تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

بالاخره نفهمیدیم ما داریم فوق میگیریم یا این شوهرمان
کارهای ترجمه که کاملا برعهده ماست
اونم با دیکشنری
یه مدت تلاش کردیم دیدیم ساعتی یه پاراگراف بیشتر سرعتمان نیست
تصمیم گرفتیم برویم و نرم افزار های دیکشنری روتهیه کنیم که با اون در اوردن معنی لغات بسی سهل تر می باشد در این راستا نارسیس رو به همه نرم افزارها ترجیح دادیم
به کل CDفروشیها سر زدیم چون میخواستیم جدید ترین نسخه ها رو تهیه کنیم که ورژن 7 که گفته شوشو یمان میبود (نمیدونم از کدوم دوستش شنیده بود) اما هر جا که میرفتیم ورژن 5 داشتند یه جا هم به ما قول فردا رو داد که براش بار جدید می آوردند
قیمت بسته نارسیس 11 هزار تومن بود
در مسیر برگشت به خانه یه CDفروشی بیشتر به نظر میرسید بازی فروشی باشد نظرمان را به خود جلب کرد
CDرایت شده نارسیس رو به قیمت 1000 تومن خریدیم البته با کلی شک و تردید
 البته گفتیم حالا اگه کار هم نکند مهم نیست چون 1000 تومن چیزی نیست
اومدیم خونه و دیدیم بله قفلش رو شکستن و کار هم میکند
از دیشب بانارسیس کار میکنیم
شبی یه صفحه
من کلمات رو هجی میکنم و شوشو تایپ میکند
بعد از اون مرحله روون کردن جملات میرسه
نمیدونم میتونیم انجامش بدیم یا نه
اما خوب انگلیشم داره پیشرفت میکنه دامنه لغاتم کلی زیاد شده
 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت 7:40 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دیروز یه رو ز خاص بود ی روز خیلی خاص ثبتش میکنم تا برا همیشه به یادگار بمونه دیروز روزی بود که برا اولین بار من حرکت جنین کوچیکم رو حس کردم یه تکون خیلی آروم
انگاری نی نی گو لوی من بالهاش رو باز کرد و یه بالی زد و دوباره بستش
دوست داشتم بپرم بالا و پایین و جیغ بزنم دیروز 10 هفته و 6 روزش بود
میگن اونایی که یه بار باردار شدن حرکتشو زودتر حس میکنن من بارداری قبلیم هفته 14 اولین حرکت رو حس کرده بودم
من امروز 11 هفته تمام شدم و پا گذاشتم به هفته 12 ام
نی نی گولوی من
 اكنون به اندازه يك انجير است و بدن او كاملا شكل گرفته است؛ حدود 3.8 سانتي متر طول و حدود هشت گرم وزن دارد. پوست او هنوز شفاف است و به همين خاطر مي توان اكثر رگهاي خوني او را به وضوح ديد. بعضي از استخوانهاي او در حال تشكيل شدن بوده و ريشه دندانهاي كوچك او به تدريج در زير لثه اش ظاهر مي شوند. انگشتان دست و پاي او كاملا از يكديگر جدا شده اند و او به زودي قادر خواهد بود كه مچش را باز و بسته كند. او لگدهاي آرامي مي زند و كش و قوس مي آيد؛ حركات ريز او به قدري نرم و روان است كه بيشتر شبيه به رقص در آب مي ماند. با رشد بدن او، اين حركتها نيز بيشتر شده و رشد يافته تر و كاربردي تر خواهند شد. با رشد پرده ديافراگم، كوچولوي شما ممكن است سكسكه هم بكند
اینم عکساشه

11هفتگی

11 هفتگی

11 هفتگی

 




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387ساعت 7:37 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


برادر شوشو زنگ می زنه برا مادر شوهرم اینا که کی میخواین از مسافرت برگردین
مادر شوشو:آخر این هفته(بعد حدود ۱۰-۱۲ روز)
برادر شوشو :چرا اینقده زود دارین برمی گردین
ما انگاری خونه خالی خیلی خوش گذشته

دیشب هم ساعت 9:30 یه دفعه هوس سمبوسه داغ کردم با شوشو زدیم بیرون تو اون هوای سرد وایسادیم عین بقیه سمبوسه خوردیم
هر چی شوشو گفت بریم تو ماشین بشینیم نوش جان کنیم
ما زیر بار نرفتیم و در همان کنار خیابون کنار پسر دخترای جون که فک کنم همشون دانشجو بودن وایسادیم
یه جوری بود یاد گذشته ها افتادم                                                                        
یاد ایام جوانیDoggy




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387ساعت 7:56 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


تا حالا شده چیزی رو مسخره کنین و اون چیز سرتون بیاد
واسه من بارها تکرار شده من همش فک میکردم ویار چیه هر کی میگه من ویار دارم داره خودشو چون حامله است لوس میکنه منظورم از ویار حالت تهوع نیست ها منظورم هوس خوردن چیز خاصیه
من تا چند وقت پیش همش حالت دل بهم خوردگی داشتم که سعی میکردم با خوردن میوه درمونش کنم و به مرحله های بالا نکشه خدا رو شکر اون حالت خیلی کم شده و هر چی میگذره داره کمتر هم میشه اما حدود یه هفته ای هستش که یه چیزایی رو هوس میکنم بعدش حس میکنم اگه اون چیزا به من زود نرسه من میمیرم
توجه کنید واقعا حس میکنم میمیرم ها
اون از اول هفته که یه دفعه هوس سیب زمینی پخته کردم از شانسم نداشتیم توی بارون سیل آسای این هفته رفتم تنهایی سیب زمینی خریدم منی که اصلا هیچ وقت نمیرم از این خرید ها بکنم
دوشنبه شب یه دفعه هوس سالاد کردم شوشو مجبور شد بره ساعت 9 کاهو کلم و خیار و... بخره
دیروز هم که بیدار شدم هوس کمپوت آلبالو کردم یه نیم ساعتی موندم دیدم  دیگه نمیتونم طاقت بیارم با توجه به اینکه شوشو 4 شنبه ها هم کلاس داره تا غروب میدونستم ظهر هم نمیاد تا برام بگیره شال و کلاه کردم و رفتم کمپوت آلبالو تهیه کردم تو مغازه نون برنجی دیدم  نون برنجی تو رشت خیلی شایعه و مردم خیلی دوستش دارن منم از وقتی اومدم رشت طرفدار پر و پا قرصش شدم بالاخره گل از گلم شکفت از اونم 1 کیلو خریدم مانچی و شکلات تک تک هم گرفتم اومدم شروع کردم به خوردن  شوشو نمیذاره من مانچی و پفک بخورم از نبودش سو  استفاده کردم میگه خوب نیست برات
دیگه برام ثابت شده هر چی رو که مسخره میکنم خدا سرم میاره
یه فکر جدید از این به بعد میخوام اونایی رو که خون های بزرگ بزرگ دارن  رو مسخره کنم شاید اینم اثر داشته باشه
پ ن :مادر شوهر و پدر شوهرم با خواهر شوهرم اینا 2-3 روزی میشه رفتن ارومیه خونه خواهر شوهرم
طبق خبرات واسه عروس جدید هر شب در منزل مادر شوهرمان که الانه تنها هم هستن به سر میبرد   
 



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387ساعت 7:27 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دوشنبه شب یه بارونی اومد اینجا که دیگه نگو و نپرس از اون بارونهایی که با باد شدید همراهند از غروب که شروع شد تا نزدیکیهای صبح ادامه داشت همه پنجره ها به صدا در اومده بودن  منو شوشو مجبور شدیم لای پنجره ها کاغذ بذاریم شاید بتونیم بخوابیم ولی باز هم نصفه های شب من از خواب به علت سر و صدا های بیرون بیدار شدم هوا چقدر سرد شده هواشناسی گفته دگه هوا میخواد خوب شه
دیروز عصری هم رفتم دکتر 2 ساعت و نیم منتظر بودم یه دختر کوچولو بود تو مطب یه هو بدون هیچ اهنگی با صدای صامت اومد وسط مطب شروع به رقص کرد حالا 1 قیقه 2 دقیقه حدود 10 دقیقه ای همینجوری میرقصید
دکتر هم آزمایشات و سونومو دید و گفت نرماله باید استراحتت رو بیشتر کنی مثلا بعد ظهر ها یه نیم ساعتی بخوابی
دکی نمی ونه  من همیشه در خوابم
هوای رشت هم بیشتر تاثیر گذاشته
دیشب هم شبکه GEMداشت 20 ساله ها و 40 ساله ها رو نشون میداد خیلی برنامه اش رو دوست دارم ماجراش هم از این قراره که یه آقا پسر 30 ساله قرار از بین 7 زن 40 ساله و 6 تا زن 20 ساله یکی رو انتخاب کنه هر هفته هم یکی دو تاشون رو حذف میکنه خیلی دوس دارم بدونم آخرش با کی ازدواج میکنه



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم آبان 1387ساعت 7:53 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


جمعه جش عقد برادر شوشو  بودش
5 شنبه بعد ظهر هم من و دو تا خواهر شوهرامون چمدون عروس و یه سری از وسایل عروس رو بردیم البته داماد هم به بهانه آوردن خنچه عقد اومده بود اونجا اولین بار بود که عمه های  عروس داماد رو میدیدن
یکیشون میگفت داماد اومده اون یکی میگفت نه نیومده آخه رسم نیست موقع چمدون داماد بیاد  من گفتم داماد اومده و بهشون نشونش دادم یه رسم دیگه هم هست مادر عروس یه پولی به اونا که چمدون رو آوردن میده
ایا شما هم چنین رسمی دارین بعدشم پول بین زنا تقسیم میشه
فردا صبح هم عقد نیمه خصوصی داشتن من نرفتم چون نباید زیاد رفت و آمد کنم مثلا تازه قرار بود کادو های عروس رو بعد ظهر تو جشن بدیم اما مامانم اینا رفته بودن بار اول گفتن عروس رفته گل بچینه بار دوم رو هیچ کدومتون نمیتونین حدس بزنین میدونین چی گفتن
عروس رفته دانشگاه
به به کیف کردین
والله ما که دانشگاه سراسری خوندیم و تو سنی که عروس خانوم الان هستن لیسانسمون رو هم گرفته بودیم  اینقده پز دانشگاهمون رو ندادیم اما حالا عروس خانوم بعد چند سال پشت کنکور موندن بالاخره تونستن دانشگاه آزاد قبول شن و الانه ترم سوم هستن انگاری الان دارن دکتری میخونن که فامیلاشون اینقده پز دانشگاه رفتن عروس رو میدن
بعد ظهر هم که جشن بود  و ما مجبور شدیم به اصرار شوشو یه شال هم بر دوشمان بندازیم تا حلقه ای بودن لباسمان کمتر معلوم شود البته همه باز بودن  خیلی کم هم از خودمان رقص در کردیم   خواهری اینا هم آخر های جشن خودشون رو رسوندن چون رفته بودن کیش و تازه رسیده بودن بعد هم کادو ها رو دادیم ما دو تا سکه گرفته بودیم یکی به عروس یکی به داماد بدیم که خواهر شوهر کوچیکه هول شده بود و کادو ها رو اعلام میکرد هر دو تا رو داد به کسی که کادو های عروس رو جمع میکرد چند تا دیگه از سکه ها رو همینجوری  اشتباهی داد به عروس خانم که مال داماد بود مثل سکه هدیه خواهرشوهر دیگه ام که به داماد داده بود یا سکه ای رو که مامانم اینا به داماد داده بودن البته مادر شوهرم آخر شب همه رو پس گرفت
شب هم شام  خونواده عروس فامیلهای نزدیک رو دعوت کرده بودن اونجا بودیم
موقع خدا حافظی برادر شوشو(داماد) بر میگرده میگه دارین میرین
شوشو میگه بذار دعوتت کنن اون وقت شب بمون که اونم شب بدون دعوت خونه عروس خانم موندگار شد و طبق خبرات رسیده تا نزدیک ظهر در خواب به سر میبردن
ما هم شب راه افتادیم بیایم رشت خونه خودمون که یه دفعه بارندگی ها شروع شد عین رگبار گفتیم الان 5 دقیقه دیگه بند میاد حالا هر چی میریم بیشتر میشد اینقده بارندگی شدید بود که جلومون دید نداشت سرعتمون به 30 رسیده بود تا برسیم خونه همون جور بارون میومد همه جاده ها پر از آب بود انگاری از توی رودخونه داشتیم میومدیم من تا حالا اینجوری شو ندیده بودم دیشب هم تو اخبار دیدم مردم لاهیجان داشتن تو خیابون ماهی گیری میکردن حالا هواشناسی دو شنبه رو هم بارندگی زیاد اعلام کرده اینجا تو رشت که همه خیابونا رو آب میگیره خدا به خیر کنه  



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 12:35 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


این سومین هفته ای که من از خونه ام دورم و خونه مامانم اینام
خیلی سخته دوری  من و شوشو فقط 5 شنبه و جمعه ها همدیگر رو میبینیم اخه راهمون دوره اگه شوشو وقت کنه یه بار هم وسط هفته بهم سر میزنه من دوس دارم برم خونه خودم البته اینجا هم خیلی راحتم هیچ مسئولیتی ندارم اگه برم خونه خودم بالاخره یه کارایی هست که مسئولیتش با خودمه
اما چاره چیه قرار بودیه هفته بیشتر نمونم اما ماجرای خواستگاری و بعد جشن عقد برادر شوشو که اخر این هفته است مجبورم کرد برای جلوگیری از رفت و امد اینجا خونه مامانم اینا موندگار شم
واسه جشن عقد یه لباس مشکی گرفتم خیلی نازه البته یه کم شیکمم رو نشون میده نمیتونم گن بپوشم وگرنه اونم نشون نمیداد کاش میتونستم عکسشو واستون بزارم اما اینجا با این سرعت و dcشدن های متوالی مگه میشه عکس آپلود کرد اما براتون شرح می دم شاید تونستین تصور کنین
یه پیراهن مشکی از جنس ریونه یقه شله حلقه ایه
روی شیکمش یه جورایی پارچه جمع میشه با یه نوار تزئینی حدود 20 سانت عمودی تزئین شده  پایینشم جلوش تا زانومه پشتشم تا نوک پامه فک کنم یه حلزونی باشه اخه خیلی پر چین وای میایسته
یه جورایی وقتی راه میرم تو تنم می رقصه
هوا اینجا سرده و جشنشون تو هوای آزاده  از امروز هم که نم نم داره بارون هم میاد نمیدونم چی میشه
من که نمیتونم هیچ هنری با این موقعیتم از خودم در کنم فقط باید بشینم فک کنم باید یه پالتو هم همراه خودم ببرم تا یخ نکنم اخه سرمایی شدم
قراره اگه خدا بخواد هفته دیگه برم خونه خودم
یه چیز دیگه مادر زن آینده برادر شوشو زنگ زده خونه شوشو اینا گفته اگه اجازه بدین دامادمون امروز ناهار بیاد خونمون تو دلم اینقده خندیدم انگاری برادرش ناموسه
در عوض دو روز بعد دختره اومد خونه مادر شوهرم اینا از اونجا زنگ زد واسه مامانش که من ناهار اینجا میمونم  




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 6:59 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


میرم بانک شماره میگیرم شماره ام 50 هستش نیگا میندازم ببینم تا چه شماره ای رفته 21
 میشنم تا نوبتم بشه دو تا اپراتور داره که با سرعت نور کار میکنن هر 10 ال 15 دقیقه یه شماره اعلام میشه
یه نیم ساعتی میگذره یه دفعه یکی از اپراتورها میگه اونا که  قسط بانکی دارن نیازی به شماره گرفتن ندارن به باجه 1 مراجعه کنن  یه کم میشینم تقریبا نصف اونایی که بودن اومده بودن قسط بدن رفتن باجه 1 یه دفعه یه فکری میاد تو سرمClapYah
پا میشم و میرم باجه 1 به یه خانمی میگم خانم میشه شمارتون رو که دیگه احتیاج ندارین بدین به من
اونم بعد کلی گشتن تو کیفش یه کاغذ 4 تا شده رو به من میده
از خوش حالی و زرنگ بازیم لبخندی رو لبام میاد میام و رو صندلیم میشینم کاغذ 4 تا شده رو باز میکنم
یه دفعه ای تا چشمم به شماره میافته دلم میخواد همون جا با صدای بلند قه قه کنم    روش نوشته55 یعنی 5 تا بعد شماره من
اینم از زرنگ بازی من
دیگه میترسم برم از یکی دیگشون شمارشو بگیرم با خودم میگم حتما دفعه بعدی یکی شماره 60 شو به من میده



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت 6:25 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


من 4 شنبه یعنی دیروز نوبت سونو داشتم اینقده استرس داشتم که باعث شده بود تکرر ادرار و طپش قلب پیدا کنم ساعت 9.5 نوبت داشتم وقتی رفتم دکتر هنوز نیومده بود خانم منشی هم از دفترچه ام ایراد گرفت که چرا تاریخ نداره گفتم خب یه تاریخ بزن ولی اون گفت نه باید با خورکار خود دکتر باشه اگه دو رنگه باشه  بیمه ازمون ایراد میگیره و...
منو بگو داشتم میرفتم یه نیگا نکردم خودم یه تاریخ بزنم گفتم دکترم اینجا نیست و رشته گفتش بر یه دکتر عمومی بگو برات سونوی بارداری بنویسه
دوباره مجبور شدم برم و یه ویزیت دکتر عمومی رو بدم تا برامیه سونو بنویسه که تاریخ داشته باشه
حالا تو سونو گرافی یه پیرمرده بود که هی میومد آب میخورد سرعتشم بالا بود تند تند لیوان لیوان آب میخورد  اینقده اب خورد که منشی برگشت بهش گفت دکتر هنوز نیومدن یه کم بافاصله آب بخورین تا اذیت نشین
بالاخره دکتر اومد و منشی سه نفر رو فرستاد تو من سومی بودم اولی یه خانمی بود واسه کیسه صفرا دومی یه دختره بود که 7 ماه بارداربود اینقده این بانمک بود بعد عروسی بلافاصله باردار شده بود به من می گفت ما هنوز ماه عسل نرفته بودیم بعدش یه چیز دیگه هم گفت فک میکردن چون هنوز خ و ن ی  نیومده کاری نکردن اما بعد عروسی که پریودش عقب افتاده و به دکتر مراجعه کردن فهمیدن که نمیدونم از اون پ ر د ه حلقوی هاست که خونریزی نداره
اینقده این دختره بانمک بود به من گفت که وقتی دکتر سونو میکنه شکل نی نی شو نیگا کنم تا ببینم دکتر هم بهش گفت که نی نیش دختره اما من که پشت دکتر نشسته بودم هرچی صفحه مونیتور رو نیگا کردم هیچی نفهمیدم فقط چیزای سیاه و سسفید رنگی رو میدیدم
نوبت من رسید مامانم هم اومد داخل اتاق
آماده شدم دل تو دلم نبود میخواستم ببینم این چند تاست
همینکه دکتره موسش رو گذاشت رو شکمم پرسیدم آقای دکتر چند تاست
دکتره خندید و گفت میخوای چند تا باشه
یکیه دیگه
یه نفس راحت کشیدم دوباره بعد چند لحظه پرسیدم ضربان داره
که یه دفعه دکتره یه صدا واسم گذاشت
بم بم    بمبم بم بم
آره این صدای قلب بچه 8 هفته ای من بود
دلم میخواست همون جا جیغ بزنم  اما جلوی خودم رو گرفتم فقط قطره ای اشک تو چشام جمع شد دکتر گفت خوبه جفتتم حلقویه که بعدا خودشو باز میکنه اومدیم بیرون موبایل من که همیشه سایلنت هستش دیدم بابام گوشی خودش رو به من داد شوشو نگران از بین کلاساش برام زنگ زده بود که منم طبق معمول به تلفنام جواب نمیدم یعنی چون نمی فهمم مجبوری به موبایل بابایی زنگ زده بود فک میکنین شوشو به من چی گفت
این اولین حرفش بود"به توان چنده" حالا من خندهام گرفته  میگم مگه میخوای چند باشه یدونه است تازه دکتر صدای قلبش رو برام گذاشت
بعدش میپرسه حالا صدای قلبش مردونه بود یا زنونه
دیگه نمیتونم جلوی خودم رو بگیرم میزنم زیر خنده
برادر شوهر وخانمش هنز هیچی نشده میخوان برن رشت مثلا کارت عروسی بگیرن فک نکنین به خاطر اینکه کارت خوب و مثلا قشنگترین رو بگیرن میرن که مثلا ارزونتر بگیرن
یه راه 100و خوردی کیلومتری رو
منم دفترچهام رو که تموم شده با سونو رو میفرستم تا شوشو بره و سونوم رو به دکترم نشون بده و هم دفترچ هام رو تعویض کنه
دکتر هم میگه خوبه
حالا میرسیم به جواب کامنت ها
رز روشن هلیا لیلا مامان الهه و الناز غزل
من که گفتم اینا عجله دارن البته خونواده دختره هنوز مادر شوهرم اینا چیزی نگفتن اونا اومده بودن تحقیقات
ساناز وبلاگ منو شوشو
بذار بیام خونه خودم و بتونم بهت راحت سر بزنم و بتونم برات خصوصی بذارم اونوقت بهت میگم چیز مهمی نیست ها اما به خاطر امنیت بیشتر
همه هستی ما
اصلا به هیچ عنوان نمیتونم وبلاگ های پرشین بلاگ رو تا اینجا  هستم باز کنم میشه بیای و بگی شمارش معکوس چی
مهسا و ساره عزیز شما هم که پرشین هستین و با این اینترنت یه دقیقه ای که قطع و وصل میشه نمیتونم بهتون سر بزنم مهسا جون خیلی دوس داشتم عکستو ببینم که به من خبر داده بودی اما نمیتونم پرشین ها رو باز کنم



لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1387ساعت 7:59 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دیشب رفتیم مثلا خواستگاری فک میکنین مثلا چند نفر یه حدود 30 نفری میشدیم آخه شوشو چند تا عمه داره اگه به یکیشون بگن به یکی دیگه نگن ناراحت میشن اساسی موقع خواستگاری منم همینجوری بود
بله ما رفتیم خونه عروس خانمی که قبلش ازش تعریف میکردن
حالا تعریف ها رو گوش کنین چشاش رنگیه سرخ و سفیده و......
بله ما رفتیم و اونجا چی دیدیم دختره به نظرم بد نیومد چشاش رنگی بود عین برادر شوهرم(بچشون حتما چشم رنگی میشه)به نظرم دختر خوبی باید باشه اما سرخ و سفید نبود دوتا برادر داشت یکی که معتاد معتاد تابلو اون یکی هم عین اون یکی یه کمی کمتر یه سطح زندگیشون پایین بود اصلا باور کردنی نبود همون چشم های رنگی نجاتش دادن همین بود هنوز اینا هیچ کاری نکرده بودن اونا جواب مثبت رو دادن واسه هفته بعد هم قرار جشن عقد رو گذاشتن
مادر زنش هم یه ریز فقط دنبال دامادش میگشت  آااقا ... کجاست دوباره بهش نشون دادن آقای فلان کجاست
حالا یه چیز دیگه اون وسط وسط ها من حالم بد شده بود اومدم بیرون داشت حالم به هم میخورد مامانم هم اومد با من رو ایوون مادر زن آینده هم اومد مثلا چند لحظه پیش ما
حالا مامان من نمیدونست که این دوتا پسره  پسر های این خانمن
مامان: شانس اوردین الان پسر سالم کم پیدا میشه از هر 100 نفر دااقل 70 نفر معتادن
الان پسر خوب کم پیدا میشه دامادتون پسر خوبیه
حالا من هی اشاره که نگو بابا این پسر های خودش معتادن مگه مامان متوجه میشد
یه چیز دیگه برا همه پیش دستی گذاشته بودن مامان دختره اومد دید دخترش پیش دستی نداره رفت یه پیش دستی از تو آشپزخونه واسه دخترش بیاره اونم چی یه پیش دستی ملا مین دختره انگاری خجالت کشید تند پا شد رفت  بردش تو آشپز خونه                                                                                 دلم براش سوخت




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1387ساعت 7:7 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


 خیلی وقت بود راجه به این جدول جادویی قدیمی که درصد خطاش خیلی پایینه شنیده بودم یه جدولی که باتوجه به سن مادر در هنگام بارداری و ماهی که در اون بارداری اتفاق میوفته کار میکنه و میگفتن که درست میگه                                                                                                                           البته من دو جا این جدولو پیدا کردم                                                                                       ردیف عمودی سن مادر و ردیف افقی ماهی که در اون بارداری اتفاق میافته رو نشون میده اینو یه جا خوندم                                                                                                                                   تویه جای دیگه خوندم که باید به سن مادر یه سال اضافه بشه و اونوقت از جدول استفاده بشه باتوجه به بارداری قبلیم  که جنسیت و سن و ماه بارداری رو میدونستم چک کردم دیدم که اگه یه سال اضافه شه درست در میاد شایدم جنبه سر گرمی داره                                                                                ولی خب اونایی که میخوان بچه دارشن و جنسیت خاصی مد نظرونه میتونن این جدول رو هم رعایت کنن البته ماهایی رو پیدا کنن که تو سنشون و سنشون به اضافه ۱ مشترک باشه

شما هم اگه بچه ای دارین و یا کسایی که از سنشون و بارداریشون خبر دارین چک کنین ببینین سن درسته یا باید به اضافه ۱ بشه و بعد استفاده شه واسه بارداری قبلیم که سن به اضافه ۱ درست بود اگه میشه نتیجه هاتون رو به منم بگین




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 9:11 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


مثل اینکه فعلا فعلا ها ما اینجا ماندگار شدیم البته بنا به دلایلی که الانه براتون میگم ما جرای برادر شوهرم یادتونه که با یه دختره  از فامیل مادریشون رفیق بود با وجود مخالفت مادر دختره  دختره هی اصرار میکرد مامانت اینا و خواهر و برادر اینات رو بردار و بیار خواستگاری که شوشو با دختر خاله مامانش(مادر دختره) تماس گرفت که آیا نظرشون تغییر کرده یا نه اونم گفت نه
 دختره برادر شوهرمو تحت فشار گذاشت که چرا اول برادرت زنگیده باید میاومدید خونمون و....
بالاخره دست از دست این برادر شوهرمون بر نمیداشت و این برادر شوهر ما هم نمیدونم با وجود سنش (متولد 58 ) هنوز بچه است خونوادشو تحت فشار گذاشت که ما باید میرفتیم خواستگاری نه اول تلفن کنیم و.....
در این وسط خواهر شوهرم زنگ میزنه به دختره که آیا اونی که این همه اصرار میکنه آیا وقتی برن خواستگاری حاضره به مامانش بگه که منم این پسر رو میخوام دختره میگه آره من میگم و غیره و خواهر شوهرم بلافاصله یه قرار خونه خاله دختره که میشه دختر خاله مادر شوهرم میذاره واسه بعد ظهر به مامان دختره هم میگه بیاد
بعد ظهر میشه و همه اونجا جمع میشن و خواهر شوهرم جلوی همه از دختره میپرسه صب چیزایی که به من گفتی بگو اونم میگه نه من تا مامانم راضی نباشه نمیخوام اونجا دیگه دستش واسه برادر شوهرم رو میشه که این مدت  به بازی گرفته میشده و اون ماجرا تموم میشه
البته دختره باز هم برا برادر شوهرم زنگ و اس ام اس میزده که دیگه این جوابش رو نمیده
این ماجرا تموم میشه و این برادر شوهر ما با یه دختر دیگه آشنا میشه   حالا فک کنین هنوز چیزی نشده خونواده شوهرم نه چیزی گفتن و نه پیغامی فرستادن  خونواده  دختره اومدن  کلی تحقیقاتو پرس و جو 4 شنبه تازه مادرشوهرم و عمه شوهرم و خواهر شوهرم رفتن بار آشنایی مادر دختره برمیگرده میگه دامادمونو نیاوردین من میخوام ببینمش
با عجله ای که اونا دارن این هفته خواستگاری و احتمالا هفته بعد جشن عقد دارن و ما هم تصمیم گرفیم دو هفته دیگه اینجا ماندگار شویم و کمتر رفت و امد کنیم  تصمیم گرفتم با اینترنته هم کنار بیام اگه نمیتونم بهتون سر بزنم اما سعی میکنم زودتر زودتر آپ کنم
پ ن 1: من به کسی نگفتم باردارم اما دیگه تصمیم گرفتم بگم  چون این مادر شوهرم ذوق داره به همه گفته
تا حالا هم به خاطر اینکه 2 بار خبر بارداریمو گفته بودم اما از بچه خبری نبود نخواسته بوده که بگم
پ ن 2 :شکمم همچنان در حال رشد به سر میبرد در جواب حاج خانم که برام کامنت گذاشته بود که مگه به این زودی آدم شکم در میاره در مورد من که اینجوری شده البته فک کنم به خاطر بارداری قبلیم شیکمم این قده زود رشد کرده الانه زیر مانتو هر کسی ببینه میفهمه من باردارم شوشو هم که یه هفته منو ندیده بود وقتی دید متوجه رشد شکمم شد
پ ن 3 :من هنوز سونو ندادم دلم میخواد زودتر بدم شاید همین جا دادم شوشو میگه بذار وقتی رفتیم رشت بدیم اما من نمیتونم دو هفته دیگه صبر کنم
پ ن ۴:حالم یه دوهفته ای هست خیلی بده ویار بارداری البته یه بار تا حالا بالا نیاوردم از ساعت 10 صب تا حدود 12 به بیشترین حد خودش میرسه  تازگیها فهمیدم تنها دواش نارنگیه شوشو میگه فک کنم کمبود ویتامین cداری که نمیدونم با این همه خوردنم حدود 10 تا 15 نارنگی در روز چرا جبران نمیشه

پ ن ۵: کسی جاری بازی یا یه چیزی تو این مایه ها بلده بیاد وبه من یاد بده
در پایان امیدوارم فردا فاطمه عزیز بیاد و خبرهای خوب برامون بیاره  




لينك ثابت نوشته شده در شنبه چهارم آبان 1387ساعت 18:48 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.