تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

دقيقه نود تصميم ميگيريم که به مسافرت بريم رفتن به شمال غرب کشورمون  منزل خواهر شوهرم اینا هم همينجوري شد  صبح آقايي رفت و به رشتيها کلک رشتي زد يعني 1 ساعت رفت سر کار و مرخصي ساعتي گرفت و ما حدود ساعت 10 راه افتاديم مادر شوهر و پدر شوهر و عمه و شوهر عمه آقايي صبح زود راه افتاده بودن و يه 4 ساعتي از ما جلو تر بودن ما هم از خير رسيدن به اونها و رسيدن ناهار به اونها گذشتيم چون عمه آقايي واسه ناهار بين راه لوبيا پلو درست کرده بود  واسه ما هم درست کرده بود که ما نرسيديم و بين راه تو ي"نير" تويه رستوران که قبلا هم اونجا غذا خورده بوديم ناهارمون رو خوريم چه قدر قيمت غذا  ارزونه اگه همون غذا رو ميخواستيم تو رشت بخوريم کم کم 20 تومني پياده ميشديم اما فقط 6 تومن پول غذامون شد رفتيم و رفتيم از شهرهاي طالش يا هشتپر آستارا اردبيل  نير  سراب  بستان آباد به نزديکيهاي تبريز رسيديم ديدم یه چند باری هم از دست پلیسها به قول رشتیها "جیبیشتیم" در رفتیم البته به کمک ماشینهایی که از روبرومون می اومدن و با چراغ و دست بهمون میگفتن که پلیسها جلوترن
  میگن مار از پونه بدش میاد اونم جلو راهش سبز میشه نزدیکهای تبریز که رسیدیم همسفرامون که ما ازشون جا مونده بوديم بهمون زنگيدن که ما الانه 2.5 پشت لنج تو گرما مونديم شما از همون راه سلماس برين که اگه بياين اينجا اينقده شلوغه تا شب ميمونين و ما مجبور شديم درياچه اروميه رو دور بزنيم  تا رسيديم اروميه ساعت ديگه 8و نيم  شده بود و امپراطور دريا رو هم نديديم تا رسيديم اخرهاش داشت پخش ميشد با اين که کامل ديديمش و ميدونيم آخرش چي شده بازم مشتاقشيم
فردايشم رفتيم پيرانشهر واي چقد ر باغ ميوه  امسال ميوه مي گفتن خيلي زياده پيرانشهر هم يه شهر مرزي مثله بانه است که خواهر شوهرم اينا گفتنديگه مث قديما واسه خريد کردن خوب نيست البته پيرانشهر هم خوب نبود مثلا شامپوي شولدر رو از اونجا خريديم 3500 اومديم خونه مقايسه که کرديم ديديم تقلبيه  شب دير وقت رسيديم خونه اون وقت ديديم که شوهر خواهر شوهرم همهي اون پلاستيک وسيله هارو که خريد کرده بودن  جا گذاشته خدارو شکر ما وسيله هامون دست خودمون بود اون وقت بود که شمردن و تعقيب کردن آغاز شد که کجا ممکنه جا گذاشته باشه   فردايش مجبور شدن 2 ساعت راه رو برن و برگردن ولی بالاخره پلاستیک های وسایل رو پیدا میکنن و وسط های راه به ما که عازم شاهین دژ بودیم می پیوندن اینبار ما واسه رسیدن به شاهین دژ از یه مسیر دیگه یهنی از شمال به جنوب دریاچه ارومیه رو دوریدیم این دفعی نشد بریم تو دریاچه و شنا کنیم میگن کسی تو دریاچه غرق نمیشه  یه عکسایی هم از دریاچه انداختم یه زمین سفید پوشیده از نمک که  به رنگ آبی دریاچه منتهی میشد

 دریاچه ارومیه

اینور خیلی سرسبز تر بود یه زمینهایی رو دیدیم که همش رو پیاز کاشته بودن  و من تا به حال ندیده بودم ما سه ماشینی میرفتیم یه ماشین خواهر شوهرم اینا یه  ماشین هم مادر شوهرم اینا با عمشون اینا اون  یکی هم ما
از میانو آب هم گذشتیم پیش خودم فکر میکردم حتما این شهر باید میان دو تا رودخونه باشه که اسمشو گذاشتن میان دو آب شب شاهیندژ بودیم و بح رفتیم با فامیلهای شوهر خواهر شوهرم کنار رودخونه کهمحل تفریح اونهاتو روز های جمعه است  قبل ناهار مردها رفتن شنا  اونم چه رودخونه ای واسه وارد شدن بهش باید 1 متری رو تا زانو تو گل فرو میرفتی تا واردش شی  اینم عکسش طبیعتش زیبا بود

طبیعت شاهین دز


 بعد ناهار ما هم زدیم به اب  البته من تا اون ور رود خونه رفتم و برگشتم وسط هاش به عمق 3تا 4 هم میرسید اون قرمزه که پشت این قرمزه است منم

 شنا


اینم عکی اون دختری که اگه یادتون باشه تو سفر سرعین  گفته بودم اصلا فارسی بلد نیس

رزا


از برادر شوهر خواهر شوهرم یه رسور هم گرفتیم آخاه تو صاعقه 2 ماه پیش رسیورمون سوخته بود ما این دو ماهه بدون رسیور بودیم  اونجا قیمت اینجور وسایل لرزونتره
واسه مامانم اینا هم یه اسپیلت خریدیم چون خونشون بزرگه کولر گازی جوابگوش نیست البته به نصف قیمت شهرمون  یعنی 625 تومن
بعد از ظهر من و آقایی ساعت 5.30 هم راه افتادیم و راهی شهرمون شدیم البته ازیه مسیر جدید که از شهرهای تکاب و بیجار و زنجان و قزوین میگذشت ساعت حدود های 2 نیمه شب رسیدیم  البته کامیونها

رو نگه داشته بودن تو میسر قزوین رشت وگر نه ما تا صبح هم نمی رسیدیم
 این هم به نظرم بهترین عکس سفرمون عکسی که توش ایهامه  اگه گفتین ایهامش چیه

درخت


 


 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 11:54 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


روز پدر بر تمامی پدران این سرزمین مبارک

ارومیه ما رو به خود خوانده ............ خداکنه راه لنج باز باشه اصلا حوصله راه سلماس رو ندارم..........




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 7:15 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


5 شنبه صبح زود ساعت 4 خواهري رفت آرايشگاه خوشبختانه 4 تا بيشتر واسه 5 شنبه عروس نداشت موقع عروسي من يادمه 17 تا عروس داشت آرايشگرها يه مادر و دخترن که تو يه سالن از خونشون برا جلوگيري از دادن ماليات آرايشگري ميکنن
و کلاسشون انقده بالاست که فقط عروس قبول ميکنن هيچ کس ديگه اي رو واسه هيچ چي قبول نميکنن البته کارشون حرف نداره
خواهري صبح زود رفت صبح زود خانمي که مياد خونه مامان اينا کار ميکنه اومد البته کاري هم نداشتيم ولي مامانم  واسه عروسي استرس داشت  و هيچ کاري نميتونست بکنه واسه همين خانومه چند روزي بود که ميومد
بعد آرايشگاه و حاضر شدن و لباس پوشيدن موقع رفتن يه دفعه دلم درد گرفت اون چيزي که شنبه منتظرش بودم 2 روز زودتر اومد فکر کنم استرس مامانم به من سرايت کرده بود چون پريود هام اينقده مرتب و منظمه که حتي ساعتش هم منظمه ولي اصلا سخت نگرفتم اصلا تو عروسي اذيتم نکرد  رفتيم تالار جون يه سري از مهمونا رو از ساعت 10 واسه سفره عقددعوت کرده بوديم اینم عکس سفره عقدشون

سفره عقد


مهمونا اومدن و خواهري خيلي خوشگل شده بود  من سر سفره قندها رو ميساييدم
تازه همه اون چيزا عروس قران ميخونه و رفته گل و گلاب بياره و.. من گفتم   عقد که تموم شد برق ها رفت البته تالار موتور برقاشو روشن کرده بود ولي ديگه کولرهاش خاموش بود و فقط روشنايي تالار رو تامين ميکرد ما اينقده از خودمان فعاليت در کرديم و خودمان را تکانيديم که مجبور شديم برا عروسي ش دوباره حموم و آرايشگاه و.. کارهاي صبح رو تکرار کنيم
موقع عروسي مادر بزرگم نيومد عروسي اونم به خواطر دخترش که عمه من ميشه  چون مامانم اينا به اون و يکي از عموهام که به عروسي من نيومده بودن کارت دعوت ندادن و دعوتشون نکردن همه عمه دارن منم عمه دارم يادم تازه عقد کرده بودم او مده بود به يکي از عمه هاي اقايي گفته بود که حالا چند ماه بگذره ميبينين دختره با همتون قطع رابطه ميکنه و آقايي بعد چند ماه که گذشت ه من گفت عمت اومده به فليني اين حرفا رو زده موقع نامزدي من وايسا ساعت 11.نيم شب وقتي ديگه نامزذي تموم شده بود اومد  اصلا ز اين حرفاي خاله زنکي خوشم نمي ياد ولي خيلي دلم پره در عوض عمه هاي آقايي اينقده بهم محبت کردن و ميکنن که من هر هفته ميرم بهشون سر بزنم دوستشون دارم
وقتي بچه هام فوت کردن وقتي دفنشون کردن اين مادر بزرگ با اين که قبلا  من و آقايي هر دو هفته در ميون بهش سر ميزديم نيومد به من تسليت بگه
با اين جور ادمها بايد چيکار کرد در عوض پا شده بود رفته بود ملاقات خواهر شوهر دختر عمه ام که باهاش قهره اونا هم اصلا دم در نيومدن و محلش نکردن
چوب خدا صدا نداره
بگذرم ما هم اصلا نپرسيديم که فلاني اومده نيومده.........  
بگذريم
بعد ظهر وايسادم حنا رو درست کردم اونم چه حنايي از اوني که خونواده داماد سفارش داده بودن بيرون قشنگتر شده بود اينم عکسش اين گوشه و سبد پايه دار

 
غروب هم عروس اومد خداحافظي خنده و شوخي کردم نذاشتم کسي گريه کنه  آخه خودم موقع عروسي خيلي گريه کرده بودم
شب فقط 7 تا 8 تا آهنگ پشت سر هم رقصيدم ديگه داشتم از پادرد ميمردم  البته اگه کفشم راحتتر بود مطمئنا اصلا يه اهنگ هم از دستم در نمي رفت و همش وسط بودم لباس حناي خواهري خيلي زيبا بود بر و بچ داد ميزدن لباس صورتي دل منو بردي ديگه آخرها هم قاطي شده بود تو عروسي هاي اينجاها از وسط هاي عروسي کم کم قاطي ميشه یه کم هم از خواهری معلومه
اينم يه عکس تار البته من توش نيستم شايدم هستم اون پشت پشتا  

حذف می شود




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 10:43 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


جمعه رو کاملا افتاده بودم پاهام انگاري زيرش ميخ در اومده بود درد ميکرد اينقده خسته بودم صبح زود مامان و خاله ام که بعد عروسي اومده بود خونه مامانم اينا خوابيده بود تا صبح زود با همديگه بند شن و يه غذاي مخصوص صبح روز بعد عروسي که اسمش"مارانه پلو"ست رو پزن
منم صبح ساعت 8 بيدار کردنتا غذا رو ببرم آخه خواهر عروس بايد ببره تازه از خونواده داماد هم پول ميگيره من و پسر خاله ام غذا رو که شامل برنج و مرغ سرخ شده و کاچي بود برديم البته اول براي خواهريم زنگ زدم که زودتر از ما خودشو خونه پدر شوهرش اينا برسونه
غذا رو برديم تحويل داديم البته از حرکت پدر شوهرش اصلا خوشم نيومد وقتي غذا رو که اين همه مامانم اينا صبح زود با اون همه خستگي بعد عروسي تهيه کرده بودند برديم برگشته و گفته کي اول صبح برنج ميخوره بعد که غذا رو باز کرديم اولين نفري که شروع به خوردن کرد خوش بود
من اصلا گفته بودم  اين رسم رو انجام نديم ولي خوب شد که انجام دادن فاميلاشون زنگ زده بودند که براي ما هم از غذا بيارين
خلاصه پول رودو نفري من و پسر خاله ام به طور مساوي بين خودمان تقسيم کرديم
پسر خالم 2 سالي ازم کوچکتره و صنايع خونده توي کارخونه شون عاشق يه دختره شده  که خاله ام اينا باهاش مخالفن چون باعث شده پسر خاله بنده که قرار بود برا ادامه تحصيل به مالزي بره از رفتن به خاطر اين دختر خانم منصرف شه  توي راه يه ريز همش واسم  تعريف ميکرد ازش هي خانمم خانمم ميکرد و گزاش لحظه به لحظه رو براش smsميکرد
مهمونامون هم ناهار موندن و بعد از ظهر  رفتن خونمون خلوت شده من که رفتم خواهريم هم رفته  مامان و بابا و داداشیم تنها شدن

قبل عروس و عروسی بعدا...........




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 8:39 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


دیروز  بعد از ظهر  لباس دامادی  چمدون و وسایلاشو من و زن عموم بردیم خونه دوماد دونه به دونه باز کردیم و تحویلشون دادیم
سرویس حوله کت و شلوار پیراهن کراوات سنجاق کراوات ماشیو اصلاح سرویس حموم مام و افترشیو و ادکلن و خمیر ریشو .... کیف دستیو یه ربع سکه که مامان به عنوان ته کیسه براش گذاشته بود برا پدر و مادر و خواهراش هم هر کدوم یه پارچه مجلسی بقیش الان یادم نیست
 خواهری هم دسته گلشو که از یه ماه قبل سفارش داده بود تحویل گرفت گلاش اصل باور کردنی نیست که مصنوعیه انگاری واقعیه کاملا خانومه بهش گفته بود که با برگای طبیعی باید تزئین شهکه اصلا نشون نده گلهاش مصنوعیه ولی چون خواهری میخواد دسته گلش کاملا همون جوری براش بمونه خواسته برگهاشم مصنوعی باشه
دیگه کم کم مهمونهای راه دورمون باید سر و کلشون پیدا شه اون وقت دیگه سرم خیلی شلوغ میشه
همش فکر میکردم این یه هفته دوری از آقاییمون باید سخت باشه ولی خیلی زود گذشت اصلا خلایی رو احساس نکردم فکر کنم به خاطر شلوغی سرم بوده
خودم خواب یه انگشتری دیدم که از خامنه ای گرفتم رفتم تو کتاب تعبییر خواب نگاه کردم دیدم نوشته اگه از حاکم انگشتری بگیریم یعنی حکومت یه مملکت و ناحیه ای رو دریافت میکنیم
حالا منم اینجا نشستم ببینم حکومت کدام منطقه رو میخوان به من بدن ...........
اینجا هوا بارونیه و خنک



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 11:58 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


داريم کم کم به 20  ام تير نزديک ميشيم 20 ام عروسي يک دانه خواهري ماست ما الانه همه چيزمان را آماده کردهايم براي سر سفره عقد سکه و براي عروسي قرار است که پول هديه دهيم يه عدد کلاه گيس خوشگل هم گرفته ايم از اين قسمت خيلي خوشمان امده با يه سنجاق تزئيني بسيار زيبا که به آن لباس سبزه مان خيلي ميخورد 
دو دست لباس اماده هم گرفته ايم
يک دست ديگر هم داريم ميدوزيم راستي يادم رفته بهتون بگم من بدون اينکه جايي کلاس برم يه استعداد زياد خياطي دارم که همه انگشت به دهن مي مانند

 عروسي تو تالاره قراره مامان اينا ناهار و دامادمون اينا شام بدن من دوست داشتم همش با هم تو يه مرحله باشه ولي خب چون جشن عقد نگرفتن اينجوري شده  
خب قراره 5 شنبه ما يه تکان اساسي به خودمان بدهيم .. . 

پ ن 1:من این هفته رو در منزل مادریمان بسر میبرم مثلا کمک البته اینجا کاری نیست تنها باید روز 3 شنبه احتمالا  لباسهای دامادی رو ببریم منزل داماد  تحویل بدیم  اونم من باید باشم چون یکدانه خواهر عروسم  
پ ن 2 :لباس حنای خواهری خیلی خوشگل شده رنگش صورتی سرخ آبیه فکر نمیکردم اینقدر زیبا بشه
پ ن 3:اینجا در منزل دوران کودکیمان سرعت اینترنت بسیار کم میباشد هر یک دقیقه و 30 ثانیه همdcمیشود اگر کسی میتواند کمی به من بکند یا راهنمایی ممنون میشوم
قبل از اینکه صفحه ام بالا بیاید dcمیشوم برای پست یه مطلب جدید شاید باورتان نشود ولی بالای 20 بار وصل میشوم
پ ن 4:این هفته به علت مشکلات اینترنتی نمیتوانم به دوستانم سر بزنم  ساریییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
پ ن5: الان تو اطاق خودم هستم اطاقی که توش بزرگ شدم و درس خوندم خلاصه خیلی ازش خاطره دارم دارم  پ ن هارو مینویسم تا دوباره اضافش کنم  ساعت 1 نصفه شبه  وای که چقدر من خاطره دارم از این اطاق...............

 

 پ ن 6 : بعدا نوشت : خطاب به تی تی عزیز کامنت های پست قبلیمو چک کن
نمی تونم بیام برات کامنت بذارم عزیزم

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 20:10 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


تا حالا سوسن چلچراغ رو دیدین؟ یه گلی که میگفتن فقط تو داماش گیلان میروید ولی من با تحقیقایی که کردم رد پاشو تو اردبیل و جمهوری آذر بایجان پیدا کردم
دیدن این گل فقط در نقاط مخصوص و در فصل مخصوص با عمری تقریبا کوتاه میروید ما را به داماش کشاند جایی که آب معدنی داماشم از اونجا میاد  البته جاده ای بسیار بد  خیلی بد  داشت که تنها زیبایی منطقه اونو قابل تحمل میکنه باورتون نمیشه تو چله تابستون صد بار اونجا آرزو کردم که ای کاش چند تا لباس زمستونی همرامون میبردم اینقده هوا سرد بود که دندونام به هم میخورد و اقایی بخاری ماشینو رو شن کرد
بالاخره رسیدیم داماش که مهی بسیار غلیظ اونو  پوشانده بود  از شانسمون اونجایی که گل در میومد محافظت شده بود و میگفتن یه چند روزی دیر رسیدین
ما گفتیم حالا تا اینجا که اومدیم بریم از چشمه  داماش هم یه کم آب برداریم چشمه آبش دو قسمت میشد یه قسمت به کارخونه و یه قسمت به داخل روستا میومد وای چه آب سردی از سرما دستامون قرمز میش اونجا مادر شوهرم با یه خانم اونجایی آشنا شد

داماش

 اون مارو برد تو حیاطشون تا گل سوسن چلچراغ رو نشونمون بده  خیلی زیبا بود

سوسن چلچراغ

یه شاخه به ارتفاع 1.5 متر که روش حدود ۱۰تا۱۵  تا گل میبود

سوسن چلچراغ

 تو راه برگشت توی راه توی مه زیاد از این دکه های کبابی بود ما هر چی گوشت میخوردیم سیر نمی

شدیم نمیدونم به خاطر  آب و هوای اونجا بود یا نه به خاطر تازه گی کبابها.....




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387ساعت 8:59 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


اقایی ما قبل از ازدواج با ما یه خونه ای رو پیش خرید کرده بود فکر کنم سال 81 بود که قرار بود تو 83 سند شو بزنه ولی به علت بعضی مسایل تا  حالا سند نخورده موضوع از این قراره که این خونه رو که 26 واحد هم هست (البته دو تا آپارتمان 11 و 15 واحدی به هم چسبیده) رو دو نفر با هم ساختند  با هم مشکل مالی پیدا میکنن یکی میزنه اون یکی رو میکشه  ماهم این وسط سرمون  بی کلاه میمونه چون یکیشون مرده اون یکی هم حکم اعدامش اومده و ما هم این وسط موندیم وام 4 میلیونی هر خونه(ببینید زمان مال چه وقتیه  وامها 4 میلیونی بودند) الان تبدیل به به13 میلیون شده اینقده این بانکها عوارض دیرکرد میکشن روش حدود 30% در هر ماه ما هم همینجوری تو این خونه موندگار شدیم  نه میتونیم خونه رو بفروشیم نه میتونیم خونه دیگه ای بخریم با این قیمت سر سام آور خونه ها
الان آقاییبا صاحب زمین اینجا رفتن پیش یه وکیل  صاحب زمین اینجا قرار بوده دو تا واحد بگیره اما الانه اونم شده غوز بالا غوز چون اون میگه من دیرکرد بانک رو نمیدم و چون پشت سند هم چک گذاشته نمیشه این خونه رو آزاد کرد و سند زد
اینجا یه کلاف سردر گمه
به نظرتون آخرش چی میشه
پ ن : اینجانب ما حدود 2 ساعت در بیرون شهر رانندگی کردیم از کامیون هم سبقت گرفتیم از ماشینهای دیگه هم همینطور  کلی  حال کردیم اولش هی بهانه آوردیم که از استرس دل درد گرفته ایم نمی توانیم رانندگی کنیم اما آقایی گفتند اصلا نمیشه و باید تا مقصد مان رانندگی کنیم البته آقایی گفتند اینقده از راهنما زیاد استفاده میکنی همه میفهمن تازه راننده ای و میان اذیتت میکنن  و ما دیگر تصمیم گرفته ایم که برای تغییر لاین از راهنما استفاده نکنیم
من الان 7 سال گواهینامه گرفتم ولی تا حالا اینقده رانندگی نکرده بودم خیلی خوشحالم..........




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 19:5 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


 ديشب در منزل مادر شوهرمان مهمان بوديم يک دفعه تلفن زنگيد گفتيم کيسته که بعدا فهميديم يه فاميلي خواب مارو ديده با يه ني ني دختر
لازم به ذکر است که ايشان نيز خواب حاملگي ما رو نيز در بارداري قبلي هم  ديده بودند
 چون ايشان با خواهر شوهري ما در کدورت بسر ميبرند حال نميدانيم که آيا واقعا خواب ديده اند يا قصد آشتي با خواهر شوهري مارا داشته اند چون در خواب ايشان نشانه هايي از خواهر شوهري هم به چشم ميخورد.........



لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 23:9 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.



بعضی وقتا ما قدر لحظه ها یی رو که در اون زندگی میکنیم و هی تند تند ازش گله میکنیم رو نمیدونیم وقتی مشکلی پیش میاد تازه آه از نهادمان بلند میشود که ای وای قدر ندونستیم...............
گاهی این مشکلاتی که واسه اطرافیامون به وجود میاد مثه یه تلنگر مارو از خواب بیدار میکنه..........
قدر لحظه لحظه زندگی رو بدونیم
            قدر لحظه های با هم بودنمون روبدونیم 
                                 قدر لحظه های با هم بودنمون روبدونیم...
از خدا برای نیلوفری صبر زیاد می خوام



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 16:12 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


از این روزهای ابری و بارانی و طوفانی دلم گرفته
دلم هوس روزای آفتابی در سر دارد




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 23:43 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


من یک زن هستم با تمام خصوصیات زنانه
من یک زن هستم مثل همه زنها دوست داشتم همسرم در این روز از من قدردانی کند
کاش امسال مسان پارسال با یک شاخه گل رز مصنوعی قرمز رنگ بر استانه در هویدا می شدی ودوباره بذر عشق رو در دلم می پاشیدی
ولی تو بهانه مادیات رو میگیری خودت هم خوب می دونی برای بزرگداشت  نیازی به مادیات نیست
خدا رو شکر که مشکل مادیات را هم نداری
خودت نخواستی
یادت می اید پارسال چه گفتم
گفتم این بهترین هدیه ای است که تا حالا گرفتم هنوز هم با آن شاخه گل قرمز رنگ با احترام رفتار میکنم
تو بی تفاوتی به من و آن چیزهایی که برای من مهم است
آیا فهمیدی که بر خانم خانه ات چه میگذرد؟از ناملایمات روحی همسرت چیزی فهمیدی؟
سعی کردم در این مدت گریه هایم را برای تنهاییم و خنده هایم را برای تو به ارمغان بیاورم
کاش می فهمیدی که با اندکی محبت دنیای من عوض می شود
خسته ام
از این دنیا خسته ام
از زندگی خسته ام
از آغوشی که تنها هنگام کام جسمانی بر من باز میشود خسته ام
.
.
..
...
کاش می فهمیدی و درکم می کردی

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 12:27 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


چقدر خوبه که یه روز  روز مادره
چقدر خوبه که یه روز تمام ساعتها دقیقه ها ثانیه ها  لحظه ها مادر رو صدا میکنن
چقدر خوبه که تقویم روز شماری میکنه واسه رسیدن به این روز
مادر عزیزتر از جانم روزت مبارک



لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:49 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


مادر
مادر
کلمه ای به معنای رنج سختی از خود گذشتگی.........
ومن ..........
محروم شده از نعمت مادری.................
امسال همه میخواستند به من به عنوان یه مادر تبریک بگن
اما خدا
خدا
خدا
چرا به من رحم نکردی ...................
من لیاقت نداشتم
من تو اون یه هفته حتی نرفتم تا از پشت اون اتاقک شیشه ای ببینمشون
 نرفتم تا اونارو که حتی از دیدن دنیا محروم بودن از دیدن مادر بغل مادر محروم کردم
نمیتونستم ببینمشون ................
نمی تونستم
نمیتونستم................
منو ببخشید......................
روز مادر میاد و من فقط یه آرزو دارم.............
بتونم اون صورت زیباتونو تو خواب هم که شده برا یه بار ببینم
من خودخواه..........................

خواب ذیبا
 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 19:43 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.