تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
JavaScript Codes ღیک عدد ساراღ




















ღیک عدد ساراღ

۷ ماه گذشت نمیدونم چه جوری گذشت خیلی زود چشم بر هم زدنی

آرشیدای گلم ۷ ماهگیت مبارک

 

هر چی واسه آرشیدا می گیریم واسش بزرگ در میاد و باید بمونه واسه ۱تا ۲ ماه دیگه اینام مونده برا عید چون بزرگشن

عکس ستاره ای منو و آرشیدا تو لاهیجان بالای شیطان کوه تو ادامه مطلب یه کمی رمز گذاشتن سخته ستاره ای بهتره

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دوازدهم دی 1388ساعت 12:10 توسط ☆ سارا ☆| |

نمیتونم باور کنم چه جوری اون ماشین نیروی ا *نتظا می  این جرات رو داشت که با عقب و جلو کردن مردم رو له کنه و تو ا خبارا هم بگن به خاطر تصادف مردم مردن
اون صحنه ها از جلو چشام دور نمیشه
 کاش ندیده بودمشون
نوشته شده در چهارشنبه نهم دی 1388ساعت 9:39 توسط ☆ سارا ☆| |

عاشورا و تاسوعا برای من یادا آور تلخ تریین روزهای زندگیمه
روزهایی که هیچ وقت یادشون کم رنگ نشده
هر مرثیه ای هر صدایی هر تکیه ایی هر هیاتی برای من یه خاطره تداعی میکنه منو میبره به دو سال پیش
چنان مویه میکنم که دلم برا خودم میسوزه
امسال باز هم عاشورا نرفتیم سر مزار جایی که همه هیات ها اونجا جمع میشن
ما داریم فرار می کنیم از واقعیت های زندگیمون
امسال من اصرار داشتم برم برا اولین بار سر خاکشون اما باباشون دوس نداشت بیاد و تا موقع خواب اینقده ناراحت بود که اصلا حرفی نزد
گاهی وقت ها فک میکنم اصلا نباید برم سر خاکشون
اونا آسمونی بودن همه عکسهاشون به خاطر من پاک شده تا یه موقعی من نبینم نباید چیزی زمینی ازشون وجود داشته باشه حتی سنگ قبر چیزی که ندارن دوس نداشتم سنگ قبر داشته باشن
اگه داشتن نمیدونم چه اسمی براشون باید مینوشتیم روی سنگ قبرشون
سپهر و سروش

اونی که خیلی شلوغ بود و تند تند لگد میزد اسمش سپهر بود اون پسر آرومه مامان اسمش سروش بود
یا اسمهایی که موقع دفن کردنشون مادر بزرگشون روشون گذاشته بود چون اسمهایی که موقعی تو شیکمم بودن رو نمیدونست
حسن و حسین
اونا فرشته های آسمونی مامانشون بودن
25 ام دی ماه تولد دو سالگیشونه

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 11:22 توسط ☆ سارا ☆| |

امیدوارم شب یلداتون خیلی خیلی بهتون خوش گذشته باشه امشب شب یلدا ما مهمون داشتیم مادر شوهرم اینا با خواهر شوهرم اینا می خواستیم برادر شوهر و جاری جان هم بگیم اما راستش رو بخوایین  من که دوس داشتم بگم اما بعد دعوایی که دفعه پیش بعد اومدن به خونه ما با برادر شوهرم گرفت و با کل فامیل دلم برا برادر شوهرم سوخت و گفتم نیان بهتره تا یه  ماه بعدش بخواد اون بیچاره رو حرص بده البته پیشنهاد مادر شوهرم بود که به اونا نگیم گفتش سری که درد نمی کنه چرا دستمال ببندیم آخه خیلی از جاری جان میترسه من میگم میترسه اما شوشو میگه ملاحظه برادر شوهرم رو میکنه حالا من نفهمیدم ترس با ملاحظه چه فرقی داره اما نتیجه اشون یکیه!!!
خلاصه شب یلدای خوبی بود بدون حضور جاری جان که نبودن و از حسودی خودشون رو بترکونن
موقع شام آرشیدا نمیدونیین چه بازی در آورد هی لج هی لج هر چی بهش میدادم ساکت نمی شد لیوان با آب خیلی دوس داره بهش دادم دیدم نه یه دونه سیب زمینی سرخ کرده دیدم نه یه کم برنج بازم نه یه دونه کاهو خیار از سالاد دیدم نه فقط میدونین با چی ساکت شد عکسشو میزارم

حذفید

بعله خانوم رون مرغ میخواست باورتون میشه بهش دادم ساکت و شروع کرد به خوردن البته نمی تونه بخوره فقط مزه میکرد کلی براش خندیدیم از الان مشخص شد دخملم کجای مرغ رو بیشتر میدوسته
دخملم تازگیها خیلی بیشتر میشینه 4 تا 5 دقیقه ای میتونه بشینه

 

 حذفید

نوشته شده در چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:13 توسط ☆ سارا ☆| |

همش زمان که میگذره این لحظه رو با سالهای پیشش مقایسه میکنم پارسال این موقع سه ماهم تموم شده بود و هنوز نمیدونستم جنسیت نی نی تو شیکمم چیه  ویارها همه تموم شده بود و من خونه مامی بودم
اون لحظه های پر استرس گذشته دخملکم 6 ماهش تموم شده بگین ما شا الل....

حذفید


دخملی که به گفته همه خوش اخلاق ترین دخمل رو زمینه
دخملی که تا چشاش رو باز میکنه لبخند میاد رو لبهاش
دخملی که حتی گشنه اشم باشه اصلا نق و نوقی نمیکنه حتی اگه جاش کثیف باشه
دخمل من تازگیها با راروئکش منو دنبال میکنه حتی تا دم دردستشویی و حموم
تنها موقعی که میخواد چشاشو از خواب وا کنه نمی تونه و گریه میکنه تا من بیام و بغلش کنم تا بتونه چشاشو باز کنه اون وقته که دوباره برام لبخند میزنه
دخمل من یه کم می می می خوره و اون وقت بر میگرده منو نیگا میکنه که آیا به چشاش زل زدم یا نه میخنده و دوباره میره سراغ می می ایش و این صحنه رو چندین بار تکرار میکنه
دخمل تازگیها اصلا نمیخوابه نه اینکه بخوابه منظورم اینکه که اصلا دراز نمیکشه تندی خودشو بر میگردونه و با پاهاش فشار میاره که سینه خیز بره اما هنوز فقط میتونه به اندازه 10 سانت جابه جا شه
براش فرنی درس میکنم حریره بادوم سوپ بهش سرلاک میدم حریره بادوم آماده
از همه غذا ها بیشتر سوپ و دوس داره بعدش این حریره بادوم آماده رو تا قاشق رو می بینه دهنشو باز میکنه واسه این غذا ها اما فرنی رو دوس نداره یه اصوات جدیدی هم علاوه بر آوازاش تازگیها در میاره مثل گیــــــــــــــــــــــخ
نمیدونم از کجا یاد گرفته اصلا مال چه زبونی اما الانه همش داره میگه گیـــــــــــــــــــخ
دخمل من وزنش تو 6 ماهگی شده بود 7200 با قد 67 دور سر 44
دخمل من دخمل توپولویی نیست میگن نرماله اما من خیلی دوس داشتم توپولو شه با این همه مراقبت غذایی که ازش میکنم تازگیها شیر منو زیاد نمیخوره در عوض
دخمل ما به خوردن پارچه و کاغذ خیلی خیلی علاقه داره دیروز چند لحظه ای ازش غافل بودم اومدم دیدم دفترچه ماشین رو که توش گواهینامه و کارت بنزین و بیمه و .. ایناست شوشو رو میز هال جا گذاشته خانوم هم مشغول خوردن برگه جریمه هامون و کارت بنزینمونه
ازش گرفتم هنوز به یه ساعت نکشیده بود که دیدم بازم بی سر و صدا شده دیدم تو اتاق خواب کیفم رو که رو پا تختی بوده رو زمین افتاده با یه عالمه آدامسریلکس و خانوم هم مشغول خوردن جعبه مقوایی آدامس ریلکسه شانس آوردم که یه دونه از اون آدامس ها رو نخورده بود
دیگه باید چار چشمی مواظبش باشم خانوم خانومها شیطون تشریف دارن
شب عید غدیر خم هم آرشیدا خانوم گوشش سوراخ شد و  با تحمل کمی درد خوشگل شد
چند روز پیش دیدم موهای مادریش داره میریزه و اونهایی هم که موندن نزدیک 20 سانتی میشن و لول شدن  و موها رو کم پشت نشون میدن در یک اقدام ضربتی اون لولاشو کوتاه کردم و خانوم من اینجوری شد خودم هم باور نمی کردم اینقدر بخوام خوب کوتاه کنم اضافه موهاشم ریختم تو کیسه نایلون یادگاری براش بمونه به گوشواره هاش توجه کنین

 

حذفید
دخملم اولش اینقدری بود ها)۱۰ روزگی(

حذفید

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 17:53 توسط ☆ سارا ☆| |


Design By : Night Skin