تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

من ديروز رفتم سونودومين نفر بودم قبل من يه اقايي مسن بود چون بايد مثانه اش برا سونو پر ميبود و نبود پس من اولين نفر شدم و کلي کيفور شدم
همين که وارد اتاق سونو شدم دکت راز من سونوهاي قبليمو گرفت و گفت بارداري اولتونه
ومن گفتم نه دومتونه
ديدم داره دون دونه ميره بالا خودم گفتم بارداري سوممه
گفتش چند تا بچه دارين
و من فقط گفتم هيچي البته با يه لبخند تلخ
بعدش فک کنم دلش برام سوخت يه دفعه مهربون شد
 اخه دفعه هاي پيش يه کمي بد قلق بود
من به توصيه يکي از دکترها دوس نداشتم داستان تلخ زندگيمو تعريف کنم اما اينقده سوال دون دونه پرسيد تا همشو فهميد
منم ديدم مهربون شده شروع کردم به سوال پرسيدن
گفتم بچه ام چند کيلو هستش
گفت مگه ميخواي بفروشيش
نزديک 2 کياو هست 1960 گرم قبل اين که بريم مرکز سونو تو ماشين منو همسري حرف ميزديم
من ميگفتم 2 کيلو همسري ميگفت نه 1900 اينجوري دخترم دل هر دو تامو به دست آورد و اون وسط وايساد
بعدش گفت دختره
خب اينو که تو سونوي قبلي فهميده بودم اما ديگه جاي هيچ شبهه اي باقي نميمونه که ما صاحب يه پرنسس ميشيم
بعدش گفتم اينجا کنا نافم خيلي فشار مياد و تکون ميخوره گفت اونا پاهاشه گفتم من يه چيز گرد حس ميکنم گفت اون باسن و پاهاشه که تکون نيخوره
بعدش اعضاشو چک کرد و گفت همه چيش خوبه سنشم 4 روز بزرگتر از سن پريوديشه
يعني رشدشم ما شا الل.. خوبه
تاريخ برا زايمان طبيعي هم 4 روز مياد جلوتر و ميشه 15 خرداد
البته منکه چون يه بار سزارين شدم اين دفعه هم بايد سزارين شم
بعدشم رفتم برا اخرين بار پيش دکتر اونم معاينه کرد اونم از روي معاينه رو شيکم گفت رشدش خوبه و صداي قلبشو برام گذاشت
تند تند ميزد قربونش برم
بعد داروي جديد برام نوشت برا رشد ريه هاي بچه هفته اي يه دونه عضلاني به مدت 4 هفته دو هفته هم هفته اي دو بار
و گفت تا 3 هفته ديگه حتما دکتري رو که ميخوام انتخاب کنم پيش مامان اينا انتخاب کنم و برم پيششو مواظب حرکت بچه هم باشم
ولي خب من نميتونم مواظبش باشم چون دخمرم هر موقع دلش بخواد تکون ميخوره يه رو شايد 2-3 بار يه روز هم لحظه به لحظه خوب من چه جوري بايد مواظب باشم به اين جور حرکت کردن و نکردنش عادت کردم
حالا به دکتر ميگم اين زياد تکون نميخوره از مطب دکتر تا خونه يه ريز خانوم تکون ميخور تا شب بي سابقه شده بود دهنم باز مونده يعني همه حرفاي منو شنيده
موقع برگشتم همسري پارک دوبله کرد تا بره داروهامو بگيره آقاي پليس اومدن و کارت ماشين و گواهينامه همسری رو گرفتن و از اون روز تا حالا ما نتونستیم اون آقا پلیسه رو گیر بیاریم و به دفترشون هم رفتیم اما خبری نیست
فعلا کارت و گواهینامه پر
این هفته همسری یه کنفرانس داره و ما همش شبا بیدار بودیم پاور پوینت و تایپ و از این برنامه ها

پ ن : دکی یه چیزی بهم گفته نگرانم کرده همونطور که میدونین من تو دوران بارداریم بیشترخونه مامان اینا بودم و بیشتر در حال استراحت کمتر خونه خودم بودم داشتم به دکی هم میگفتم یه دفعه گفت همسرت چی گفتم اونم بیچاره تنهاست
یه دفعه برگشت بهم گفت مطمئنی تنهاست
این حرف عین خوره افتاده به جونم
من آدم خیلی  شکاکی نیستم اما به هیچ مردی هم اعتماد ندارم
همه مردهای اطرافمون خدای ناکرده زنشون فوت شده زیر یه سال یکی دیگه آوردن در عوض این زنها هستن با وفان
من یه هفته دیگه بیشتر خونه خودم نمی مونم و بعدش میرم خونه مامان اینا و  تا چندین روز بعد زایمان برمیگردم یعنی میشه تابستون
نمیدونم............




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت 11:2 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


یادتونه یه ماه پپیش اثاث کشی داشتیم منم یه شب بیشتر تو خونه جدیدمون نخوابیدم  و بعدش اومدم خونه مامان اینا و 1 ماهی اونجا بودم تا اینکه نوبت دکترم نزدیک شدم و من اومدم دوباره تو خونه خودم البته تموم راه رو رو صندلی عقب دراز کشیدم و خوابم برد وقتی بیدار شدم که دیگه رسیده بودیم
امروز میخوام برم سونو دختر قتد عسلیمو ببینم بعدشم برم دکتر
این آخرین باریه که میرم پیش دکترم از دفعه دیگه باید دکترم رو عوض کنم
چون که میخوام پیش مامان اینا زایمان کنم
شاید برم پیش همون دکتری که قبلا سزارینم کرده بود  ولی به اونم زیاد اعتماد ندارم نمیدونم چیکار کنم
همه چی رو میسپرم به اوستا کریم خودش هر جوری که بهتره برام پیش بیاره
حرکات دخترم کمتر شده فک کنم چون بزرگتر شده اینجوری حس میکنم تازه همش فک میکنم میتونم باسنشو حس کنم ولی دوستم میگه احتمالا سرشه
آخه آدم بیشتر سرشو تکون میده یا باسنشو
شما چی میگین


Free Image Hosting
همش قبل سونو استرس میگیرم  الانه هم خیلی استرس دارم




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 12:55 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دلم لک زده برا يه بار ديگه دمر خوابيدن يا يه ساعتي راحت به پشت خوابيدن تازگيها هم شبي چند بار بايد برم دستشويي وگرنه صبح مثانه دردي ميگيرم که نگو
رو اين دنده ميخوابم راحت نيست تو ذهنم ميگم رو اون دنده بخوابم حتما بهتره
پروسه شروع ميشه
اول بايد بلند شم  -اونم با فشار بازوهام روي زمين-بشينم بعدش برم رو اون دنده دوباره با فشار رو بازو هام رو زمين دراز بکشم و بخوابم
ولي زهي خيال باطل
اين جور خوابيدن هم فرقي نميکنه راحت نيستم دوباره همون کار ها از اين دنده به اون دنده شدن و بينشون هم حتما نشستن بايد تکرار شه
خلاصه کلام خواب شيرين شبانه جاي خودشو داده به انتظار صبح و در اومدن سپيده
اين فقط مشکل خوابه مشکل غذا خوردنم هست يه کم که غذا ميخورم در حدود نصف سابق ميبينم معده ظرفيتش تموم شده غذا ديگه تو معده نميره و يه راست تو مري انباشه ميشه که با کوچکترين حرکتي ممکنه برگرده تو دهنم  همون رفلکس مري
هيکلم  هم که ماشا الل.. ماشاال..روز به روز بزرگتر ميشه
اکسيژن هوا هم کم اومده بينيم جوابگو نيست از دهنم بايد تنفس کنم
 هر روز به شيکمم نيگا ميکنم ترک هاشو ميبينم   که بيشتر شده و هيچ کاري نميتونم بکنم جز اينکه يه لبخند تلخ بزنم
درد ستون فقرات رو هم بايد بهش اضافه کرد بيچاره يه دفعه بايد14- 15 کيلو رو بيشتر از قبل تحمل کنه
قيافه ام تا همين چند وقت پيشا خوب بود اما الانه بينيم ورم کرده لبام کلفت شده زير چشام گود رفته  خيلي عوض شدم يا همون عبارت زشت شدم رو بگم بهتره
ولي همه اينا ميارزه به يه قر آرشيدا تو شيکمم
راستي داشت يادم ميرفت فقط يه چيزه که تو بارداري پيشرفت خوبي داره اونم موهاي آدمه براق تروپر پشت تر ميشه و رشدشم زياد ميشه
البته بعد زايمان اونم روي ديگه خودشو نشون ميده چون يه بار تجربه دارم ميدونم يه ريزشي پيدا ميکنه که نگو و نپرس هيچ کارشم نميشه کرد به قول دکتر همه اون موهايي که تو اون 9 ماه بارداري بايد ميريخته و نريخته بعد زايمان ميريزه
بازم ميگم همشون ميارزه به يه قر دخترم اخه دخترم همش قر ميده زياد بر عکس داداشهاي فرشته اش اهل لگد زدن نيست
حرکتش عين موج دريا ميمونه هی خودشو کش و قوس میده



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 7:0 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


          

غروب بود
يه دخمل شيطون نميتونست ديگه طاقت بياره
تند تند خودشو تکون ميداد انگاري جاش تنگ بود
بالاخره کار خودشو کرد و کيسه آب شو ترکوند و مامانش مجبور شد زودتر از موعد به دنيا بيارتش سحر گاه 16 فروردين ساعت 5 صبح به دنيا اومدBirthday PartyBalloons
اولين فرزند خونواده بود
چون زود به دنيا اومده بود کوچيک و کم وزن بود اما خيلي زود هي شير مامانشو خورد خورد تا به به بچه تپل مپل تبديل شد
آره درست حدس زدين امروز تولدمه روزها چه زود ميگذرن 27 سال از تولدم گذشته 27 تا بهار و تابستون  پاييز و زمستون
چشم بر هم زدني
روز تولد من بر خلاف خيلي از آدمها که خوش حالن من اصلا خوش حال نيستم
از روز تولدم خوشم نمي ياد
من هيچ وقت از روز تولدم خوشم نمي يومد
حالا امسال هم که دور از همسرم خونه مامان اينا هستم ديگه بدتر
امسال همه کادوشون رو  زودتر ونقدي دادن از اين کار هم اصلا خوشم نمياد  شايد اگه خودم ميتونستم برم بيرون بگردم خوب بود اما حالا حالا ها که خونه نشينم من همش دلم ميخواد کادو مو روز تولدم بگيرم نه زودتر
راستي دخمل من هفته پيش 7 ماهش تموم شده ووارد ماه 8 ام شده Clap
اين روز واسم خيلي ارزش داشت شروع ماه 8 امYah
پسر داييم هم روز 10 ام فروردين به دنيا اومده من فقط عکسشو ديدم
سيزده به در هم بر خلاف سالهاي قبل خونه نشين بوديم مامان اينا به خاطر من جايي نرفتن و 13 رو تو حياط مامان اينا به در کرديم خوب بود ناهار هم همون جا آتيش درست کرديم و خورديم
شنبه هم چون ميخواستم آزمايش بدم شام چيزي نخوردم ساعت 5 صبح از گشنگي پاشدم آزمايش قند دوساعته هم دادم ولي بعدش خيلي سرم ميگيجيد با راني هم بر طرف نمي شد در عوض با هر راني که من ميخوردم دخملم بيشتر شيطوني ميکرد 
من ميترسم موقعي که بچه زياد تکون ميخوره همش وقتي دخملم زياد تکون ميخوره نوازشش ميکنم که کمتر تکون بخوره
ديگه کم کم هم بايد اينجا هم تحت نظر يه دکتر بشم چون قراره اينجا زايمان کنم
 یه خبر داغ من بالاخره به گوجه سبز رسیدم

یه خبر دیگه امروز پسر زرین جون به دنیا میاد تو روز تولد من هورا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 7:12 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


مامان زده زیر قولش
قبلن میگفتش وقتی 7 ماهم تموم شه سیسمونی رو میاره پایین
اما الان میگه نزدیک زایمان بشه اما اینقده من اصرار کردم چند تا تیکه روآورد نزدیک 10 مین دوباره بردشون اتاق زیر شیروونی من فقط تونستم ازشون چند تا عکس بگیرم
راستی تازگیها فکرم مشغوله
یه کم از وسایل نی نی آبییه
فک کنم بدونین چرا نمیدونم چیکار باید بکنم
 یه دلم  میگه اصلا به روی خودم نیارم اما یه دل دیگم میگه نه

نمیدونم چیکار کنم

سرویس حموم

ساک بچه که پتو هم هستش

پتو تشک بالش دم دستی

اصلا نمیدونم یادم نمونده بچه چی داره یا نداره مث اینکه فعلا فعلا ها باید صبر کنم کم کم راضیش میکنم هر دفعه چند تا تیکه بیاره پایین من ببینم بعد ببره بالا




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 2:9 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


بالاخره این عید هم اومد و به نصفه هاش رسید منکه اصلا هیچی ازش نفهمیدم چون همش تو خونه بودم ولی خوش حالم که زود گذشته
خودمو بابرنامه های تلوزیون مشغول میکنم
کاش بقیه فروردین و اردیبهشت هم زود بگذره امیدوارم تو مسافرتاتون بهتون خوش گذشته باشه
من یا خونه مامان اینام یا خونه مادر شوهرم
برا اولین بار یکی از فامیل های همسری رو بعد زایمانش دیدم تا حالا همش سعی میکردم باهاشون برخورد نداشته باشم  نمیخواستم بچه اشون رو ببینم
میدونین چرا
چون پارسال ما با هم باردار بودیم
امسال اومدن خونه مادر شوهرم اینا عید دیدنی من دیدمشون
بچه شون رو هم دیدم بچه ای که تازه داشت راه می افتاد هی بلند میشد یه قدم بر میداشت و دوباره میافتاد
قلبم ریش ریش شد
به معنای واقعی حس کردم قلبم رو لایه لایه بریدن و لا به لاش نمک ریختن
وای پسرای منم اگه بودن الان راه می رفتن
بغض راه گلومو بسته بود نتونستم طاقت بیارم و بچه اشون رو ببینم اومدم تو اتاقو یه پتو رو انداختم و با تمام وجودم از ته دلم ناله کردن گریه کردم مویه کردم
خدایا  من چی بگم خدایا خودت بهتر میدونی اونا که گناهی نداشتن

تازگیها یه کمی احساس تورم میکنم فک کنم واسه آجیل  باشه که نمک داره با اینکه خیلی جلوی خودمو میگیرم

من یه پسر خاله دارم 5 سالشه و فک میکنه مرد عنکبوتیه یه ریز فقط مشت و لگد میندازه 
خالم اینا شام خونه مامان اینا مهمون بودن من دیدم یه دفعه به طرف من حمله کرد حمله کردن اون یه طرف و گارد گرفتن من از طرف دیگه و هجوم بقیه برا دفاع از من طرف دیگش
 این باعث شد خالم که ما رو دعوت کرد از خیر مهمونی رفتن خونشون گذشتیم
این عید  اکثر فامیل های مادو همسری رفتن زیارت یا کربلا یا خونه خدا همشون ههم 12 یا 13 میرسن
امروز بدنم درد میکنه فک کنم دارم سرما میخورم نمی خوام اصلا قرصی مصرف کنم فقط باید مواظب باشم دمای بدنم از 38 بالاتر نره




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 10:9 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


روزهای پایانی سال روزهای پر استرسی برام بودن روز 29 اسفند ماه روز شمار بارداری من رسیده بود به تاریخ 28 هفته و 2 روز یعنی درست روزی که بارداری قبلیم ختم پیدا کرده بود
خوش حالم اون تاریخ رو پشت سر گذاشتم حالا هر روز که میگذره خوش حال تر میشم
خدایا شکرت
آخرین شب جمعه سال رو من باز هم نرفتم سر مزار پسرام
اما مامان اینا رفتن و سبزه بردن به همسری هم اصرار کردم بره اما اونم دل رفتن نداشت
درسته من نیومدم اما همش یادتون بودم هستم و خواهم بود میدونم واسم دعا میکنین به مامان اینا هم کلی سفارش کردم یه موقعی گریه نکن چون شما جاتون خیلی خیلی خوبه دوس ندارم سال نو ناراحت شین
 اما بازم وقتی برگشتن چشماشون قرمز بود
روزهای خوبی نبودن اما گذشتن
امیدوارم سال 88 یه سال خوب واسه همه باشه
امیدوارم تو سال جدید همه به آرزوهای خوبشون برسن
امروز 3 امه و امیدوارم نتیجه تلاش ها به نتیجه برسه و جواب آزمایش شیرین جونم هم مثبت بشه
راستی من شنیده بودم اونا که دختر باردارن یه کمی زشت میشن اما من هنوز تغییری نکردم دخملم هم اون پایین پایین ها تکون تکون میخوره
امروز صبح مامان جونم تکون های نوه اش رو از پشت لباس دید
دوس ندارم روزها رو بشمارم چون روزها  اینجوری دیر میگذرن اما مگه میشه



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 10:22 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.