
صفحه اول
ارتباط با من
بايـگانـي مطـالـب
افزودن به علاقمنديها
بلاگفا.كام
ليــنـك RSS
پشتيباني قـالـب
قـالبهاي رايـگان و زيـبا درست کنم از بيرون غذا بگير ناهار رو که خورديم آقايي گفتند بريم طارم ميگن معدن سيره ازاونجا هم که دلدرد و کمر دردمان اندکي بهتر شده بود زودی کتري برقي رو زديم تو فلاکس
ریختيم وراه افتاديم ساعت 3.30 بود راه افتاديم طارم در استان زنجان استان همجوار ما قرار داره راه رسيدن به اونجا هم اينه که از کنار کنار سد منجيل يه جاده فرعي ميخوره بریم
البته يه کم جادش پر پيچ و خمه یه منظره های جالبی داشت من عاشق این توربینهای بادیم تو منجیل

شدت باد اینقدر اونجا زیاد بود که منو هم همراهش میبرد البته هنوز وزنم اونقدر
هست که با این بادا نلرزم (4 کیلو دیگه کم کنم میرسم به وزن قبل بارداریم یعنی 60 کیلو البته تا 65 هم با توجه به قدم راه دارما) دیروز به آقایی میگفتم فکر کنم این
افسردگی بعد از زایمان یه کمی مروط به بد تیپی هم باشه چون هر چی که وزن کم میکنم روحیه ام بهتر میشه (بعد زایمان 71 کیلو بودم در عرض این 4 ماه شدم 64کیلو)
آره داشتم براتون تعریف میکردم توی راه می پرسیدیم که کجا سیر دارن از یه آقا پسری پرسیدیم اون تا رفت از داخل خونه بپرسه م هم پیاده شدیم بیرون دروازشون یه درخت توت
بود اونم چه توتی توت سیاه من تا حالا ندیده بودم عکسشو میذارم براتون شاید شما هم ندیده باشید(چون خودم ندیده بودم فکر میکنم بقیه هم ندیدن)مزش بین توت سفید و تمشک بود در
ضمن رنگ قرمزش هم رو دست میموند مدرک جرم هر کی ما رو میدید با اون دستای قرمز میفهمید ما دستبرد زدیم

همینجور میرفتیم و میرفتیم و آدرس میپرسیدیم تاساعت حدود های 6
رسیدیم به جایگاه فروش سیرها نیسان های پر از سیر20 کیلو سیر خریدیم واسه خودمونو واسه مامانم اینا مادر شوهرم ایناهم میخواهیم سوغاتی ببریم از اونجا تا زنجان هم 75 کیلومتر بود آقایی گفتن تا اینجا رو که اومدیم از این ور هم بریم زنجان
همه زمینها رو سیب زمینی و گوجه فرنگی کاشته بودن یه جایی هم بود که چند تا درخت توت سفید داشت دو تا پسر 10یا 11 ساله هم روش بودند برامون کلی توت سفید کندند

تا زنجان از اون جاده هی هوا بارون می اوم هی آفتاب میشد نتیجش میدونید چی شد یه رنگین کمون 7 رنگ
تا ز نجان رسیدیم ساعت 7 و 20 دقیقه بود شام خوردیم راه افتادیم به طرف خونه البته از همون راه قبلی نرفتیم چون خطر ناک بود خیلی خلوت بود ترجیح دادیم از راه اتوبان برگردیم با اینکه راحمون ۲ برابر میشد اونم با عوارضی 600 تومان حالا اگه بزرگراهش سالم بود یه چیزی همش لایه های مختلف آسفالت و طبیعتا دست انداز تا رسیدیم رشت ساعت 1 شده بود
پ ن 1:برای ترانه عزیز که راجع به دوربینم ازم پرسیده بود
این عکسهایی رو که من میذارم 1/100 کیفیت واقعیشم نداره چون واسه گذاشتن تو وب مجبورم حجمشون رو کم کنم با فرمت VGAمیذارمشون
دوربینم sony مدلh5 و7.2 مگا پیکسل که البته الانه مدلهای جدید ترش هم اومده دوستم مدل h9 رو که 8.1 مگا پیکسله خریده ولی کیفیت عکس های منو نداره میگن دوربینا چینی ژاپنی داره
یه عکسی رو براتو میذارم اگه گفتید چیه

اینا عکس پهنه که مردم ذخیره میکنن تا در فصل سرما ازش برا گرم کردن استفاده کنن
منم نمی دونستم
اقایی به من گفت
واسه کسایی که نتونستن بخونن
ctrl+Aفشار بدن
پ ن1 : رها جون اونجا يادت بودم راستش من تا حالا جنوب نرفتم نمي دونم دقيقا طبيعتش چه جوريه
پ ن2 : پارسال اين موقع ما قم قمصر نياسر کاشان ابيانه و يه سري هم تا اصفهان رفته بوديم آخر هاي جشنواره گلهاي لاله گچسر هم رسيده بوديم يادش بخيراين عکس رو هم آقايي از بچه هايي که ماماناشون رفته بودن گل محمدي بچينند تو نياسر گرفتن اين پسر بچه هه که انگشتش تو دهنشه وقتي ديد اقايي ما دارن عکس ميگيرن اومد جلوي يه دختله نشست عکس اون دختله نيفتاد من اين عکس رو خيلي دوست دارم
پ ن3 : بالاخره ويندوزم رو دوباره عوض کردم ويستا گرافيکش خيلي خوب ود ولي اه اه اه اه اصلا باهاش راحت نبودم بازم همون xpخودمون
پ ن 4: چرا اين کارت اينترنتا اينقدر زود تموم ميشن؟
درس اول : يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه… جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم… منشي مي پره جلو و ميگه: «اول من ، اول من!… من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم»… پوووف! منشي ناپديد ميشه… بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: «حالا من ، حالا من!… من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع بي انتهاي آبجو داشته باشم و تمام عمرم حال کنم»… پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه… بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه… مدير ميگه: «من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن»!
نتيجهء اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه!
نتيجهء اخلاقي اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!
نتيجهء اخلاقي: اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيد که بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد!
نتيجهء اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد
نتيجهء اخلاقي: يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري هستند!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت به چيزي كه كاملا” در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين!
نتيجهء اخلاقي: مردها ممكنه زرنگ بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند!
نتيجهء اخلاقي: هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجهء كار خودته ٬ادعا نداشته باش
.

هر سال بهار یه بلبلی میاد اینجا امسال دیرکرده بود ولی امروز خوند
وای چه لذتی داره هنوز داره می خونه
بگین ماشالا اراده

کمی که گذشت شوهر فرشته خانم اومد گوسفندارو تحویل گرفت اقایی هم به ما پیوست بعد فرشته خانم ما رو برد زمیناشون رو به ما نشون داد پول توت فرنگی ها رو بهش دادیم و ازش خداحافظی کردیم توی راه دکه های کبابی بود جاتون خالی کباب روهم خوردیم وبرگشتیم من مونده بودم با این همه توت چیکار کنم
یه دفعه فکری به ذهنم رسید مربا.................
تو ای دوست من همان خواهی شد که فکرش را میکنی.
اگر افکار جسورانه در سر بپرورانی بی باک میشوی.اگر به هدف فکر کنی هدفمند میشوی.
اگر همیشه به یاس و دو دلی فکر کنی انسان مایوسی میشوی.
اگر افکار مهربانانه برای همه در سر بپرورانی انسان موفقی خواهی شد.
تو خود محصول افکاری هستی که در سر می پرورانی و باید فکرت را به جایی هدایت نمایی که غایت هدف توست. اهداف انسانی وامیدوارانه با عنایت به رعایت حقوق دیگران تورا به جایگاهی خواهد رساند که فکرش را هم نمی توان نمود.
باید به جایی برسی که حقیقتا دریابی برخورد تو بامردم دیگر عالی است روابط خوبی را با دیگران به وجود آورده ای و مورد احترام و پذیرش آنها هستی و در تلاش نمودن برای موفقیت پیشگام و خستگی ناپذیری.آنگاه بدان که هم برای خود و هم برای خانواده و هم برای جامعه مفید می باشی.
انسان از راه فکر کردن به همه جا خواهد رسید.
دلم گرفته هوس باریدن در سر دارم
شوق رها شدن از پیله های تنیده شده
هوس پرواز
شوق شروعی دوباره........
مرگ از زندگی پرسید:
آن چیست که باعث می شود تو
شیرین و من تلخ باشم؟
زندگی پاسخ داد:
دروغهایی که در من نهفته و حقیقتی
که در وجود توست!!!!!
قطاری که به مقصد خدا می رفت لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و
گفت:
مقصد ما خداست.کیست که با ما سفر کند؟
کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود.
درر هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد قطار می گذشت و سبک می شد
زیرا سبکی قانون خدا بود
قطاری که به مقصد خدا میرفت به ایستگاه بهشت رسید پیامبر گفت اینجا بهشت است
مسافران بهشتی پیاده شوند اما اینجا ایستگاه آخر نیست
مسافرانی که پیاده شدند بهشتی شدند اما اندکی باز هم ماندند قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند
آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت:
درود بر شما راز من همین بود.آن که مرا می خواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید دیگر نه قطاری بود و نه مسافری!
|
|
|