تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

چه قد حالم بده وایسادم یه عالم گریه کردم
هر دفعه میرم و اون سایت خاطرات زایمان رو میخونم حالم بد میشه
اما امروز فرق میکنه
خاطره کسی رو نوشته بود که دقیقا دو روز بعد من زایمان کرده بود  اسم بچه هاش رو همون اسمهایی انتخاب کرده بود که قرار بود من برا پسرام بزام
یا ابوالفضل این همه نذرت کردم حتی نذرت کردم اسمشونو عوض کنم اسم تو رو روش بذارم
نذر گوسفند کردم
همه نذر کرده بودن فک کنم نذر همه رو جمع میکردی به 100 تا گوسفند میرسید
یا فاطمه زهرا تو چرا
من تو رو به سینه پر شیرم قسم ت دادم
تو رو به درد سینه ام قسم ت دادم
یعنی تو این همه آدم یکی نبود نذرش برآورده شه
خدایا من گله دارم
من شاکیم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 11:2 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


برگهای زرد پاییزی با کمترین وزش باد پاییزی از شاخه هاشون جدا میشن و به زمین میافتن شاید ترس از سرمای استخون سوز زمستونه که باعث میشه اونا رها شن
میشه استغفار من همون باد پاییزی واسه گناهام باشه

قالب قبلیم درس شد برگشتم به قالب قبلیم




لينك ثابت نوشته شده در شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 9:35 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.



خطر از بیخ گوشم گذشت
البته خطر جانی نه ها خطر آبروریزی
ما قرار بود بریم دنبال خواهر شوهرم اینا و با اونا بریم مهمونی چون ماشین نداشتن
نزدیکیهای خونشون بودیم  که چون دیر کرده بودیم شوشومون گفتن که زنگ بزن بیان پایین دیگه وقت رو هدر ندیم
منم شروع کردم به زنگ زدن و خط نمیداد و هی تکرار میکردم
حواسم دیگه پرت شده بود داشتم با شوشوحرفهای  زن و شوهری بی ادبیاتی میزدم بیخیال از همه جا یادم رفته بود این موبایلم دستمه و دارم زنگ هم میزنم
خلاصه یک دفعه به هوش و حال اومدم که ای دل غافل حدود 40 ثانیه ای هستش که موبایله گرفته
منو میگی نمیدونستم چیکار کنم
نزدیک دروازشون رسیده بودیم
عرق های درشت درشت
گفتم برگردیم الانه همه حرفهای ما رو شنیدن
من نمیتونم تو روشون نیگا کنم
که شو شو گفتش بالاخره چی میبینمشون
شاید نشنیدن از رو قیافشون میفهمیم اگه خندیدند و حالت خنده داشتن که هیچی همه حرفامون رو شنیدن
زنگ زدیم اومدن عادی بودن
شوشو گفت زنگ زدیم  بر نداشتید
که خواهر شوهرم گفت نه پایین بودیم
خلاصه خطر بی آبرویی از بیخ گوشمون گذشت
مرحله بعد فرستادن خواهر شوهرم به خونه و پاک کردن پیامگیر بود
 که اونم انجام شد
خدا خیلی بهمون رحم کرد



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 9:26 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دیروز رفتم سونوی روز 13 ام
وای اگه بدونین همه آدمهایی که اومده بودن تو رده سنس 35 تا 40 بودن
نتیجه سونوم این بود
اولش گفت که دو تا 11 میلمتری
بعد چند لحظه
 مایع مشاهده میشه شاید ترکیده
کی ن زدی کی داشتی
دیشب
آفرین
امشب هم داشته باش
فقط تونستم بپرسم که هفته بعد میتونم مسافرت برم یا نه؟
گذاشت و رفت تو یه اتاق دیگه پیش یه مریض دیگه
حالا من موندم و یه عالمه سوال
ترکیدنش یعنی چی
اگه کسی میدونه منو راهنمایی کنه
با این شرایط این ماه هم چشمم آب نمیخوره




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 7:41 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


قالبم پریده مجبور شدم عوضش کنم

شیوا و تی تی هر چه زودتر خودتون رو به مدیریت پادگان یعنی من معرفی کنین 

 آدم مگه همینجوری میزاره و میره پس نگرانی دوستاش چی




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 18:57 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


آزمودم زندگي دشت غم است
      شادي اش اندوه و دشتش ماتم است
عمر کوته آرزو هاي دراز
        کارها بسيار و فرصتها کم است
اين متن اس ام اسي بود که اييم واسه شوشو سند کرده بود و بعدش اين شوشو موبايل منو برداشته بود تا يه اس ام اس پيدا کنه بفرسته تو موبايل خودش و از اونجا واسه داي جانم سندش کنه اونم چه اس ام اس هايي واسه هم ميفرستن همش بي ادبي
اونم اين اس ام اسو واسه داييم فرستاد
برنامه هر شب سيما :
هر شب بعد از ترانه مادري
 ت ل م ب ه پدري
کلي خنديديم  خوابيديم غافل از همه جا
تا اينکه مامانم زنگيد و گفت که زندايي سابقم فوت کرده
نميدونم داييم هنوز دوسش داشت
متن اس ام اسش اينو نشون ميده
اونا الان 3 سالي بود که جدا زندگي ميکردن و حدود 1 سالي ميشد که از هم جدا شده بودن
داييم سرگرد آگهيه همه چيز رو گذاشت و از جنوب انتقالي گرفت و اومد شمال
زندايي سابقم
خدا بيامرزدش ولي خب
نميخوام حالا که مرده پشت سرش بگم ولي داييم همه چيز زندگيشم گذاشت خونه و و سايلا رو و اومد
بيشتر شبيه فرار کردن بود
دلم براش سوخت 43 سال زندگي بي نتيجه و آخرش يه سکته از زنذگي خيري نبرد فقط دنبال پول بود تازگيها يه آپارتمان ديگه هم واسه خودش خريده بود
در عوض دايیم دوباره زندگي رو از زير صفر شروع کرده

برادر زندایی سابقم گفته نمیدونیم در حق داریوش چی کار کردیم که تو این یه ساله اینقده بلا سرمون اومده
مامانشون فوت کرده اون یکی خواهرش هم یه سکته کرده
این خواهرشم که اینجوری

پ ن: من ختم قرآن رو از اول ماه رمضون شروع کردم  خداکنه خدا به من توفیق ختمش رو بده
پ ن 2:به علت رنگ آمیزی خونه مامان اینا و نابسامان بودن اوضاع خونه داداشم یه هفته دیگر مهمون ماست




لينك ثابت نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت 9:30 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دیروز غروب ساعت حدود های 6 بود که پسرخاله ام که تازه نامزد کرده زنگید که ماالان داریم میایم رشت شب میرسیم
منو میبینی
انگاری به برق وصلم کرده باشن
فسنجون درس کرده بودم
آخه نمیدونم چرا هر وقت درستش میکنم یه 3 وعده ای میشه آخه خورش بابرکتیه بعدشم مرغ در آوردم و سرخ کردم
با سیب زمینی
 چون اولین بار بود میومد خونمون ترجیح دادم دو نوع خورشت داشته باشم
داداشم تند تند خونه رو جارو برقی کشی و آشپز خونه رو مرتب کرد
منم سالاد درس کردم
آقایی هم رفتش میوه و ماست و نوشابه بگیره
 میوه ها رو هم تند تند شستم وتو جاش چیدم
یدونه ظرف بود که واسم کادو آورده بودن و منم گذاشته بودمش واسه کادو دادن
اونو هم واسشون کادو کردم
چون اولین بارشون بود که می اومدن خونمون باید یه کادویی هم میگرفتن
برنج رو هم درست کردم بعد تند تند دوش گرفتم و آرایش و ظرفهای شامو در آوردمو ورو میز گذاشتم
همه این کار ها رو کردم ساعت شده بود نه
که دیدم زنگیدند که ما سر کوچهایم حالا خونتون دست راسته یا چپه منم گفتم دست راست
 مدتی گذشت ولی از اونها خبری نشد یه دفعه توذهنم یه جرقه ای زد که نکنه اونا منظورشون این بوده که کوچه چپه یا راسته اما من منظورم این بود که خونه ما دست راست کوچه است و کوچه مون دست چپیه
بالاخره پیداشون کردیم و آوردیمشون
اولین بار بود که خانمش رو میدیدم چون نتونسته بودیم بریم نامزدیشون
خوشگل نبود ولی خیلی آروم بود
حالا خونه ما یه خوابه هم هست موقع خواب مجبور شدیم ثواب کنیم و خودمون جامون رو تو هال کنار جای داداشی بندازیم و اونا رو بفرستیم تو تختمون بخوابن
حالا بقیه اش
رفتیم بخوابین یه 5 دقیقهای نگذشته بود که دیدم پسر خاله جانمان اومد از اتاق بیرون که من آب ریزش بینی دارم و چند تا دستمال برداشت
حالا من که به زور خندهام رو خورده بودم که بابا تو اتاق رو پاتختی دستمال هستش
بعد رفتنش هم آقایی من یاد یه خاطره قدیمی انداخت البته با ادای سوت زدن
خاطره اش هم از این قراره
ان موقع ها که مانامزد بودیم
آقایی با یه دوستشون که اون هم نامزد داشت با هم زندگی میکردن دست برقضا یه شب که من اونجا بودم نامزد اون پسره هم بود نصفه های شب ما هنوز بیدار بودیم که دیدیم پسره سوت زنان در حال رفتن به دستشویی هستش که مثلا همه چیز عادیه
وما موقعی فهمیدیم اوضاع غیر عادیه که آقا در دستشویی رو نبست تا وقتی خانمش هم که بلافاصله بعد اون رفت دستشویی رو ما نفهمیم
ولی ما فهمیدیم و از اون موقع سوت زدن مارو یاد اون ماجرا میندازه



لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم شهریور 1387ساعت 10:33 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


نمیدونم کار درستی کردم یانه
بعد 4 ماه طاقت نیاوردم و رفتم اون نسخه دکتره رو نقد کردم
اصلا قیمت قرصه به قیافهاش نمیخوره یه قرص ایرانی که ببینیش عین یه قرص سرماخوردگی10 عدد تو یه بسته به نام لتروفم     (که میگن همو ن لتروزول  هستش)
6500
حالا اگه خارجی بود یه چیزی
مصرفشون رو شروع کردم
خیلی عوارض داره اما سرگیجه اش بیشتر تو من مشهوده
وقتی رو تخت دراز هم که کشیده ام هم سرم گیج میره
خدا کنه سختی هایی که دارم الان میکشم نتیجه داشته باشه
فقط تو دعاهاتون منو فراموش نکنین
خیلی محتاجشم.............



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 8:50 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


ما سه تا بودیم اول من و دوم خواهرم و سوم داداشم دخترا که رفتن فقط آقا داداشم مونده
اونم این هفته مهمون ماست پس نتیجه میگیریم که مامانم اینا این هفته تنهان
من خونه پدریم خیلی بزرگه فک کن یه خونه 3 خوابه ولی داداشم میره و تو اتاق مامانم اینا درست زیره تخت یه تشک میندازه و میخوابه و دو تا اتاق دیگه خالی میمونه
میگه تنهایی میترسه ما هر دفعه ریسه میریم از خنده قبلا ها میرفت با خواهری تو یه اتاق میخوابید ولی از وقتی خواهریم عروسی کرد و رفت جاش شده اونجا
نمیدونم به نظر شما یه پسر بچه که میخواد بره اول نظری باید اینجوری اینقده ترسو باشه
شاید به خاطر ته تغاری(فقط به خاطر شیوا) بودنشه..........

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور 1387ساعت 9:19 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


در پی نگاه کردن به تلوزیون و دیدن آگهی در شبکه استانی (شبکه باران) مبنی به نیاز به گروه خونیA+ وتبلیغ اهدای خون اهدای زندگی احساسات بشر دوستانه ما گل کرده و به شوشو یما ن پیشنهاد اهدای خون را دادیم و هلک هلک به سمت پایگاه انتقال خون راه افتادیم البته به علت نبردن هیچ گونه کارت شناسایی اعم از شناسنامه  کارت ملی  حتی گواهینامه ما رو رد کردند ولی ما از پا ننشستیم و دوباره با کارت شناسایی مراجعه کردیم تاشوشویمان بتواند خون اهدا نماید

تو پایگاه انتقال خون: فک کن حدود 7-8 نفر خانم دور یه میز نشستن و  هر  هر و کر کر شون همه ساختمون رو بر داشته  میخوان ما رو دوباره رد کنن ولی  تا دوباره به هرهر و کرکر شان برسن ولی ما همچنان مصر به خون دادنیم در نتیجه مجبور میشن هر کدوم به محل خودش مراجعه کنه یعنی پذیرش به و دکترها به اتاق خودشون مراجعه کنن و شو شو بعد چند تا سوال  و جواب و مطالعه یه فرم کلی بازخواست و جواب دادن به چند تا سوال عین مجرمان که چک شود کارت شناسایی مال خود ایشان است یا نه بالاخره موفق میشوند تا روی اون تخت مخصوص خون دادن بنشینندو دراز بکشن  من هم به زور و بلا خودمو میندازم تو سالن و زود رو صندلی میشینم دلم نمیخواد شو شو م تنها باشه درست ۴/۱خونی رو که تو کیسه جمع میشه باید بره تو سه تا لوله تا آزمایشات روش انجام بگیره
تو ذهنم یه فکرایی میگذره اگه یکی مثلا زیر یه سال روابط مشکوک و در معرض ابتلا به ایدز باشه و نخواد اعلام کنه با توجه به اینکه این بیماری تا یه سال حالت نهفته داره  و ازمایشات نشونش نمیدن وای چه فاجعه ای میشه
یک توصیه تا حد امکان از پذیرفتن خون  امتناع کنین...........




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 8:57 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


مواد لازم
بادمجون قلمی سرخ کرده به تعداد لازم
گوجه فرنگی سرخ شده به تعداد لازم(رو گوجه فرنگی به شکل + بریده بعد سرخ شود)


مواد داخل بادمجوناو گوجه فرنگی ها
 250 گرم مغز گردو مولینکس شده
رب انار1 قاشق غذا خوری
آب نصف لیوان

 سبزیهای معطر (بیشترش ریحون و نعنا باشه250 گرم)
پیاز مولینکس شده  1 عدد بزرگ

طرز تهیه مواد داخل بادمجونا رو باهم مخلوط و بعد اینکه آبش به طور کامل کشیده شد تفت میدیم و داخل بادمجونا و گوجه ها رو باهاش پر کرده و یه نیم ساعتی رو حرارت ملایم میذاریم یه کم هم روغن میریزیم
من از طعم فلفل دلمه خوشم میاد تو مرحله اخر موقع دم پخت شدن روش حلقهای میذارم البته اصل غذا( بادمجان کباب ) بدون فلفل دلمه است

پ ن:البته من چون شوشوم دوس نداره داخل گوجه فرنگی هارو پر نکردم
یه چیز دیگه من مواد داخل بادمجونا رو آماده همیشه تو فریزر دارم تازه گاهی اوقات بامجون سرخ شده رو هم با مواد داخلش فریز میکنم واسه روزایی که حال غذا درس کردن رو ندارم البته جدا جدا اول فریز میکنم بعد تو نایلکس میذارم تا به هم نچسبن اینجوری الان اینو از فریز در آوردم

بادمجون کباب فریزری

مواد داخلشو عمه شوشو بهم داده چه عمه هایی
یه کمی عمه های من یاد بگیرن




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور 1387ساعت 10:37 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


وای امروز با صدای بارون از خواب بیدار شدم کلی روحیه مثبت از خودم درکردم
دیروزم یه دفه به سرم زد و رفتم آشپز خونه رو خالی کردم همه اون قابلمه های اضافی  و چیزای اضافی رو آوردم پایین یه سری رو بسته بندی کردم تا دوباره ببرم خونه مامانم اینا یه سری رو هم به زور تو کابینتها و فر چپوندم مگه من چند دست سرویس قابلمه استفاده میکنم نمی دونم چرا مامان این همه گرفته واسم
یه سری وسایل برقی هم هست که سالی 2 تا 3 بار ازشون استفاده میکنم نمیدونم چیکارشون کنم اون مث پلو پز و چرخ گوشت اونا هنوز بالای کابینتهان
روی کابینت هم  پره دیگه جا نداره روش سرویس کارد و یکدونه ازسماور قوری و جا نونی سویس بهازم سرویس کفگیر و ملاقهو...... و یه سرویس دیگه توش در بازکن و برش پیتزا و ... و ماکروویو و غذاساز و و چای ساز و یه دونه هم کتری بزقی که خیلی ازش استفاده میکنم رو گذاشتم
آشپزخونه های کوچیک چه قد دردسر داره تازشم مدلش جوریه که جای لباسشویی مون گلاب به روتون تو دستشوییه
البته به مرحمت لباسشویی ما صاحب یه دستشویی بزرگیم
دیروز یه خونه تکونی کامل نصیب آشپزخونه ما شد
یه کدبانوی درست و حسابی هم شدم و یه خورش خوشمزه شمالی هم درس کردم که عکسشو میذارم به اسم بادمجون کباب بهتره تو همون چیزی که پخته میشه سرو بشه واسه جلوگیری از له شدن

بادمجون کباب
البته شوشو زنگ زد ساعت 3 که ناهار مهمون دارن  میرن بیرون تا به اون سازمانیها ناهار بدن و من یه کم ازش خوردم بقیه اش هم موند واسه امروز ناهار   




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 10:39 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


خیلی وقته آپ نکرده بودم اونم دو تا دلیل داشت یکی به خاطر نصب ویندوز جدید و گم شدن cd مودم نمی تونستم کانکت بشم بالاخره شانس آوردم و تو جعبه کوچولوی مودم که قرار بود به آشغالها بپیونده پیداش کردم
دوم خواهر شوهرم اینا از ادومیه اومده بودن و این چند روزه رو ما بین خونه مادر شوهر و خودمان در رفت و آمد بودیم یه راه 2 ساعته
کلی از خودمون شنا در کردیم تو دریا اونم با چی مثلا میرفتیم لب ساحل قدم بزنیم یه دفعه جوگیر میشدیم وقتی اون همه آدم رو تو آب میدیدم و فقط شال رو در میآوردیم وبا مانتو میزدزم به آب
تازه کلی هم دقت میکردیم که آب به سر و صورتمان نرسد که خدای نکرده انندکی از آرایشمان پاک شود یا دیگران از دیدن چهره هاییی با رنگهای درهم فراری شوند
اونوقت با لباسهایی که ازش آب میچکید راهی خونه میشدیم
برا خیس نشدن صندلی ماشین هم از زیر پایی استفاده میکردیم و اونو رو صندلی میذاشتیم
یه بار هم با ماشین خواهر شوهری اینا رفتیم تو ساحل  توی سواحل مازندران عین گیلان نمیشه هر ماشینی رو برد تو ساحل باید حتما از ماشینهای کمک دار استفاده کرد اونا هم پیکاپ دو کابین داشت خانمها جلو نشسته بودن آقایون هم پشت ماشین  وای رفتیم تو ساحل و و برادر شوهرم راننده بود همه مردم داشتن نگاهمون میکردن فک کن جایی که هیچ ماشینی نمیتونه بره ما داشتیم باچه سرعتی از توی ماسه های نرم  میرفتیم
قرار بود یعنی برادر شوهرم خواسته بود که براش برن خواستگاری
البته این هم تصمیم خودش نبود تصمیم دختره بود یه حدود 7-8 ماهه پیش هم همین برنامه تکرار شده بود یعنی دختره که پدر نداره و فامیل مادر شوهرمه میخواد برن و حرف بزن مادر شوهرم هم مخالفه  مادر دختره دختر خاله مادر شوهرمه و همون اول میاد و میگه من دوس ندارم با فامیل وصلت کنم حالا دختره بعد 7-8 ماه دوباره نمیدونم باید برم ازش یاد بگیرم اومده و مخ برادر شوهرما رو زده و اونم میگه دوباره برین و مادر شوهرمون هم میگه جایی که جوابشون منفیه که آدم اینقده خودشو سنگ رو یخ نمیکنه و البته این ماجرا ریشه هایی بس قدیمی دارد
مادر شوهر ما هم به دایی این دختر به خاطر فامیل بودن در زمانهای قدیم جواب منفی دادده بود
قرار میشه آقایی ما یه زندگی بزنه و ببینه کهآیا نظرشون تغیییر کرده که دوباره برن یا نه که میزنگه و همون نظر اولیه رو مبنی بر فامیل بودن و... رو میشنوه
دختره نمیدونین هنوز نیومده چه جوری تسلط داره دهنم باز مونده 



لينك ثابت نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 11:56 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


آخه یکی به من بگه وسط این همه تلاش واسه نی نی دار شدن این کار یعنی چی نمی دونم یه دفه به سرم زد  گفتم اگه  نریم و بعد 4 سال و اندی از این وسیله جلوگیری استفاده نکنیم حتما عقده ای میشم  این شد که گفتم یا اون یا هیچی
تنگه غروب راه افتادیم داروخونه بیچاره آقایی از چیزا تا حالا نخریده بود کلی خجالت میکشید به من گفتش تو دیگه توی داروخونه نیا  حالا منو میگین مثلا ما دو تا آدم مجزا هستیم مثلا داشتم لوازم بهداشتی توی ویترین رو نیگا میکردم ولی از پشت شیشه ها داشتم آقایی رو می پاییدم که دیدم بعد کمی گفتگو مرده یه مکعب مستطیل رو که با روزنامه پیچیده شده بود رو اورد داد به آقایی انگاری مواده که باید قایم شه
آقایی ما بعد بیرون اومدن قرمز شده بود اون مرده به آقایی من گفته بود از چه نوعش رو میخواین
نمیدونم خار دار و تاخیری و.....
آقایی منم گفته بود یه دونه خوبش رو بده
امان از دوست نا باب همش تقصیر اون دوستمه که اومده بود و واسم از نوع دون دون دارش حرفیده بود در صورتی که من نوع ساده اش رو هنوز ندیده بودم.........




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه پنجم شهریور 1387ساعت 8:50 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


غروب جمعه لب دريا
من و آزي و نفيسه نشستيم آقايون دارن شنا ميکنن
يه دفعه خواهر کي از دوستانمون رو ميبينيم که با شوهرش رد ميشه اونم با يه شکم گنده
ميگم واي اين مگه دوباره با داشتن دو تا دختر بزرگ حامله است
آزي ميگه: اين يکي هم ميگن دختره همينجوري حامله شده نمي خواستن
نفيسه ميگه:پس چرا واسه ما همينجوري نميشه
وما بلند بلند ميخنديم 
 چه خنده تلخي



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 11:1 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.