تبليغاتX
Lilypie 1st Birthday Ticker
ღیک عدد ساراღ JavaScript Codes

به مامان میگم نیگا کن این دختر منه ها
 از شیکم من در اومده ها
مامان میگن شما هم از شیکم من اومدی ها
تا حالا به این موضوع فک کردین
تا طعم بعضی چیزا رو نچشی نمیتونی درکشون کنی.....

پ ن : از این عروسکها واسه یخچالمون خریدم کلی وقتمو میگیره آخه هر دفعه یه جور دست و پاهاشون رو میذارم




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 14:58 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


اینقده خوشحالم بعد یه هفته به مامان اون نوزاد زودرس گفتن شیرتو خونه بدوش و بیار تا به بچه بدیم این یعنی اینکه اون رو به بهبودیه چون دو قلوهای من اصلا به مرحله شیر خوردن نرسیدن

 خدا رو شکر یه خبر خوب دیگه هم اینکه پدرجونم میتونه چشاشو باز کنه اما نمیتونه سرشو تکون بده یه حرکت کوچیک هم تو پای اون نیمه از بدنش که کرخ شده داره   خدا ممنونتم

عکس بدون شرح آرشیدا رو همتو ادامه مطلب میزام تازگیها این کار رو یاد گرفته


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 10:9 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


متاسفانه بابا جونم بعد اون عمل قلب دچار سکته مغزی شدن الان هم تو آی سی یو هستن و ما فقط از پشت اون شیشه لعنتی میتونم ببنیمشون
یاد دوستمون ساره نویسنده وبلاگ خونه ساره خانوم برام زنده شده الان درکشون میکنم خیلی سخته
باباجون هوشیاری دارن اما نه چندان
دلم خیلی خیل برا مهربونیاشون اون شعرها یی که میخوندن تنگ شده خدایا خودت بهمون رحم کن
تا حالا به این موضوع فک کردین که اگه یه موضوعی رو سخت بگیرین و هی بهش فک کنین چی میشه چی نمیشه خیلی سخت پیش میره در عوض اگه راحت بگیرین خودش خیلی زود تموم میشه طوری که اصلا حالیتون هم نمیشه
بابا جونم اینجوری بود خیلی سخت میگرفت
این روزها اصلا حال خوبی ندارم از یه طرف پدر بزرگم از طرف دیگه زایمان زود رس دختر دوست مامانم که به علت فشار خون بالا تو 7 ماهگی دکترا برا نجات جونش مجبور شدن به حاملگیش خاتمه بدن
بچشون تو دستگاه است
خاطره های تلخ اون استرسا همه چی برام زنده شده
اوضاع روحیم اصلا خوب نیست
برام دعا کنین هم برا باباجونم هم برا اون دختر که تو دومین حاملگیشم بد آورده
 حاملگی اولشم تو 5.5 ماهگی کیسه آبش پاره شده بود

خیلی خیلی ببخشین ناراحتتون کردم
این روزا فقط دخترمه که روحیه مو کمی بهتر میکنه تو ادامه مطلب یه عکسشو با موهای فشن براتون میذارم....


ادامه مطلب



لينك ثابت نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 8:55 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


بالاخره از رو ناچاری برا اولین بار و به خاطر اینکه نمیتونستم دوری از نت رو تحمل کنم اولین بار و به تنهایی ویندوزمون رو عوض کردم
تشویق
البته یه جورایی هستش روون نیست مثلا اگه بخوام یه صفحه بلند رو پایین بیارم تیکه تیکه میشه نمیدونم مشکل از اینترنت اکسپلورشه یا نه به هر حال اگه کسی میتونه راهنماییم کنه خیلی خیلی خوشحال میشم
بیماری آرشیدا خدا رو شکر خوب شده دونه  جدید نزده و قبلی ها هم دارن از بین میرن
این همه دکتر بردیم نفهمیدن چیه ولی خودم کشفیدم به استامینیفن حساسیت داره
نمیدونم حکمش چیه هر موقع من میخوام درس رو شروع کنم یه چیزی میشه
مثلا الانه بابا جونم عمل قلب داره داییم خونمونه با مهمون اصلا به هیچ نمیرسم مامان هم اومدن کمکم الان یه هفته ای میشه
 امروز دوباره حال بابا جونم_بابای مامان - بد شده بود 5 روزی از عملش میگذره اما نمیدونم مشکل چیه دوباره بردنش آی سی یو واسمون دعا کنین
آرشیدا خانومی رو تو روروک میذارم رو فرش ینا تکون نمیخوره اما رو سرامیک و موکت راروئکشو یه تکون تکونی میده سعی میکنم بهش سرلاک کمتر بدم و خودم غذا درس کنم چون دکترش اینجوری گفته اما خب سرلاک خیلی خیلی راحت تره
تازگیها ارشیدا خودشو میشناسه یعنی وقتی تو کامپیوتر عکسشو میبنه یا تو اینه خیلی خیلی هیجان زده میشه دست و پاهاشو تند تند تکون میده


عکسها دفعه بعد الان سرعتم پایینه نمیتونم غکس لود کنم




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه دهم آبان 1388ساعت 18:1 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.


همیشه این موقع از سال که میشه یه حسی میاد سراغم آره حس درس خوندن و کارشناسی ارشد دادن
اکثر هم کلاسیام ارشدشون رو گرفتن بعضی هاشون هم دارن دکترا میخونن
تو سه سال گذشته هرساله این موقع من باردار بودم
جالبه نه اما یه کمی هم تلخه
خدا رو شکر میکنم تو بارداری سوم دیگه خدا بهم رحم کرد
داشتم میگفتم ارشد من با بچه و بارداری گره خورده هرساله این بارداری نمیذاشت من ارشد شرکت کنم چون فک میکردم و پیش خودم حساب میکردم موقع امتحان شیکمم بزرگه با اون شیکم نمیتونم برم و 4 ساعت یه جا بشینم
امسال بد جوری هوایی شدم اما مگه با بچه کوچیک میشه درس خوند تازه بچه ای که زیر یه ساله و هیچ مهدی هم قبولش نمیکنه
یه کم هم فاصله افتاده بین درس خوندن و اون اوضاع رو بد تر میکنه
تازشم من میخوام سراسری روزانه قبول شم چون تو دوره زمونه ای که کار نیست اصلا نمی ارزه به آزاد یا شبانه حتی فکر کرد

غذای کمکی آرشیدا رو شروع کردم با شروع کردن غذا فک میکنم وارد یه مرحله دیگه شدیم اول با فرنی با شیر خودم شروع کردم یه قاشق چایخوری آرد برنج با کمی آب و شکر 1 دقیقه تو ماکروویوتا ارد برنج پخته شه بعد 5 تا قاشق شیر خودم رو اضافه و یه 30 ثانیه دیگه
البته به شما تو صیه میکنم اگه میخوایین برا نی نی های گلتون درس کنین تو ظرف بزرگ تر خیلی بزرگتر درس کنین چون زود سر میره و کثیف میکنه
الانه هم سرلاک رو اضافه کردم از دیروز هم حریره بادوم رو
روزی سه وعده غذا میخوره البته خیلی کم در حد دو قاشق سوپخوری سرلاک برنج رو از همه بیشتر دوس داره
از وقتی آرشیدا غذا میخوره حس میکنم دخترم بزرگ شده
حس خوبیه تازگیها حس میکنم از وقتی غذا میخوره رشدش بیشتر شده

پ ن : از خونه مامان اینا آپیدم چون ویندوز کامی خودمون پریده آیکون _خیلی ناراحت_
پ ن :شما کدوم رو انتخاب میکنین دلنوازان شبکه 3 یا ویکتوریا فارسی 1
من هنوز نتونستم انتخاب کنم




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 14:51 توسط .:. ☆ سارا ☆ .:.