گفتن تازه نی نی داشته تکون میخورده دوباره باید ادامه بدیم و یکی دیگه بگیریم  یه چیزی هم عین زنگ تو دستم بود تا هر موقع دخملم تکون خورد فشارش بدم منم که ساعت خواب بعد صبحونه ام شده بود دیگه داشت خوابم میبرد
خلاصه دو تا 3 دفعه ای تکون خورد و من اون زنگه رو فشار دادم
 آخرشم گفتن ضربان قلبش خوبه برو خونه
تو اتاق اونایی که بچه داشتن هم رفتم طبیعی ها  ولی بچه ها اینقده ریز بودن
از 2.5 بودن تا 4 کیلو تازه 2.5 هاش که اصلا میترسیدم نیگاشون کنم اینقده کوچولو بودن
بچه 4 کیلوییی هاش یه کم بزرگتر بودن اما بازم اونا هم خیلی کوچیک بودن
من که الان اعلام میکنم اصلا بدون کمک اطرافیان تا بچه 5 تا 6 کیلو نشه توانایی نگهداری از بچه رو ندارم اینقده کوچول موچولند
اونجا یه مامایی بود شیکمم رو برام با متر اندازه گرفت هم عمودی هم  افقی بعدش با موبایلش حساب کتاب کرد گفت الان بچه ات 3800 هستش
به نظرتون به این چیزا میشه اعتماد کرد کلی ازم پرس و جو کردن که مطمئنی دیابت بارداری نداری
فک کنم دخملم جاش خیلی خیلی تنگه نمیتونه تکون بخوره
دامنه حرکاتش کم شده
خیلی کم انگار قل میخوره اصلا دیگه از لگد زدن و این چیزا خبری نیست



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 16:19 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


کتاب بارداري هفته به هفته مو باز ميکنم
اشک تو چشام حلقه ميزنه يعني واقعا اين منم که هفته 37 رو تموم ميکنم و الانه بايد تغييرات تو هفته 38 رو بخونم
اون روزهاي اول  بارداري يادم مياد چقدر هفته ها کند ميگذشت و من هميشه دلم ميخواست روزي بياد تا بتونم اين هفته ها رو بخونم اصلا برام آرزو شده بود اون غول هفته 28
چقدر استرس داشتم که ميتونم آيا تو اين بارداري  برخلاف بارداري قبلي هفته 28 رو رد کنم يا نه
 و بعد از اون خوش حالي که يه هفته ديگه هم از 28 گذشته
دو هفته  سه هفته بيشتر از 28.....
حالا شده هفته 38
فقط ميتونم بگم
خداي مهربونم شکرت هزاران هزار بار شکرت
....
مشاوره بيهوشي رو هم رفتم دکتر متخصص بيهوشي وقتي ديد من مشتاقم بيشتر بدونم کلي همه چيز رو برام باز کرد و توضيح داد
بعد کلي معاينه و گفت و شنود گفت چون قبلا هم دو بار بيهوشي عمومي گرفتم مشکلي برا هر نوع بيهوشي ندارم
آخرشم گفت که من خودم  به شخصه اگر ده بارم بخوام بيهوش شم بيهوشي اسپاينال رو انتخاب ميکنم
چون يه بيهوشي هستش که کمترين ميزان دارو ي بيهوشي رو بدن دريافت ميکنه
اپيدورال رو هم توصيه نميشه چون تا رسيدن به بي حسي معمولا نيم ساعتي طول ميکشه و ميزان داروي خيلي زياده
ازش خواستم  ميشه منو اسپاينال همون ( از کمر بي حسي) بکنن و بعدش يه داروهاي خواب اور بهم بدن من نفهمم چيکار ميکنن چون شديدا از به هوش بودن موقع عمل و ديدن کارهاي دکترها ميترسم
که اونم گفتش نه چون مواد خواب اور از جفت ميگذره و رو بچه تاثير ميزاره تا به دنيا اومدن بچه هيچي نميدن
بهم گفت بعد اينکه بچه رو در اوردن خودشون آرام بخش تزريق ميکنن خب  ديگه اون موقع فايده اي برا من  نداره
 اون موقع ديگه همه کاراشون رو کردن و  احتمالا من از ترس ظهره ترک شدم حتما
نميدونم چيکار کنم من دلم بيهوشي کامل ميخواد من ميترسم اما دکتر بيهوشي همش اسپاينال رو توصيه ميکرد.....
البته موقعي ميتونم بيهوشي کامل رو انتخاب کنم که 10 ساعت ناشتا باشم اگه خداي ناکرده شرايط عمل فوري پيش بياد و من ناشتا نباشم چاره اي جز اسپاينال ندارم
وايييييييييييييييي
چقدر دلشوره دارم



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


اين روزها يه احساس دوگانه اي دارم ترس و خوشحالي باهم
ترس از زايمان
آره من ميترسم درسته اولين بارم نيست که دارم سزارين ميشم اما همين که دومين باره ترسم زياده دفعه اولي اصلا عين خيالم نبود فک ميکردم ميخوابي بيدار ميشي تمومه
اما الانه ميدونم بعدش چيا در انتظارمه بنا براين ميترسم ميترسم بيهوش شم و ديگه بهوش نيام يه بار هم فکر بي حسي موضعي اپيدورال  رو کردم اما ديدم نه اون وحشتناک تره بدوني الانه دارن با چاقو شيکمتو ميبرن
همش تقصير اين فيلمهاي سزارينه که همه جا پيدا ميشه حتي تو موبايلا
اون درد هاي وحشتناک بعد عمل  بعدش تب و لرزهايي که به خاطر افتادن شيره
اون اولين بار پا شدن از تخت که نفس ادمو در مياره
.
.
.
اما خوشحالم که
کم کم داريم به انتها ميرسيم
لحظه اي که اين همه در انتظارش بودم
ديدن دخترم شنيدن صداي گريه اش ديدن دست و پاهاي کوچيکش ونگاهش به من و اينکه هميشه تو اين مدت تو کتابها ميخوندم صداي منو بعد تولد خواهد شناخت و با صداي من آرام خواهد شد
تو اون همه جمعيت فقط و فقط منو ميشناسه فقط و فقط تو بغل من و با صداي اشناي قلب من و با صداي من آروم خواهد شد
...
نميدونم چه احساسي بعد به هوش اومدن و ديدن دخترم خواهم داشت
نکنه از خوشحالي دوباره بيهوش شم

...
کسي که تو وجود من رشد کرده من پرورشش دادم با هم نفس کشيديم و با هم از يه خون تغذيه کرديم باهاش اين مدته حرف زدم پيشش گريه هامو کردم دختري که هنوز نيومده شده سنگ صبور من
نميدونم اون لحظه چه احساسي دارم اما الانش بغض گلومو فشرده کرده
باور کردني نيست
خدا داره يه فرشته اشو برام ميفرسته
.
.
.
.



لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:0 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


از این هفته مامانا دیگه باید هفته ای یه بار برن پیش دکترSmileyCentral.com (آخ جون اینطوری یعنی داریم خیلی نزدیک می شیم ......هووووووووررررررررررررااااااااااااا) SmileyCentral.com

بیشتر نی نی ها سرشون به سمت پایین میاد ... دیگه ما هر روز داریم بزرگ و بزرگتر می شیم و به زودی وارد لگن مامانا می شیم و این اتفاق باعث می شه که اونا راحتتر نفس بکشن ولی خوب عوضش دستشویی رفتنشون از اینی که هست هم بیشتر می شه ....

تو این هفتهدای که گذشت لثه هامون هم خیلی سفت و محکم  شده.

بیشتر موها و بافتهای محافظ شروع به از بین رفتن می کنند

در ضمن وزنمون 2700 گرم و قدمون هم 47 سانتی مترهSmileyCentral.com .... بزرگ شدیما SmileyCentral.com

اینم عکسش

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت 8:0 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


روزهاي اخر سخت شدن خيلي حس ميکنم شيکمم داره ميوفته پايين نميدونم چرا چنين احساسي دارم
حرکت هاي دخترم برام درد آور شدن نميدونم چرا من درد احساس ميکنم
يه دردهايي داره  کم کم سراغم مياد قبلا ها فقط انقباض بوده اما الان درد شده و يه دور منو ميپيچونه
انقباض هاي کاذب زايماني
که ممکنه يه دفعه اي پشت سر هم شن و پروسه زايمان رو به وجود بيارن
با اولين انقباض چشمم به ساعت ميوفته تا مدتشو و فاصله هاشو بدونم اگه کمتر شدن زود برم بيمارستان
کاشکي آدم ميدونست کي زايمان ميکنه همش ميترسم زايمانم يه دفعه اي شه
توي ماه اخر هر لحظه بايد انتظار زايمان رو داشت
امروز بعد دو هفته باز نوبت دکتر دارم
فاصله دکتر رفتن ها نزديک و نزديک تر شده از اين به بعد فک کنم هر هفته بايد ويزيت شم اين خودش يه کم انتظار رو کمتر ميکنه
.
.
.
نميدونم دخترک اونجا به کجا فشار مياره پاي راستم کم کم داره فلج ميشه
ماماني دستتو  يا نميدونم پاتو از رو اون عصب بردار
.
.
.
هم در انتظار پايانم و هم دلتنگ اين روزها
الان هر بار كه ضربه مي زنه و حركتي مي كنه پيش خودم مي گم چقدر حيفه كه ديگه نمي تونم اين حس رو تجربه كنم .
اين روزاي قشنگ داره تمام مي شه . اما پشت سرش قشنگي هاي ديگه اي مياد كه هر روزش يه دنيايه برا خودش .

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیستم اردیبهشت 1388ساعت 7:10 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


روزها ميگذرن بالاخره سيسموني رو اورديم پايين اما از اون روز تا حالا من دچار يه افسردگي شدم همه که چه عرض کنم بيشتر وسايل دخترم آبيه
يه بار فک کردم برم و اين سيسموني رو هديه کنم به يکي که نيازمنده و دوباره بخرم از يه طرف ديگه ميبينم مامان اينا يه بار برام سيسموني خريدن ديگه از اونا که نميتونم انتظار داشته باشم از يه طرف ديگه يادتون باشه ما اسفند ماه خونه خريديم و دست و بال خودمون هم خاليه نميتونيم دوباره سيسموني رو بگيريم
چيکار کنم
اون روز اول رفتم تو اتاقم يه کم گريه کردم اما امروز فک کردم با خودم چرا ديوونه شدم مگه چيه وسايل دختر بچه ابي باشه
بعد ميشينم با خودم فک ميکنم من با اين وسايل آبي برم بيرون بايد به همه توضيح بدم که تو اين وسايل ابي بچه ام دختره دارم ديونه ميشم
بعد يه دفعه خدا رو شکر ميکنم داشتن يه دختر بچه تو وسايل آبي به مراتب خيلي خيلي بهتره از نداشتن بچه ولي داشتن وسايلش
يه کم ديونه شدم نميدونم اثرات هورمون هاي بارداريه يا نه
چند روز هستش رفتم تو خط عکس گرفتن از خودم و از شيکمم
اين کار هم بد نيست
يه بار رو شيکمم به مرکزيت ناف با يه رژ صورتي يه قلب کشيدم و از شيکمم عکس گرفتم
اينقده بامزه شده بعد رفتم حموم حالا مگه پاک ميشد آخه نميتونستم محکم بشورمش
 اول قول بدين نخندين بعد نيگا کنين اينم  یه عکس از خودم حذف شد ولی

 گامبالو شدم نه دفعه آخر دکي وزن کرد 75.5 بودم حالا ميتونين راه رفتن اردکي منو تصور کنين
۱۵.۵ کيلو اضافه وزن تا حالا
فک ميکنم خيلي خوب باشه  دو قلوها رو تا 6.5 ماه 18 کيلو زياد کرده بودم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 21:23 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


بالاخره اين 12 ام ارديبهشت هم اومد اين يعني اينکه عزيز دل ماماني ماه 8 رو تموم کرديم و وارد ماه نهم يا همون آخرين ماه بارداري شديم
اين روزها هوا داره کم کم گرم ميشه و نفس کشيدن هم برام مشکل تر حالا خدا رو شکر بارداريم تو تابستون نيوفتاده بيچاره اونهايي که مجبورن ماه هاي آخر بارداريشون رو تو تابستون سپري کنن
تازگيها ديگه ماماني از  تريپ بلوز و شلوار در اومدم بالاخره رفتم سراغ اين پيراهن ها که ازشون متنفرم آخه ديگه هيچ تيشرتي اندازه ام نيست و بزرگترينشون به من ميچسبه
يه کمي راه رفتم هم خنده دار شده يه جورايي عين اردک راه ميرم آخه شما که به من اضافه شدي مرکز ثقل بدنم جاش عوض شده
ميدونم جات خيلي تنگه اينو از حرکاتت هم ميشه فهميد يه کارايي ميکني يه دفعه اي شيکمم يه طرف کج ميشه
اين روزها رو و تک تک ساعتها و دقيقه هاشو فقط به اميد  اينکه دارم لحظه به لحظه به ديدنت نزديک تر ميشم ميگذرونم
دوست دارم بدونم چه شکلي هستي
شبيه مني يا باباييت اميدوارم موهات فقط به من بره چون بابايي موهاش فرفرهيه فرفريه اون قد که مجبوره هميشه کوتاه کوتاه نگهشون داره تا لول لول نشه اما موهاي مامانيت لخته
خيلي دلم ميخواست تو بارداري برم سونوي سه بعدي يا 4 بعدي ببينمت اما بابايي گفت بهتره نبينيمت....
خب من منتظر ميمونم تا به دنيا بياي اون وقت با يه دل سير هميشه نگات ميکنم
درسته بابايي اون موقعي که تو شيکمم هستي اصلا دست به شيکمم نميزنه يا وقتي که تکون ميخوري سعي ميکنه نگات نکنه اما بدون خيلي خيلي دوست داره هرشب هر چند باري که زنگ ميزنه اول حال شما رو ميپرسه
ميپرسه خوابي يا بيداري
تازه شم اين جمعه اي که اومده بود ماماني رو 5 تا پشت سر هم بوس کرد و آخرش گفت 4 تاش واسه ارشيدا خانومي بوده ها....
پيش خودمون بمونه ها اما يه کم حسوديم شد....

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 7:28 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


  دیروز رفتم دکتر جدید
باورتون میشه بعد 1 سال و 4 ماه منو شناخت حتی یادش بود تو هفته چندم بارداری منو سزارین کرده بود شیکمم رو هم معاینه کرد و  با سانتیمتر اندازه گیری کرد و گفت خیلی رشدش خوبه
البته گفت من تو هفته 39 سزارین میکنم
دکتر قبلی تو هفته 38 سزارین میکرد
یعنی منو یه هفته از دیدن دخترم دورتر کرد
بعدش من گفتم شاید زود دردم بگیره اصلا
گفتش هر موقع دردت شروع شد زود سزارینت میکنم
این تاریخ زایمانم رو داده 12 خرداد تا خدا چی بخواد
از میزان افزایش وزنم هم راضی بود
من زیاد وزن زیاد نکردم حدود 14 کیلو البته میزان دقیقش رو نمیدونم چون با چند تا نرازو خودمو میکشیدم الان حسابش از دست در رفته ترازوی خونه ترازوی دکتر ترازوی خونه مادر شوهر و خونه مامان خودم خب شما هم بودین 4 تا 4 تا عدد وارد ذهنتون میشد الان قاطی میکردین تازه هر کدومشون یه عدد نشون میدن
بهش گفتم :چرا من حركتشو حس نميكنم
داشت صداي قلبشو ميذاشت
گفت الان زير دستم حركت كرد
اون حس ميكرد اما من نه
فك كنم اثر سزارين قبليه
منو يه كم بي حس كرده
دخترم این روزها خیلی سکسکه میکنه فک کنم یه کم شیکمو هستش
تازگیها خیلی گریهو شدم با کوچکترین چیزی اشکم در میاد
حتی نمیتونم شعر "عروسک قشنگ من" رو برا دخترم کامل بخونم
زودی گریه ام میگیره
نمیتونم باهاش حرف بزنم زودی گریه ام میگیره
باورم نمیشه

وارد هفته 35 شدم ....

تو این هفته ذخیره چربی زیر پوست افزایش پیدا می کنه مخصوصا تو ناحیه بازو و ساق پا ... دیگه ما تقریبا کل فضای رحم رو اشغال کردیم و دیگه جایی برای حرکت کردن نداریم

ما حدودا ۲۳۰۰ گرم هستیم  و قدمون 43 سانتی متر هستش

ما عکس العمل شدیدی نسبت به صداهایی که می شناسیم نشون می دهیم

 مامانا هم ممکنه دیگه برای خوابیدن هنگام شب مشکل داشته باشن به دلایل متعدد مثلا اینکه چون ما به مثانه فشار میاریم ممکنه چندین بار برای رفتن به دستشویی بیدار شن یا بعضی ها ممکنه به علت کمردرد بیدار شن

 فعلا بای بای




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 7:54 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دیگه تشریفمون رو اوردیم خونه مامان جانمان
این هفته قراره اولین بار اینجا برم پیش یه دکتر جدید البته جدید که نه همون دکتری که اون دفعه سزارینم کرده بود یه دکتر خیلی بامزه اییه
یه خانوم نسبتا مسنه
راستش اون دفعه ای که من اورژانسی رفتم بیمارستان  و سزارین شدم پزشک آن کال بیمارستان بود و بهش تلفن کرده بودن بیاد و وقتی اومد اینقده ژولیده بود که من فک کردم از این مستخدما و تدارکات بیمارستانه که اومده کار سوند و شیو رو انجام بده
تنها چیزی که به قیافه اش نمیخورد این بود که متخصص زنان باشه
خلاصه قراره 3 شنبه برم پیشش
تازه تو مطب میزاره ادم با شوهرش بر تو اتاق


دیشب همسری تماس گرفته میگه دیگه باید روزها رو بر عکس بشمریم حدود یه ماه مونده
دکتر قبلیم نظرش رو 5ام 6ام خرداد بوده حالا ببینم نظر این دکتر چیه
من میگم من خیلی وقته دارم روزها رو برعکس میشمرم
میگه کم کم ماباید خودمون رو برا صدای گریه بچه اماده کنیم
اعصاب قوی
 با خودم فک میکنم چرا من تا به حال به این قسمتش فک نکرده بودم


 راستی دوستایی که معنی اسمها رو پرسیده بودن
آرشیدا یعنی آریایی درخشان
و یسنا به معنی پرستش خدا به حالت شادمانی  و یکی از بخش های اوستا هم هست

 من این عکس خیلی میدوستم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 7:36 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


  تو اين يه هفته اي کلي خونه از اين رو به اون رو شده
يادتونه ما آواخر اسفند اسباب کشي داشتيم و بعدش من يه ماهي خونه مامان اينا بودم دوباره اومدم خونه خودمون تو اين يه ماهي همسري بدون من هيچ کاري نکرده بود هنوز به پنجره ها روزنامه چسبيده بود پرده وصل نشده بود وتابلوها و... خيلي کارهاي ديگه
همسري منتظر من بود تا باسليقه من تابلو ها رو وصل کنه و چيز هاي ديگه رو بالاخره پرده هاي خونه الانه وصل شده خونه مرتب شده تابلوها واسه سرويس هم رفتيم يه سرويس اينه گرفتيم که همسري وصل کرده و الانه دستشويي اينقده خوشگل شده که هر کدوممون ميريم توش گير ميکنيم
خلاصه کلام خونه يه کم شبيه خونه
راستش نمیخوام به موضوع های بدبد که اون دکتره گفته و من تو پست پیش نوشتم فک کنم
همسری 5 شنبه و جمعه ها و یه روز وسط هفته این همه راه رو طی میکنه و میاد پیش من و هر شب چندین بار تماس میگیره و حال منو و دخترشو میپرسه هر 1الی 2 ساعت بعدش من باید بشینم فکر های بد بد کنم
یه کم که با خودم فک کردم و البته نظرات شما دیدم نباید مشکوک باشم
البته همیشه آدم باید حواسش به زندگیش باشه
راستی  تازگیها به یه اسم جدید فک میکنم
یسنا yasna
البته همسری باهاش مخالفه و همون آرشیدا رو میدوسته
ولی دچار وسواس شدم حس میکنم یسنا قشنگ تره
هفته ای یدونه آمپول هم برا رشد ریه های دخترم میزنم
میدونین به خانومهای باردار چه جوری امپول میزنن
اول که آمپول نمیزنن میترسن تو درمانگاهها باید بری دوباره دکتر درمانگاه ویزیتت کنه و تایید کنه تا تزریقات بهت آمپول بزنه بعدشم سر پا سر پا بهت امپول میزنن
یه کم وحشتناکه
تغییرات دخترم تو هفته اینده

سلام .... من وارد هفته 34 شدم SmileyCentral.comامیدوارم که این هفته زود بگذره

خوب تو این هفته تغییرات ما نی نی گولوها از این قراره :

1-       موقع خوابیدن چشمهامونو می بندیم و موقع بیدار شدن اونها رو باز می کنیم دقیقا مثل یه نوزاد تازه به دنیا اومده SmileyCentral.com

2-       مصونیت در قبال عفونتهای خفیف رو پیدا می کنیم

3-       ناخنهای کوچولومون الان در سر انگشت هستن و ممکنه وقتی به دنیا میایم در فاصله دو سه روز اول احتیاج به کوتاه کردن داشته باشن SmileyCentral.com

4-       ریه ها به بلوغ کامل می رسن

5-       پوستمون هم کم کم به رنگ صورتی در میادش

وزنمون 2200 گرم و قدمون هم 42 سانتی متر هستش

مامانامون هم انقباضهای شدیدتری رو احساس می کنن که البته بدون درد هستن ولی داره بدن مادر رو برای تولد نی نی آماده می کنه




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 10:41 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.