
صفحه اول
ارتباط با من
بايـگانـي مطـالـب
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
پشتيباني قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا پ ن : دکی یه چیزی بهم گفته نگرانم کرده همونطور که میدونین من تو دوران بارداریم بیشترخونه مامان اینا بودم و بیشتر در حال استراحت کمتر خونه خودم بودم داشتم به دکی هم میگفتم یه دفعه گفت همسرت چی گفتم اونم بیچاره تنهاست
یه دفعه برگشت بهم گفت مطمئنی تنهاست
این حرف عین خوره افتاده به جونم
من آدم خیلی شکاکی نیستم اما به هیچ مردی هم اعتماد ندارم
همه مردهای اطرافمون خدای ناکرده زنشون فوت شده زیر یه سال یکی دیگه آوردن در عوض این زنها هستن با وفان
من یه هفته دیگه بیشتر خونه خودم نمی مونم و بعدش میرم خونه مامان اینا و تا چندین روز بعد زایمان برمیگردم یعنی میشه تابستون
نمیدونم............
غروب بود
يه دخمل شيطون نميتونست ديگه طاقت بياره
تند تند خودشو تکون ميداد انگاري جاش تنگ بود
بالاخره کار خودشو کرد و کيسه آب شو ترکوند و مامانش مجبور شد زودتر از موعد به دنيا بيارتش سحر گاه 16 فروردين ساعت 5 صبح به دنيا اومد/شکلک_files/bdayparty.gif)
/شکلک_files/balloons.gif)
اولين فرزند خونواده بود
چون زود به دنيا اومده بود کوچيک و کم وزن بود اما خيلي زود هي شير مامانشو خورد خورد تا به به بچه تپل مپل تبديل شد
آره درست حدس زدين امروز تولدمه روزها چه زود ميگذرن 27 سال از تولدم گذشته 27 تا بهار و تابستون پاييز و زمستون
چشم بر هم زدني
روز تولد من بر خلاف خيلي از آدمها که خوش حالن من اصلا خوش حال نيستم
از روز تولدم خوشم نمي ياد
من هيچ وقت از روز تولدم خوشم نمي يومد
حالا امسال هم که دور از همسرم خونه مامان اينا هستم ديگه بدتر
امسال همه کادوشون رو زودتر ونقدي دادن از اين کار هم اصلا خوشم نمياد شايد اگه خودم ميتونستم برم بيرون بگردم خوب بود اما حالا حالا ها که خونه نشينم من همش دلم ميخواد کادو مو روز تولدم بگيرم نه زودتر
راستي دخمل من هفته پيش 7 ماهش تموم شده ووارد ماه 8 ام شده ![]()
اين روز واسم خيلي ارزش داشت شروع ماه 8 ام![]()
پسر داييم هم روز 10 ام فروردين به دنيا اومده من فقط عکسشو ديدم
سيزده به در هم بر خلاف سالهاي قبل خونه نشين بوديم مامان اينا به خاطر من جايي نرفتن و 13 رو تو حياط مامان اينا به در کرديم خوب بود ناهار هم همون جا آتيش درست کرديم و خورديم
شنبه هم چون ميخواستم آزمايش بدم شام چيزي نخوردم ساعت 5 صبح از گشنگي پاشدم آزمايش قند دوساعته هم دادم ولي بعدش خيلي سرم ميگيجيد با راني هم بر طرف نمي شد در عوض با هر راني که من ميخوردم دخملم بيشتر شيطوني ميکرد
من ميترسم موقعي که بچه زياد تکون ميخوره همش وقتي دخملم زياد تکون ميخوره نوازشش ميکنم که کمتر تکون بخوره/شکلک_files/205.gif)
ديگه کم کم هم بايد اينجا هم تحت نظر يه دکتر بشم چون قراره اينجا زايمان کنم
یه خبر داغ من بالاخره به گوجه سبز رسیدم
یه خبر دیگه امروز پسر زرین جون به دنیا میاد تو روز تولد من هورا
نمیدونم چیکار کنم ![]()
اصلا نمیدونم یادم نمونده بچه چی داره یا نداره مث اینکه فعلا فعلا ها باید صبر کنم
کم کم راضیش میکنم هر دفعه چند تا تیکه بیاره پایین من ببینم بعد ببره بالا![]()
تازگیها یه کمی احساس تورم میکنم فک کنم واسه آجیل باشه که نمک داره با اینکه خیلی جلوی خودمو میگیرم
من یه پسر خاله دارم 5 سالشه و فک میکنه مرد عنکبوتیه یه ریز فقط مشت و لگد میندازه
خالم اینا شام خونه مامان اینا مهمون بودن من دیدم یه دفعه به طرف من حمله کرد حمله کردن اون یه طرف و گارد گرفتن من از طرف دیگه و هجوم بقیه برا دفاع از من طرف دیگش
این باعث شد خالم که ما رو دعوت کرد از خیر مهمونی رفتن خونشون گذشتیم
این عید اکثر فامیل های مادو همسری رفتن زیارت یا کربلا یا خونه خدا همشون ههم 12 یا 13 میرسن
امروز بدنم درد میکنه فک کنم دارم سرما میخورم نمی خوام اصلا قرصی مصرف کنم فقط باید مواظب باشم دمای بدنم از 38 بالاتر نره