تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

ديروز 29 دي ماه بود تولد همسرم
هي تولد تولد مبارک ميکردين بالاخره تولد اومد
صبح ساعت 9:30 حاضر شدم بعد چند ماه تنهايي رفتم بيرون
تا حالا همش شوشو غروب ها چند  روز يه بار غروبي منو ميبرد نيم ساعتي با ماشين دور ميزديم بر ميگشتيم
رفتم اول از همه ديدم همه جابسته است يه نيم ساعتي تو يه پاساژ دوريدم تا کم کم مغازه ها باز کردن رفتم واسه شوشو و خواهرم که هر دو تاشون دي ماهي هست دوتا ادکلن خريدم واسه خودم هم از اون سايه مخملي ها
وبر گشتم خونه وچون نزديک خونمون قنادي نيست از سوپري پودر کيک و وسايل پيتزا گرفتم که خودم هم سرم تو خونه گرم شه عکس هنر نمايي خودم رو ميزارم حالا

کیک

موقع هايي که اشپزي ميکنم يه احساس خوبي بهم دست ميده اومدم تندتند کيک رو درس کردم رو شو با کمپوت و مربا تزئين کردم وسايل پيتزا رو هم واسه شام حاضر کردم تا همسري رو سوپرايز کنم چون ميدونستم که اون اصلا به احتمال 0.1 % هم ياد نيست که تولدشه کيک رو تو يخچال گذاشتم جلوشه با کلي وسايل پوشوندم که يه موقعي شوشو در يخچال رو باز کرد اونا رو نبينه
نا هار خورديم و طبق معمول خواب بعد ظهر که واسه ما خواب غروبه ساعت 4 تا 6
بيدار که شديم شب شده بود
اول من بيدار شدم کيک و شمع رو آوردم تو اتاق خواب با کادو ربان پيچ شده    
بعد شوشو رو بيدار کردمBirthday Party
يه نگاهي به رو پاتختي انداخت باورش نمشد شمع رو فوت کرد اتاق دوباره تاريک شد ديگه من برق رو روشنش کردم کادو شو بهش دادم   حالا خواب الود ميگه اين چه قدر ربانش آشناست 
آخه آقاهه کادو کرده بود من آوردم خونه گفتم ربان داشته باشه بهتره اما ديگه نميتونستم برم بيرون واسش ربان بگيرم رفتم تو وسايل هاي شوشو رباني رو که 5 سال پيش موقعي که دوس بوديم کادوي روز تولد شوشو رو باهاش بهش داده بودم رو در آوردم(هنوز شوشو ربانش رو داشت) با همون ربان پيچش کردم
اينم از شاممون 

 


نوشابه نميدونين چه غوغايي به پا ميکنه
ما کلا مصرف سرانه نوشابمون پايينه بيشتر از دوغ استفاده ميکنيم
مث اينکه ني ني ما از نوشابه خوشش مياد اخه بعدش خيلي تکون تکون ميخورد
الان چند شبه يهو ميبينم که يه دفعه پوست يه طرف شيکمم داره به معني تمام پاره ميشه رفتم تو اينه نيگا کردم ديدم که  ني ني خودشو يه طرف طرف راست آورده نميدونم پاهاشو باز ميکنه يا کله نازشه که مياد اين طرف حتي شوشو هم با نيگا به شيکمم برجستگيو ميتونه ببينه
 شيکم هم نگو هندونه قاچ قاچ
البته قاچ قاچاش به خاطر بارداري قبليمه
پارسال رفته بودم دکتر اون موقع هنوز شيکمم ترک نخورده بود دکتر پوست با يه انگشت رو شيکمم انگشت کشيد بعدش گفت پوستتون يه جوريه که هر کاري کني ترک ميخوره از اين کرمهاي چرب کنده هم داده بود
من دلم طاقت نياورده بودرفته بودم داروخونه از اين کرم هاي خارجي برا جلوگيري از ترک شيکم فک کنم اسمش ليراک بود فرانسوی بود حدود20 تومن گرفته بودم
ولي باز هم افاقه نکرد و شيکمم ترک خورد اين بار ديگه دکتر پوست نرفتم ديگه شيکمم فک نکنم بيشتر از اين هم بتونه ترک بخوره

پ ن :بالاخره تونستم با google reader کار کنم همیشه این مشکل رو داشتم که از آپ دوستان غیر بلاگفایی بی خبر میموندم----سمت چپ بلاگ




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 8:19 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


و ديشب من و همسرم يه جشن کوچيک دو نفره گرفتيم
من 19 هفتگيم تموم شده و وارد هفته 20 ام شدم
يعني بارداريمو نصف کردم
يعني اگه بارداري رو يه کوه تصور کنيم من الان تا اون قله کوه رفتم و حالا فقط بايد همون راهي رو که رفتم برگردم البته برگشتن يه کم سختتره
شوشو امروز يه امتحان داشت و وقت نداشت بره بيرون کيک بگيره پودر کيکم چون يه دفعه "امروز رو جشن بگيريم"به فکرم رسيد دير بود تند تند آرايش کردم موهامو سامورايي بستم اومدم ميوه ها از تو يخچال در اورم شستم و تو ظرف چيدم اجيل هامون هم چون نم ميگيره پشت بخاري نگه ميدارم زود در اوردم تو ظرف ريختم فقط کيک نداشتيم ناچار با همون کيک هاي صبحونه جشن گرفتيم شمع روشن کرديم شوشو رفت پايين پايه دوربين رو اورد و کلي عکس دونفره گرفتيم زير نور شمع البته اونا که با نور شمع گرفتيم اونقدرها شفاف نيست اما اونا که با فلش گرفتيم خيلي قشنگ شده يه جاييي من داشتم کيک ميذاشتم تو دهن شوشو نيم رخ بودم
 تازه تو اون عکس فهميدم شيکمم چقدر رشد کرده اينجوري که خودم هم چون کم کم رشد ميکنه متوجه نميشم
چاي و کيک خورديم اجيل و ميوه  
يه جورايي شبيه شب يلدا هم بود
البته جشنمون رو زود تموم کرديم چون شوشو ميخواست به خاطر امتحان فرداش درس بخونه
ني ني هم تکون ميخوره البته الان هنوز لگد نميزنه شبيه ترکيدن حباب ميمونه البته حباباش تازگيها دارن بزرگ هم ميشن يه چيزي هم تازه کشفيدم موقعي که من ميخوام بخوام جناب ني ني تازه از خواب بيدار ميشه چند تا حباب ميترکونه اونجا تاريکه نميتونه شبو روز و خوب تشخيص بده ديگه
 تا من دستم ميذارم ببينم ميتونم زير دستم حسسش کنم يا نه ديگه تکون نميخوره
ميخواد با من قايم باشک بازي در بياره



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 8:26 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


 

بابا ايول چه ميكنن اينا

ر

بالاييها تكنو ميزنن پايينيها كردي ميرقصن

حالا همه بريزين وسط آآآآآآآآآآآآآآاره همينه

حالا نوبته كيكه

تولد تولد تولدتون مبارک بیاین شمعارو فوت کنین که صد سال زنده باشین

جشنه تون جشنه تولده تمومه خوبیهاس

 جشنه تون جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس

 

تولدتون مبارک تولدتون مبارک

 امشب شبه ما غرقه گلو شادی و شوره

 از جشنه ستاره اسمون یه پارچه نوره

 امشب خونمون پر از طنینه دل نوازه

 این کوچه پر از نوای دلنشینه سازه

عزیزام دوسِتون دارم تولدتون مبارک

 تولدتون مبارک

 جشنه تون جشنه تولده تمومه خوبیهاس

 جشنه تون جشنه شروعه زیباییه تمومه شادیهاس

 جشنه تون طلوعه یک روزه مقدسه برام

 وقته شکر گذاریه به سوی ِ درگاهه خداس

 عزیزام هدیه ی من براتون یه دنیا عشقه

 زندگیم با بودنتون درست مثله بهشته

 تو خونه سبد سبد گلهای سرخ و میخک

 عزیزام دوسِتون دارم تولدتون مبارک

 

تولدتون مبارک

 

تولدتون مبارک

  

 

 یک سال گذشت
از اول ازدواج من و شوشو همش تو فکرمونو خیالمون یه پسر شیطون داشتیم که همه خرابکاریها رو به شیطونی های اون نسبت میدادیم اگه چیزی میشکستو یا خراب میکردیم
میگفتیم کی خراب کرد همش کار "سپهر" شیطون بلا بود با این اسم چند سال اول زندگیمون رو سر کردیم اینقده بهش عادت کرده بودیم که باورمون بود واقعا یه نی نی پسر به اسم سپهر داریم تا اینکه من سال پیش باردار شدم دوقلو پسر انگاری به ارزومون رسیده بودیم سپهر بود اسم اون یکی رو هم بعد کلی وسواس سروش گذاشتیم
اون موقعی که توشیکمم بودن من کاملا حس میکردم یکیشون خیلی خیلی شیطون بود بالاتر بود همش وول وول میخورد میدونستم اون سپهره اما اون یکی که اروم بود  و فک کنم سپهر جایی براش نمیذاشت تا خوب حرکت کنه سروش اروم بود
حتی وقتی که به دنیا اومدن من که ندیدمشوون اما مادر شوهرم میگفت یکیشون خیلی شیطون بود و زیاد حرکت میکرد اما اون یکی اروم بود
بعد اون روزهای تلخ تو این یه سالی که گذشت دیگه یکبار هم این اسمها از دهنمون در نیومد در صورتی که قبلش همش داشتیم این اسمها رو میگفتیم
سپهر و سروش من رفتن
الانه هم دیگه نمیخوام اگه یه موقعی پسر دار شدم این اسمها رو انتخاب کنم اصلا نمیخوام اسمی رو انتخاب کنم

این تنها کاری بود که میتونستم برا تولدتون انجام بدم یه تولد مجازی توی دنیای مجازی

 منو به خاطر همه قصوراتم ببخشید




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 8:20 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


شیکمم داره روز به روز رشد میکنه و بزرگتر میشه دیگه نمیتونم لباس های عادی بپوشم از این پیراهن های بارداری هم خوشم نمی یاد رفتم چند تا از این تیشرت های بزرگ بزرگ اندازه XXL  XXXL گرفتم راحتن هر چی باشه از پیراهن های بارداری که بهتره
شلوارها رو هم نمیتونم بالا بکشم چون میاد رو شیکمم میترسم کشهاش نی نی رو اذیت کنه
لباس بیرونم هم دیگه عوض شده البته خواهر شوشوپارسال برام از ترکیه یه بارونی اورده بود البته دو تا اورده بود یکی واسه من یکی واسه خواهرش و چون خواهرش اول دیده بوده و حق انتخاب داشته اونی که کیپ تنش بوده بود رو برداشته و اون یکی رو که گشادتر بود رو برا من گذاشته بود اول من ناراحت شده بودم اما الانه خیلی خوش حالم چون هر جا رو که میگشتم نمی تونستم چنین چیزی رو پیدا کنم البته دادمش خیاطی که سر شونه هاشو اندازه ام کردم بالای زانوهه اما قسمت های شیکمش گشاد به طوری که وقتی میپوشمش اصلا شیکمم رو نشون نمیده هم بارونیه هم با زیپ قسمت خز درونیشو میشه بهش وصل کرد واسه روزهای سرد زمستون خواهر شووش وقتی اولین بار دید من پوشیدمش بهم گفت مال تو بهتره اصلا چاق نشونت نمیده بیا با هم عوض کنیم
منم گفتم سال دیگه باهات عوض میکنم
باداری قبلیم پارسال کلی پانچو اینا خریده بودم یه کاموایی یدونه هم پارچه اش پالتویی بود اما امسال اصلا دلم نیومد لباسهای بارداری قبلیم رو بپوشم حتی لباسهای خونه بارداری قبیلی رو همه رو تازه گرفتم
حتی شلوار باردارییو
واسه ماه ههای اخر بارداری هم که دیگه نمیشه بلوز پوشید واسه هم دوباره پارچه گرفتم تا نو بدوزم
من تو بارداری افسردگی میگیرم اونم چی افسردگی پوشیدن لباس و به قول معروف تیپ زدن
هر چی می پوشی یه جوری باید گشاد باشه
هیکلت هم که دیگه دست خودت نیست نه میتونی رژیم بگیری نه پیاده روی کنی
چقدر مادر شدن سخته

 پ ن :دیروز با کلی ذوق و شوق صبح زود پا شدم واسه دوستم که قرار بود شنبه سزارین کنه زنگیدم قبل عمل باهاش صحبت کنم دیدم موبایلش خاموشه گفتم ببین دیر بیدار شدم موبایلشو خاموش کرده رفته اتاق عمل براش یه اس ام اس فرستادم وقتی موبایلشو رو شن کرد بعد اتاق عمل بخونه نیم ساعت بعد دیدم زنگیده بچه من ۳ شنبه به دنیا امده عجله داشته دردم گرفته روز تاسو عا سزارینم کردن

 میبینین بچه های این دوره زمونه چقدر عجولن.................

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 8:57 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


روزهاي عاشورا و تاسو عا گذشت امسال دو مين سالي بود که من تو مراسم شرکت کردم يکي پارسال که تازه سزارين شده بودم و نتونسته بودم يکي هم امسال ک باردارمو دکي بهم استراحت بيشتر از حالت طبيعي رو داده حالا شکرش باقيه نگفته استراحت مطلق
شوشو هم پيشم بود و ما فقط صداي طبلها و عزا داريها رو ميشنيديم
دوران بارداری من تا حالا اینجوری گذشته 2 تا 3 هفته خونه مامان اینا 1 تا 2 هفته هم خونه خودم
تا میام به یکی از این جاها عادت کنم باید برم اون یکی جا
خدا رو شکر تا حالا هم تعطیلیها زیاد بوده و شوشو وسط هفته ها هم میتونسته بیاد پیشم
از هفته دیگه امتحان های همسرم هم شروع میشه تازگیها به فکر کارشناسی ارشد هم افتادم یعنی درس خوندنهای شوشو تو من این حس رو به وجود آورده
هفته دیگه میرم خونه خودم البته اولاش یه کم واسم سخته چون باید تنها باشم و تازشم باید  یه سری کار ها رو خودم انجام بدم
اما هر چی که باشه هیچ جا خونه خود ادم نمیشه



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 14:38 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


نميدونم چرا اينجوري شدم من هيچ احساسي ندارم هيچ احساسي من تا حالا يه بار هم ني ني گولومو ناز نکردم ميترسم
من به هيچ چي اعتماد ندارم به اين تکونها به دکتر به سونو .....
آيا واقعا وجود داره يا من دارم خواب ميبينم
من هيچ حسي ندارم آيا اين منم که دارم يه موجود زنده رو تو خودم پرورش ميدم ايا واقعا وجود داره آيا من دارم مادر ميشم آيا اين تکون هاي ني ني منه.....
يه سال گذشته انگاري همش تو خواب زندگي کردم انگاري هيچ چي واقعيت نداره خواب هاي تلخ و شيرين
چرا من نميتونم واقعيت رو از خواب تفکيک بدم
واقعيت هايي تلخي که پارسال زمستون اتفاق افتاد همش خواب بود چون يه انسان تحمل اون واقعيت ها رو نداره مطمئنم خواب بوده امروز حس ميکنم که همه زندگي من خواب بوده کاشکي زودتر از خواب بيدار شم از همه چي يه تصوير کمرنگ تو ذهنم دارم عين يه فيلم از جلو چشمم رد ميشه
احساس بدي دارم از اين روز ها خوشم نمياد کاشکي اين ماه زودتر تموم شه اصلا از زمستون از اين حال و هوا خوشم نمياد کاشکي ميخوابيدم و يه ماه ديگه بيدار ميشدم
داريم نزديک ميشيم به روزهاي عاشورا و تاسوعا روزهايي که سال پيش بدترين روزهاي زندگي من بودن
اما به نظرم زياد هم بد نيست اين جور واقعيت ها که از رو شدتشون ما تصور ميکنيم خوابن اينجوري قابل تحمل تر ميشن اينم شايد يکي از اون مصلحت هاي خداست که ما فک ميکنيم اون چيز ها واقعيت نبوده  اما ديگه ميخوام از خواب بيدار شم
ميخوام عين بقيه دوستام که باردارن و کلي حس و حال دارن و نمونه هاشون رو تو ني ني سايت ميبينم
منم بيدار شم منم ميخوام کلي روحيه خوب از خودم در کنم من ميخوام بچه ام وقتي به دنيا مياد يه مادر شاد و سر حال داشته باشه
اين روز ها ني ني تکون هاش روز به روز بيشتر ميشه با هر تکونش يه احساس شک و دودلي مياد تو وجودم
يعني اين منم که باردارم و اين هم تکون هاي بچه منه.......
امروز با يه دوستم که قراره بچه اش هفته ديگه شنبه با سزارين به دنيا بياد تلفني حرف زدم کلي ميترسيد منم کلي بهش دلداري دادم که سزارين ترس نداره اما درد بعد عمل داره که اونم مطمئنم مادري که بچه اش رو کنارش ميذارن راحت تر از اون مادري ميتونه تحمل کنه که بچه اي نداره ساک لباس هاي بچه اشو هم بسته بود کاشکي من جاي اون بودم
بعدش يه نهيب به خودم زدم که خيلي ها هم هستن که آرزو دارن جاي الانه من باشن
من بايد رو خودم کار کنم نميدونم از کجا بايد شروع کنم
ظاهرا خيلي چيزاست که بايد اصلاحشون کنم اول بايد با واقعيت هاي زندگيم کنار بيام دوم بايد از اين خواب بيدار شم خواب بودن زيادي هم خوب نيست زياد سوم بايد خودم رو براي يه مادر خوب بودن  اماده کنم
کاشکي ميشد راحت بعضي از خاطره ها رو از ذهنمون پاک کنيم



لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 21:34 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


وزن كودك شما حدود 155 گرم و اندازه او حدود 12.7 سانتي متر است؛ تقريبا به اندازه يك پياز بزرگ. او مي تواند مفصلهاي خود را تكان دهد و اسكلت او كه تاكنون به صورت غضروف نرم بود آرام آرام به استخوان تبديل مي شود. حس شنوايي او در حال رشد است. بند ناف او كه شاهراه حيات وي براي اتصال به جفت است هر روز محكمتر و ضخيم تر مي شود

 

روزها میان و میرن
الان 4 ماه تموم گذشته و نی نی گولوی من وارد ماه پنجمش میشه
به هیچ کی نگفتم دکی گفته 80% احتمالا پسره تو فامیلمون یه نفری باردار بود و شوهرش خیلی به جنسیت پسر علاقه داشته و همچنین به اسم "رسول" از این رو همیشه خانمشو که باردار بوده صدا میکرده مادر رسول گذشت و گذشت تا اینکه خانمش زایمان میکنه اونم چی دختر
از اون وقت این تبدیل به جک شده "مادر رسول"
منم دوس نداشتم یه موقعی حکایت مادر رسول واسه منم تکرار شه واسه همین وایسادم سونوی بعدی معلوم شه بعدا بگم
پدر شوشو که میگه خواب دیدم دختره
مادرش میگه سونوی من میگه پسره
سونولوژیست هم که ما رو گذاشته وسط دو راهی
واسه من جنسیتش مهم نیست اما حس کنجکاویه دیگه......یعنی از اون شماره ۵ ها داره
این روزها یعنی دقیقا حدود یه هفته اییه که حرکت هاشو دارم واضح حس میکنم
هی تو شیکمم وول وول میخوره البته هنوز اونقدری نیست که بخواد لگد بزنه و از رو شیکمم هم معلوم شه یه موقع هایی اصلا تکون نمیخوره یه موقع هایی هم پشت سر هم تکون میخوره فک کنم فواصل خواب و بیداری داره
این روزها هوای تهران که میدونم خوبه اما اینجا هوا ابری و سرد شده دوباره یه جورایی دلگیره
همش دارم  به ساعت های غروب و طلوع خورشید تو اخبارا نیگا میکنم که آیا روزها بلند تر میشه یا نه
یه چیزی رو هم تازگیها کشفیدم براتون میگم
به نظر من شب یلدا بلندترین شب سال نیست چون هنوز که هنوزه طلوع خورشید داره دیر تر میشه از اون ور ساعت غروب یه کمی به ساعتش اضافه شده یه جورایی فک کنم فقط خودم میفهمم که چی نوشتم
اما درس نوشتم حالا نمیدونم چه جوری فهمیدن شب یلدا بلندترین شب ساله؟




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 3:50 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


خدا اون بالا هست همه رو میبینه مگه میشه دل کسی بشکنه اون وقت ازش بگذره
وقتی خواهرم میخواس ازدواج کنه مادر بزرگم تنگی نفس گرفته بود 2 روز بیمارستان بود بعدش دکتر منعش کرد که سیگار بکشه تو این مدت یه هفته ای یکی از فامیل های نزدیکمون حاش بد بود دکتر ها جوابش کرده بودن و ما مجبور شدیم قبل فوتش زود مراسم عقد رو برگزار کنیم سه روز بعد هم فامیلمون فوت کرد اون موقعی که میخواستیم جشن نامزدی بگیریم دو روزی بود مادر بزرگم مرخص شده بود  تو جشنمون شرکت نکرد گفت چرا من مریض بودم شما واسه خودتون تاریخ مشخص کردین
روزها میگذرن اما بی وفایی هیچ وقت از یاد ادمها نمیره گذشت و گذشت من زایمان کردم بچه هام فوت شدن یه سر به من نزد
منم تصمیم گرفتم ارتباطمو دیگه باهاش قطع کنم
عید نرفتم خونشون
ولی باز خواهرم رفت عید دیدنیشون
تیر ماه عروسی خواهری بود به بهانه اینکه چرا دخترشو دعوت نکردیم نیومد عروسی خواهری نیومد(البته اونم ماجرا داشته دخترش یا عمه ام اون موقع ها  که من تازه عقد کرده بودم بدون هیچ اختلافی در بین باشه رفته بود به خونواده شوهرم گفته بود عجب کسی رو عروس گرفتین رابطه پسرتون رو با شما قطع میکنه و اله و بله و...)
ما از همون موقع رابطمون رو با عمه ای که زیر پای برادر زاده اشو بی هیچ دلیلی میزنه قطع کردیم
خلاصه مادر بزرگه عروسی نوهش خواهرم هم نیمود
5 شنبه گذشته جشن عقد پسر همون عمه ام بود
شنبه عمه جان صداش در اومد که مادر بزرگ مریضه باید ببریمش تهران
در صورتی که 40 روز پیش ازمایششش بیماری سرطانشو تشخیص داده بود میدونست اما به خاطر اینکه عقد پسرش بهم نخوره هیچ چی نگفته بود و مریضی اون پیشرفته شده
اصلا تو دلم کششی نسبت بهش ندارم حتی نمیخوام سر بهش بزنم
کسی که تو شادی و غم خونه ما شرکت نکرده و فقط به دخترش چسبیده بود اونم دخترش بلایی سرش اورد که ادم خنده اش میگیره
نمیدونم اینقده بی محبتی ازش دیده ام که بهش دلسرد شده ام دیدن یا ندیدنش برام مهم نیست
نمیدونم یعنی تقصیر منه یا اون

کاشکی اینقده قلبم بزرگ بود که میتونستم زود از خطای ادمها بگذرم




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دهم دی 1387ساعت 7:15 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


نی نی گولوی من 16 هفتهاش تموم شده
با طولي به اندازه 11 سانتي متر و وزني حدود 110 گرم در سه هفته آينده او به سرعت رشد خواهد كرد؛ وزن او دو برابر شده و چند سانتي متر به طول او اضافه خواهد شد.
 اكنون اعضاي قسمت پاييني بدن او بيشتر رشد كرده اند. سر او صافتر قرار گرفته است و چشمهاي او در جلوي صورتش جاي دارند. گوشهاي او هم در نزديكي محل نهايي شان قرار دارند. برخي از اندامهاي بدن او كه كامل تر هستند (از جمله سيستم گردش خون و مجاري ادراري) مشغول فعاليت مي باشند.
 قلب او روزانه در حدود 25 ليتر خون را پمپ مي كند و كل خون او چندين بار در تمام بدن او مي چرخد
 پوست سر او نيز در حال شكل گيري است، هر جند موهاي او هنوز هم قابل تشخيص نيستند. چشمهاي او با اينكه بسته هستند به آرامي حركت مي كنند و حتي رشد ناخنهاي انگشتان پاي او آغاز شده است
اینم عکس سونوی چند روز پیشش
چون سونوی معمولی بود زیاد مشخص نیست  اون بقلی هم نوار قلبشه فک کنم



 باورش خیلی سخته من دارم یه نفر دیگه رو تو خودم پرورش میدو یه موجود زنده یه مرد
یه مرد که دوس دارم عین پدرش باشه محکم
البته موهاش به باباش نره چون وز وزیه موهاش به من بره خیلی خوب میشه
منو شوهرم از نظر ظاهری خیلی به هم شباهت داریم خودم زیاد اینو احساس نمی کنم اما کسی که برا اولین بار ما رو میبینه اینو میگه یادمه یه ابر رفته بودیم دکتر دکتره به شوهرم گفت شما خواهر و برادرین که اینقده به هم شباهت دارین
دیروز تو وبلاگ میز غذا نشون داده بو که چه جوری برگه میوه تهیه میکنن
منم رفتم و فوری درستش کردم

برگه های میوه
مزه سیبش فوق الهاده است اما پرتغالش یه کم آخرش به تلخی میزنه   کسی میدونه چرا
 توجه:پرتغالاش خونیه این رنگی شده ها
کیوی هاش هم که دیگه اخرشه
میخوام برگه خرمالو هم درس کنم
 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه چهارم دی 1387ساعت 14:7 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


بالاخره من اومدم خونه خودم البته به خاطر رفتن پيش دکي و انجام سونو تو هفته 14 که آيا نيازمند عمل رس کلاژ هستم يا نه که من سونو رو تو هفته 16 انجامش دادم
يه سونو و يه دکتر 4 ساعت وقتمو گرفت تازش قبل اينکه برم سونو اول رفتم مطب دکتر کارت بارداريمو تو نوبت گذاشتم ويزيتم دادم بعدش رفتم سونو ولي با اين حال 4 ساعت طول کشيد به قول شوشو دو جا وقت گرفتم يه جا منتظر موندم
واسه سونو بايد مثانه ام پر ميبود ديگه هيچي آب نخوردم قبل اينکه از خونه بريم بيرون يه ليوان پر چاي شيرين شيرين خوردم نکنه ني ني خوابش ببره و دستش يا پاش جلوشو بگيره اونوقت دکي نفهمه
اينقده شيرين بود به زور همشو خوردم  انتظار خيلي سخت بود هر لحظه که به نوبتم نزديک تر ميشدم استرسم بيشتر ميشد و صداي قلبم و خودم هم ميشنيدم
تا اينکه نوبت من شد رفتم  و پالتو اينا رو در آوردم  رو تخت دراز کشيدم
دکي داشت گزارش سونوي نفر قبلي رو مينوشت
از من فقط پرسيد آخرين پريودت کي بوده
بعدش اومد از اون مايع ها رو شيکمم ريخت و ودستگاه رو رو شيکمم گذاشت مونيتورش جوري بود که من نميديدم
منم چند روزي بود حرکت بچه رو احساس نکرده بودم خيلي ميترسيدم گفتم هنوز نبض داره
لبخند زد و گفت چرا نداشته باشه
دکتر خودم بعدا بهم گفت هنوز کوچيکه به خاطر همينه حرکتشو احساس نميکني زياد
بعد يه مدتکه گذشت به سونولوژيست گفتم من پارسال تو همين سن بارداري اومدم و شما جنسيت رو هم به من گفتين اينو که بهش گفتم خواست جنسيتو تشخيص بده کلي رو من معطل شد اول که راست خوابيده بودم بعدش گفت يه پهلو بخواب پشتتو کن به من  اونجوري خوابيدم سونوکرد دوباره گفت حالا يه پهلو خواب رو به من اونجوري هم سونو کرد دوباره رو بالا سونو کرد کلي معطل کرد شوشو ميگفت نسبت به بقيه مريض ها بيشتر موندي تو من کلي نگران شدم نکنه مشکل داري
بالاخره کارشو تموم کرد و گفت زياد رو حرفم حساب نکن
ولي به احتمال 80% نيني گولوت پسره اگه يه ماه ديگه بياي بهت 100% ميگم
توي سونوم هم نوشته جنين زنده و متحرک فک کنم تاثير همون چايي شيرينه بوده نيني تکون ميخورده زياد
تعداد ضربان قلبشو هم نوشته 182 تا که يه کم مشکوکه چون تعداد 140 به بالا باشه رو ميگن ني ني دختر
بالاخره ما نفهميديم ني ني ما چيه
دکتر خودم هم گفته ماه بعد سونو نرو من دوس ندارم هر ماه بري
و ما مونديم تو دو راهي دکتر خودم هم صداي قلبشو برا گذاشت و گفت وضعيتت طبيعيه و اما سعي کن استراحتت بيشتر باشه
  وزنم هم 1 کيلو نسبت به دفعه قبل بيشتر شده دکي بهم گفت سعي کن گشنه ات ميشه نون و پنير بخوري نه شيريني تا وزنت خیلی زياد نشه



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387ساعت 11:45 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.